قیام جاوید صفحه 3

صفحه 3

دستگيري و شهادت مسلم بن عقيل


20) ابومخنف گفت: قدامه بن سعيد بن زائدة بن قدامه‌ي ثقفي به من گفت: زماني كه ابن‌اشعث به قصد آوردن ابن‌عقيل برخاست عبيداللَّه فردي را نزد جانشين خود عمرو بن حريث فرستاد و پيغام داد همراه ابن‌اشعث شصت يا هفتاد مرد از قبيله‌ي قيس بفرست. او نيز عمرو بن عبيداللَّه بن عباس سلمي را با شصت يا هفتاد نفر از قبيله قيس فرستاد تا به خانه‌اي كه ابن‌عقيل در آن بود رسيدند. هنگامي كه مسلم صداي پاي اسبها و فرياد مردان را شنيد يقين كرد كه به سوي او آمده‌اند لذا با شمشير بيرون آمد آنان به خانه حمله كردن و مسلم به شدت دفاع مي‌كرد و بازور شمشير آنها را از خانه بيرون كرد. ولي دوباره بازگشتند، مسلم با شدت بر ايشان حمله كرد تا اينكه بين او و بكير بن حمران احمري ضربتي مبادله شد. بكير ضرب‌اي به مسلم زد كه لب بالاي او را قطع كرد و بر لبت پائين فرود آمد و دو دندان جلو او را شكست. مسلم نيز ضربه‌ي سختي به سر و ضربه ديگري به شانه او زد كه نزديك بود به شكمش برسد. وقتي آنها چنين ديدند به بام خانه رفته و مسلم را سنگباران كردند و دسته‌هاي چوب را آتش زده به سر وي مي‌ريختند.او نيز با شمشير آخته آنان را در كوچه دنبال مي‌كرد و با ايشان مي‌جنگيد. محمد بن اشعث به طرف او آمد و گفت: اي جوان، تو در اماني خودت را به كشتن مده، مسلم با او به جنگ پرداخت و چنين رجز مي‌خواند:سوگند خورده‌ام آزاده بميرم اگر چه مرگ را دوست نداشته باشم. [ صفحه 33] هر انساني روزي با شرّي تلافي مي‌كند و هر چيز خنكي روزي با چيز گرمي درهم مي‌آميزد.پرتو خورشيد را رد كن تا جاويد بماني ترس دارم به من دروغ گويند و مرا بفريبند.محمد بن اشعث به او گفت: كسي به تو دروغ نمي‌گويد و فريبت نمي‌دهد. اين قوم پسر عموهاي تو هستند و تو را نمي‌كشند و به تو صدمه نمي‌زنند.مسلم در اثر سنگباران زحمي شده بود لذا از جنگ بازمانده و نفس نفس مي‌زد و با پشت به ديوار آن خانه تكيه زد. محمد بن اشعث به او نزديك شد و گفت: تو در اماني. مسلم گفت:... انا للَّه و انا اليه راجعون! و گريست. عمرو بن عبيداللَّه بن عباس به او گفت: كسي كه در پي چيزي است كه تو در پي آني وقتي به مصيبتي همچون مصيبت تو دچار شد هرگز گريه نميكند. مسلم گفت: سوگند بخدا به حال خود نمي‌گريم و از مرگ هراسي ندارم گر چه مردن را دوست ندارم. ليكن براي خاندانم گريه مي‌كنم كه به طرف من مي‌آيند. براي حسين (ع) و خانواده او مي‌گريم. سپس رو به محمد بن اشعث كرد و گفت: اي بنده‌ي خدا، بخدا سوگند چنين مي‌بينم كه از عهده‌ي اماني كه بمن داده‌اي، بر نيايي آيا اهل كار خير هستي؟ آيا مي‌تواني مردي را نزد حسين بفرستي كه پيام مرا به او برساند؟ مي‌پندارم كه او و خانواده‌اش به طرف كوفه حركت كرده يا فردا حركت خواهند كرد؟ و فغاني كه در من مي‌بيني از اين جهت است. به حسين (ع) بگويد: ابن‌عقيل مرا نزد تو فرستاد و او اكنون در دست اين قوم اسير است و مي‌داند كه كشته خواهد شد و گفت با خاندانت بر گرد و فريب مردم كوفه را نخور. زيرا ايشان همان ياران پدرت هستند كه آرزو مي‌كرد خدا بواسطه مرگ يا كشته شدن بين او و آنان جدايي افكند براستي اهل كوفه به من و تو دروغ گفتند و دروغگو فكر و نظر ندارد. ابن‌اشعث گفت: سوگند بخدا حتماً اين كار را انجام مي‌دهم و به ابن‌زياد خواهم گفت كه ترا امان داده‌ام.21) ابومخنف گفت: جعفر بن حذيفه‌ي طائي به من گفت و سعيد بن شيبان هم اين سخن را تأييد كرد محمد بن اشعث، اياس بن العثل طائي شاعر را از قبيله بني‌مالك بن عمرو بن ثمامه فراخواند وي به زيارت محمد آمد، و به او گفت: حسين (ع) را ملاقات كرده و اين نامه را به او بده و در آن آنچه را ابن‌عقيل گفته بود نوشت و به او گفت اين نيز توشه و لوازم راه و خرجي خانواده‌ات اياس گفت: اسبي مي‌خواهم، زيرا اسبم را از دست [ صفحه 34] داده‌ام. گفت: اين هم اسب، پس سوار شو. وي فوري حركت كرد و در محل زباله چهار منزلي كوفه حسين (ع) را ملاقات كرد و خبر و پيام را به او رساند. حسين (ع) به او گفت: آنچه مقدر است خواهد شد و خدا، كار ما و فساد اُمتمان را رسيدگي خواهد كرد.مسلم بن عقيل قبل از رفتن به خانه هاني بن عروة از هجده هزار نفر بيعت گرفته بود، لذا نامه‌اي به وسيله‌ي عابس بن ابي‌شبيب شاكري بدين مضمون براي حسين فرستاد:اما بعد از حمد و ثناي خدا، بدرستي كه پيشگام به ياران خود دروغ نمي‌گويد. هيجده هزار نفر از اهالي كوفه با من بيعت كردند. هنگامي كه اين نامه را دريافت مي‌كني با شتاب به سوي كوفه بيا زيرا همه‌ي مردم با تو هستند و دل در گرو خاندان معاويه ندارند، والسلام.محمد بن اشعث، ابن‌عقيل را به قصر آورد و اجازه‌ي ورود خواست. به او اجازه دادند. ابن‌اشعث خبر ابن‌عقيل و ضرب بكير را به او براي ابن‌زياد نقل كرد ابن‌زياد گفت: از او (بكير) بعيد است! سپس محمد بن اشعث خبر داد كه به مسلم امان داده است. عبيداللَّه گفت: ترا چه به امان دادن! مگر من ترا براي امان دادن فرستادم! تو را فرستادم كه او را بياوري و سكوت كرد. ابن‌عقيل در حالي كه تشنه بود به قصر رسيد آنجا مردمي را ديد كه در انتظار اذن دخول نشسته‌اند از جمله آنها عمارة بن عقبه بن ابي‌معيط، عمرو بن حريث مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب بودند.22) ابومخنف گفت: قدامة بن سعد به من گفت: وقتي مسلم به عقيل به قصر رسيد كوزه‌ي آب خنكي آنجا بود ابن‌عقيل گفت: به من آب بدهيد. مسلم بن عمرو به او گفت مي‌بيني چه آب خنكي است! نه؛ سوگند بخدا قطره‌اي از آن نخواهي چشيد تا از حميم جهنم بچشي! ابن‌عقيل به او گفت: بدابه حالت؛ تو كيستي؟ گفت: من فرزند كسي هستم كه حق را شناخت آنگاه كه تو انكار كردي و خيرخواه امامش بود آنگاه كه تو خيانت كردي و آن هنگام كه تو با او مخالفت نموده و عصيان كردي وي حرف شنيد و اطاعت نمود. من مسلم بن عمر باهلي هستم. ابن‌عقيل گفت: مادرت به عزايت بنشيند؛ چه جفا كار، خشن و قسي القلب هستي! اي پسر باهله تو از من به زيستن در آتش و نوشيدن حميم سزاوارتري. سپس به ديوار تكيه داد و نشست.23) ابومخنف گفت: قدامة بن سعد به من گفت: كه عمرو بن حريث جواني به نام سليمان را فرستاد و كوزه آب را آورده و مسلم را سيراب كرد. [ صفحه 35] 24) ابومخنف گفت: سعيد بن مدرك بن عمارة به من گفت: عمارة بن عقبه غلامش قيس را با كوزه‌ي آب و كاسه‌اي نزد مسلم فرستاد تا به او آب دهد. امّا هر گاه كه مسلم خواست آب بنوشد كاسه پر از خون شد، وقتي (قيس) كاسه را براي مرتبه سوم آب كرد و به او داد، دو دندان جلويي او در آب افتاد و گفت: الحمدللَّه!اگر اين روزي قسمت من بود، آن را مي‌نوشيدم. مسلم را نزد ابن‌زياد بردند. وي به عبيداللَّه سلام نداد... ابن‌زياد گفت: بجان خودم سوگند، مسلماً كشته خواهي شد. مسلم گفت (واقعاً) چنين است؟ جواب داد: بله مسلم گفت پس اجازه بده به يكي از اين اقوامم وصيت كنم. لذا به همنشينان عبيداللَّه نگاه كرد و عمر بن سعد را در ميان آنان ديد و گفت: اي عمر من و تو خويشاوند هستيم و من به تو نياز دارم. مي‌بايست حاجتم را بر آري. اين يك راز است ولي عمر بن سعد خودداري كرد. عبيداللَّه به او گفت: درخواست پسر عمويت را رد مكن. مقدار هفتصد درهم بدهي دارم كه از هنگام آمدنم به كوفه قرض گرفته‌ام، آنرا ادا كن، پس از مرگ مرا دفن كن و فردي به سوي حسين بفرست تا او را برگرداند. زيرا به او نوشته و خبر داده‌ام كه مردم با او هستند و مطمئنم كه او حركت كرده است. عمر به ابن‌زياد گفت: آيا مي‌داني به من چه مي‌گويد؟ و مطالب را به او گفت: ابن‌زياد به او گفت: او تو را امين پنداشت، ليكن به فرد خائني اعتماد كرد. اما تو مالك اموالت هستي و من مانع آنچه مي‌خواهي انجام دهي، نمي‌شوم و اما حسين (ع) اگر به سمت ما نيايد ما به سويش نخواهيم رفت و اگر قصر ما كند دست از وي بر نخواهيم داشت و در مورد جسدش نيز شفاعت تو را نمي‌پذيريم زيرا وي شايسته چنين كاري نيست وي به جنگ و مخالفت با ما برخاست و در نابودي ما كوشسيد. سپس ابن‌زياد گفت: اي پسر عقيل دست بردار! نزد مردمي آمدي كه در كارها و سخنشان متحد بودند. آمدي تا آنان را به اختلاف و تفرقه انداخته و به جنگ وادارشان نمائي! مسلم گفت: چنين نيست، من براي اين كار نيامدم. مردم اين شهر معتقد بودند كه پدر تو نيكان ايشان را كشته و چونان كسري و قيصر با ايشان رفتار كرده است و از ما خواستند تا به عدل فرمان داده و ايشان را به پيروي از كتاب خدا بخوانيم. ابن‌زياد گفت: اي فاسق تو را با اين مسائل چه كار! مگر نه اينكه وقتي تو در مدينه شراب مي‌نوشيدي ما در بين آنها به عدالت رفتار مي‌كرديم! مسلم گفت: من شراب [ صفحه 36] مي‌نوشم؟ خدا عالم است كه تو قطعاً دروغ گويي و جاهلانه سخن مي‌گويي و من آنگونه كه گفتي نبودام. از من سزاوارتر به نوشيدن شراب، كسي است كه خون مردم را ريخته و قتل نفس را كه خدا حرام كرده حلال نموده است، و افراد را بدون اين كه كسي را كشته باشند، مي‌كشد، به ناروا خونريزي مي‌كند و بر اساس حشم، دشمني و سوءظن انسان مي‌كشد و لهو و لعب انجام ميدهد گوئي مرتكب كاري (حرام) نشده است. ابن‌زياد گفت: از فاسق، تو مي‌خواهي كاري انجام دهي كه خداوند به ديگري محول كرده و تو شايسته آن نيستي. مسلم گفت: پس چه كسي سزاوار آن است اي پسر زياد؟ وي گفت: اميرالمؤمنين يزيد. گفت: خدا را در همه حال ستايش مي‌كنم و راضيم به اينكه بين ما و شما حكم كنم. ابن‌زياد گفت: مثل اينكه مي‌پنداري در اين كار تو را هم نصيبي هست! مسلم گفت: بخدا سوگند اين نه گمان بلكه يقين است. ابن‌زياد گفت: خدايم بكشد اگر تو را نكشم آنگونه كه كسي را پيش از آن در اسلام نكشته باشند. مسلم گفت: البته تو سزاوارترين فرد براي بدعت گذاري در اسلام هستي. و از كشتار فجيع، مثله كردن، بدطينتي و پست فطرتي دست نخواهي كشيد و هيچكس شايسته‌تر از تو به چنين كاري نيست. پسر سميه (ابن زياد)، حسين (ع) و علي (ع) و عقيل را ناسزا گفت و مسلم سكوت كرد.افراد دانشمند پنداشته‌اند كه عبيداللَّه دستور داد در ظرفي سفالين به او آب بنوشانند. سپس گفت: دوست داريم كسي را كه مي‌كشيم با اين ظرف آب دهيم، به همين دليل تو را با آن سيراب كرديم. سپس گفت: او را به بالاي قصر ببريد و گردنش را بزنيد و جسدش را به سرش ملحق كنيد. مسلم گفت: اي ابن‌اشعث به خدا سوگند اگر به من امان نداده بودي تسليم نمي‌شدم، برخيز و آنچه به عهده گرفته‌اي انجام بده. سپس گفت: اي پسر زياد، به خدا قسم اگر بين من و تو خويشاوندي بود مرا نمي‌كشتي. ابن‌زياد گفت: كسي كه ابن‌عقيل با شمشير به سر و گردن او زد كجاست؟ او را فراخواندند. ابن‌زياد گفت: بالا برو و او را گردن بزن. مسلم را بالاي قصر بردند. او تكبير گفته و استغفار مي‌كرد و بر خدا و ملائكه و پيامبرش صلوات مي‌فرستاد و مي‌گفت: خدايا بين ما و بين اين قوم كه فريبمان دادند و به ما دروغ گفته و خوارمان كردند حكم كن. وي را در محلي كه امروزه بازار قصابان است، گردن زدند و بدن را به سرش ملحق نمودند. [ صفحه 37] 25) ابومخنف گفت: صقعب بن زهير به نقل از عون بن ابي‌جحيفه بن من گفت: بكير بن حمران احمري (قاتل مسلم) پايين آمد. ابن‌زياد به او گفت: او را كشتي؟ گفت:بله، گفت: وقتي او را بالا مي‌برديد چه مي‌گفت. گفت: وي تكبير مي‌گفت و تسبيح خدا مي‌كرد و استغفار مي‌نمود وقتي او را نزديك آوردند كه بكشم گفت: خدايا بين ما و اين مردمي كه به ما دروغ گفتند و ما را واگذاشتند و كشتند حكم كن، به او گفتم: نزديك بيا، سپاس خدايي كه مرا بر تو چيره كرد. آنگاه به او ضربه‌اي زدم كه كارگر نيفتاد. مسلم به من گفت: اي بنده! اين خراشي كه به من وارد كردي با جان تو مقابله مي‌كند!ابن‌زياد گفت: زمان مرگ هم فحر فروشي كردن؟احمري گفت: سپس با ضربه ديگري او را كشتم.راوي گفت: محمد بن اشعث برخاست و نزد عبيداللَّه بن زياد رفت و در مورد هاني بن عروه با وي سخن گفت و اظهار نمود: شما منزلت هاني بن عروه را در ميان شهر و ميان اقوامش مي‌شناسي. خانواده او مي‌دانند كه من و دوستم او را نزد تو آورده‌ايم ترا به خدا قسم مي‌دهم كه بخاطر من او را ببخشي زيرا از دشمني خاندان او مي‌ترسم، آنان عزيزترين افراد كوفه و بيشترين گروه اهل يمن هستند.راوي گفت: ابن‌زياد به او وعده داد كه چنين كند وقتي پايان كار مسلم بن عقيل آنگونه شد كه بيان كرديم از عمل به وعده‌اي كه داده بود خودداري كرد.راوي گفت: وقتي مسلم بن عقيل كشته شد، (عبيداللَّه) دستور داد هاني را به بازار برده و گردنش را بزنند. پس هاني را دست بسته به محله خريد و فروش گوسفند در بازار بردند. هاني مي‌گفت: امروز مذحج [40] پيش من نيست بدا به حال قبيله‌ي مذحج! افراد قبيله‌ي من كجائيد؟ هنگامي كه ديد كسي او را ياري نمي‌كند؛ دستش را با فشار باز كرد و گفت: آيا عصا، چاقو، سنگ يا استخواني هست كه انسان به وسيله آن از خود دفاع كند!راوي گفت: بر او حمله كرده و او را محكم بستند سپس به وي گفته شد: گردنت را نزديك بياورد! وي گفت: در اين مورد بخشنده نبوده و شما را عليه خود ياري نمي‌كنم.راوي گفت: يكي از غلامان ترك عبيداللَّه بن زياد به نام رشيد شمشيري به او زد ولي مؤثر نبود. هاني گفت: بازگشت به سوي خداست، حدايا به سوي رحمت و بهشت تو [ صفحه 38] (مي‌آيم)! سپس با ضربه‌ي ديگري او را كشت.راوي گفت: عبدالرحمن بن الحصين مرادي، رشيد ترك را همراه ابن‌زياد در «خازر»ديد، مردم گفتند: اين قاتل هاني بن عروة است، ابن‌حصين گفت: خدا مرا بكشد اگر او را نكشم يا بدان خاطر كشته نشوم! پس با نيزه بر او حمله كرد و او را كشت.وقتي مسلم و هاني كشته شدند عبيداللَّه، عبدالاعلي كلبي را كه توسط كثير بن شهاب در ميان قبيله‌ي بني‌فتيان دستگير شده بود فراخواند. او را آوردند. به او گفت: بگو چه مي‌خواستي انجام دهي؟ جواب داد: خدا كار امير را سامان دهد!بيرون آمدم ببينم مردم چه مي‌كنند كه كثير بن شهاب مرا دستگير كرد. به وي گفت: حال كه چنين مي‌گويي بايد سوگند محكمي بخوري كه جز براي آنچه مي‌گويي خارج نشده‌اي! وي از سوگند خوردن خودداري كرد. عبيداللَّه گفت: او را به محل جبّانه السبيع برده و گردن بزنيد. و اين كار را كردند. راوي گفت: عمارة بن صلخب ازدي را آوردند. عبيداللَّه به او گفت: كيستي؟ گفت از قبيله ازد هستم: وي را به ميان مردم قبيله ازد برده و گردن بزنيد.عبداللَّه بن زبير اسدي در قتل مسلم بن عقيل و هاني بن عروه مرادي چنين سرود.البته بعضي گفته‌اند اين شعر متعلق به فرزدق است:اگر نمي‌دانيد مرگ چيست پس به جسد هاني و ابن‌عقيل در بازار نگاه كنيد.به قهرماني كه شمشير چهره ش را شكافته است و ديگري كه به لباس كهنه‌اي عشق مي‌ورزد.فرمان امير به آنها رسيد و در هر كوي و برزن از آنها سخن گفته مي‌شد.حسدي را مي‌بيني كه مرگ رنگش را عوض كرده و جوشش خوني كه هر آبراهي را پر كرده است.جوانمردي كه از هر زنده‌اي زنده‌تر است و آزاد مردي كه از هر تعلق آزاد است.آيا اسماء [41] مركب اميني را سوار مي‌شود در حالي كه قبيله‌ي مذحج او را به قربانگاه مي‌طلبد. [ صفحه 39] قبيله‌ي مراد [42] همه به گرد او مي‌گردند و همه‌ي ايشان زنده و مرده چشم به او دوخته‌اند. اگر شما خونخواه برادرتان نمي‌شويد به مثابه‌ي متجاوزيني هستيد كه به اندگي راضي شده‌ايد.26) ابومخنف گفت: ابي‌جناب يحيي بن ابي‌حيّه كلبي به من گفت: وقتيكه مسلم بن عقيل و هاني كشته شدند، عبيداللَّه بن زياد سر آنان را بوسيله هاني بن ابي‌حيّه وادعي و زبير بن اروح تميمي نزد يزيد بن معاويه فرستاد و به كاتبش عمرو بن نافع دستور داد كه ماجراي مسلم و هاني را براي يزيد بنويسد. وي نامه‌ي مفصلي نوشت هنگامي كه ابن‌زياد نامه را ديد نپسنديد و گفت: اين زياده‌نويسي و زياده‌گويي براي چيست؟ بنويس:اما بعد، پس ستايش خدايي را كه حق اميرالمؤمنين را گرفت و او را در مقابل دشمنش حمايت كرد. به اطلاع اميرالمؤمنين كه خدايش گرامي بدارد مي‌رسانم كه مسلم بن عقيل به خانه هاني بن عروة مرادي پناهنده شد. من جاسوسها برايشان گماردم و با مرداني در كار آنها دسيسه كرده و فريبشان دادم تا آنها را بيرون بياورم و خدا آنان را به چنگ من انداخت. پس ايشان را آورده و گردن زدم و سر آنان را بوسيله هاني بن ابي‌حيّه همداني و زبير بن اروح تميمي كه از افراد مطيع و نيكخواه هستند به سوي شما فرستادم. پس اميرالمؤمنين مي‌تواند از جزئيات كار از آنان سئوال كند زيرا آنان، افرادي دانا، صادق، فهيم و پارسا هستند. والسلام.يزيد در جواب نوشت: اما بعد از حمد و ثناي خدا، گمان نمي‌كردم خواست مرا برآوري. ولي با دورانديشي و قاطعيت عمل كرده و همچون فردي شجاع و خونسرد كار را محكم نمودي و لياقت و كفايت بخرج دادي و صداقت تو بر من ثابت شد.من از فرستادگانت محرمانه پرسيدم و درايت و برتري ايشان را آنگونه كه گفته بودي يافتم، به آنان پاداش نيكو بده. به من خبر رسيده كه حسين بن علي به سوي عراق رهسپار شده است. پس پاسگاههايي با افراد مسلح جهت ديده باني آماده كن و مراقب افراد مظنون باش، كساني را كه مورد تهمت هستند دستگير كن و فقط كسي را كه با تو مي‌جنگد بكش و هر آنچه كه رخ مي‌دهد برايم بنويس، والسلام عليك و رحمةاللَّه. [ صفحه 40] 27) ابومخنف گفت: صقعب بن زهير از عون بن ابي‌جحيفه نقل كرد: مسلم به عقيل در كوفه روز سه شنبه نهم ماه ذي‌حجة سال شصت هجري خروج كرد و حسين (ع) روز يكشنبه بيست و هشتم ماه رجب سال شصت هجري از مدينه به سوي كوفه بيرون آمده بود و در شب جمعه سوم شعبان وارد مكه شد و ماههاي شعبان، رمضان، شوال و ذيقعده را در مكه ماند و هشتم ذيحجه يعني روز ترويه و همان روزي كه مسلم بن عقيل در كوفه قيام كرد، از مكه خارج شد. [ صفحه 41]

مسير حركت امام حسين به كوفه


28) ابن‌هشام به نقل از ابومخنف گفت: صقعب بن زهير از عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومي نقل كرد: هنگامي كه مردم عراق به حسين (ع) نامه نوشتند و او آماده‌ي مسافرت به عراق شد، در مكه نزد او رفته و حمد و ثناي خدا بجاي آوردم، سپس به او گفتم: اما بعد، اي پسر عمو من بخاطر كاري ضروري آمده‌ام و مي‌خواهم تو را نصيحتي بكنم اگر بپذيري خواهم گفت و الا از گفتن صرف نظر مي‌كنم. حسين (ع) گفت: بگو، سوگند بخدا در تو سوء نيت نمي‌بينم و اين كار قباحت ندارد. به او گفتم: به من خبر رسيده كه عازم عراق هستي و من از مسيري كه انتحاب كرده‌اي مي‌ترسم و نگرانم. تو به سرزميني مي‌روي كه كارگزاران و اميران (يزيد) همراه با بيت‌المال حضور دارند. بدان كه مردم نيز بنده درم و دينارند و مطمئن نباش كساني كه وعده كرده‌اند تا تو را ياري كنند با تو نجنگند. پس حسين (ع) گفت: اي پسر عمو، خدا به تو پاداش نيك دهد. سوگند به خدا كه من يقين دارم تو دلسوز و نيك‌خواه هستي و عاقلانه سخن مي‌گويي و من هر كدام از اين دو را ه را كه انتحاب كنم (نظرت را قبول و يا رد كنم) به هر حال تو براي من مشاوري پسنديده و نيكخواه هستي.راوي گفت: از پيش او بازگشته و نزد حارث بن خالد بن عاص بن هشام رفتم. از من پرسيد: آيا حسين (ع) را ملاقات كرده‌اي؟ به او گفتم: آري. گفت: به تو چه گفت و تو به او چه گفتي؟ گفتم: به او مطالبي گفتم و او نيز سخناني برايم بيان كرد. حارث گفت: [ صفحه 42] سوگند به خداي مروة الشهباء [43] به او نصيحت كردي، و به خداي كعبه سوگند؛ كه نظري صحيح دادي چه قبول كند و چه رد نمايد، سپس اين شعر را خواند:بسا كس كه از او اميد نيكي داري و بدي مي‌بيني و از آن كه انتظار نداري نيكي مي‌بيني.29) ابومخنف گفت: حارث بن كعب و البي از عقبة بن سمعان نقل كرد: هنگامي كه حسين (ع) به رفتن كوفه مصمم شد عبداللَّه بن عباس نزد او آمد و گفت: اي پسر عمو، مردم به خاطر رفتن تو به عراق به تحرك و ولوله شديدي افتاده‌اند. بگو چه مي‌خواهي بكني؟ حسين (ع) گفت: من تصميم گرفته‌ام امروز يا فردا انشاءاللَّه حركت كنم. ابن‌عباس گفت: ترا به خدا مي‌سپارم و خدايت رحمت كند به من خبر بده! آيا نزد مردمي مي‌روي كه اميرشان را كشته و سرزمين خود را تصرف كرده و دشمنشان را تبعيد نموده‌اند؟ اگر چنين كرده‌اند به سوي ايشان برو و اگر در شرايطي ترا دعوت كرده‌اند كه اميرشان بر آنان مسلط بوده و كارگزاران او خراج سرزمينشان را مي‌ستانند، در حقيقت آنان ترا براي جنگ و كشتن خواسته‌اند. مطمئن مباش از اينكه ترا نفريبند و با تو به دروغ و مخالفت رفتار ننموده و تنهايت نگذارند! و اگر به سوي تو كوچ كنند همانند بدترين مردم بر تو سخت مي‌گيرند. حسين (ع) گفت: من نسبت به آنچه اتفاق خواهد افتاد از خدا طلب خير مي‌كنم.راوي گفت: ابن‌عباس رفت و ابن‌زبير آمد و ساعتي با حسين (ع) گفتگو نمود. ابن‌زبير گفت: نمي‌دانم چرا اين قوم را رها كرده و از آنان دست برداشته‌ايم (با آنان نمي‌جنگيم) ما فرزندان مهاجرين هستيم و به ولايت و حكومت از ايشان سزاوارتريم به من بگو چه مي‌خواهي بكني؟ حسين (ع) گفت بخدا سوگند با خود گفتم كه به كوفه بروم. شيعيان و بزرگان كوفه نيز مي‌دانند و از خدا طلب خير مي‌كنم. ابن‌زبير گفت: اگر من نيز مانند تو شيعياني داشتم از آنها رو بر نمي‌تافتم. راوي گفت ابن‌زبير بخاطر اين سخن ترسيد از سوي حسين (ع) مورد تهمت واقع شود. پس گفت: اما اگر در حجاز بماني و در اينجا دست بكار شوي انشاءاللَّه دست از ياري تو بر نمي‌داريم. سپس برخاست و رفت. [ صفحه 43] حسين (ع) گفت: ابن‌زبير دنياطلب هيچ چيزي را بيشتر از خروج من از حجاز به سوي عراق دوست ندارد. زيرا مي‌داند وجود من مانع دستيابي او به حكومت مي‌شود و اگر همراه من باشد چيزي نصيبش نخواهد شد و مردم او را با من برابر نمي‌دانند پس دوست دارد من از اينجا رفته و اين سرزمين براي او خالي باشد.راوي گفت: هنگام شب يا فردا صبح، حسين (ع) نزد عبداللَّه بن عباس رفت و (خبر داد كه عازم است) عبداللَّه گفت: اي پسر عمو مي‌خواهم صبر پيشه كنم ولي نمي‌توانم. من از اينگونه هلاك و درمانده شدنت مي‌ترسم زيرا مردم عراق خيانت پيشه‌اند پس به ايشان نزديك مشو، در اينجا بمان زيرا تو سرور مردم حجاز هستي و اگر اهل عراق آنگونه كه پنداشته‌اند تو را مي‌خواهند به ايشان بنويس كه بايد دشمنشان را بيرون كنند سپس نزد ايشان برو. اگر در هر حال تصميم به خروج داري، به يمن برو كه داراي دژها و دره‌هاست، و سرزمين بزرگ و گسترده‌اي است و طرفداران پدرت در آنجا هستند و تو از اين مردم دور خواهي شد. آنگاه به آنان نامه نوشته و دعوت كنندگانت را به همه جا اعزام كن. من اميدوارم آنگاه در سلامت كامل آنچه را كه دوست داري حاصل شود. حسين (ع) گفت اي پسر عمو، به خدا سوگند مي‌دانم كه تو نصيحت‌گوي و دلسوز هستي وليكن تصميم بر رفتن به كوفه دارم. ابن‌عباس گفت: پس زنان و كودكان را به خود مبر، بخدا سوگند مي‌ترسم همچون عثمان در حالي كه زنان و كودكانت ترا مي‌نگرند كشته شوي. سپس ابن‌عباس گفت: با رفتن تو از حجاز قطعاً ابن‌زبير خوشحال مي‌شود چرا كه مي‌دانستم اطاعتم مي‌كني (نظرم را مي‌پذيري) موي پيشانيت را مي‌گرفتم تا مردم پيرامون ما گرد آيند. مطمئناً چنين مي‌كردم. ابن‌عباس از نزد حسين رفت و عبداللَّه بن زبير را ديد و گفت: اي پسر زبير چشمت روشن! سپس گفت:اي پرنده‌اي كه در لانه‌اي.تنها شدي. تخم بگذار و بخوان.و تخم بگذار، هر چه مي‌خواهي تخم بگذار.اين حسين است كه به سمت عراق بيرون مي‌رود و تو حجاز را داشته باش!30) ابومخنف گفت: ابوجناب يحيي بن ابي‌حيّه از عدّي بن حرملة اسدي و او به نقل از [ صفحه 44] عبداللَّه بن سليم والمذريّ بن مشمعل دو نفر از قبيله‌ي بني‌اسد نقل كرد: به منظور انجام اعمال حج از كوفه بيرون آمده و روز ترويه به مكّه رسيديم. ناگهان ديديم حسين و عبداللَّه بن زبير صبحدم ما بين حجر [44] و در ايستاده‌اند. نزديك آنها شده و شنيديم ابن‌زبير به حسين مي‌گويد: اگر مي‌خواهي در حجاز بماني، بمان و عهده‌دار امور مردم باش. ما نيز تو را حمايت، ياري و خيرخواهي نموده و با تو بيعت مي‌نماييم. حسين (ع) گفت: پدرم به من گفت: كه در مكه قوچي (سرداري) حرمت خانه‌ي خدا را مي‌شكند، و دوست ندارم كه آن قوچ (سردار) من باشم. ابن‌زبير گفت: پس بمان و مسئوليت اين كار را به من واگذار كرده و اطاعت نما و نافرماني مكن. حسين (ع) گفت: اين را هم نمي‌خواهم، راويان نقل كردند: سپس آندو سخنانشان را از ما مخفي كردند و پيوسته چنين بود تا اينكه صداي دعاي حاجيان را شنيديم كه به هنگام ظهر، رو به سوي مني آورده بودند. راويان گفتند: حسين (ع) خانه‌ي كعبه و بين صفا و مروه را طواف و مويش را كوتاه كرد و عمره را به جاي آورد و به سوي كوفه راه افتاد و ما با مردم به طرف منا رفتيم.31) ابومخنف گفت: ابي‌سعيد عقيصي از برخي يارانش نقل كرد: در مكه حسين بن علي (ع) با عبداللَّه به زبير ايستاده بود، شنيدم عبداللَّه بن زبير به او گفت: از پسر فاطمه جلو بيا، حسين (ع) به او گوش داد تا آهسته سخن بگويد آنگاه حسين به ما رو كرد و گفت: آيا مي‌دانيد ابن‌زبير چه مي‌گويد؟ گفتيم: خدا ما را فداي تو كند! نمي‌دانيم. گفت: مي‌گويد: در اين مسجد قيام كن. مردم عزم تو مي‌كنند. سپس گفت: بخدا سوگند كشته شدن به اندازه يك وجب خارج كعبه را بيشتر دوست دارم تا يك وجب داخل آن؛ بخدا سوگند اگر در داخل سوراخ خزنده‌اي باشم مرا بيرون مي‌آورند تا به خواسته خود برسند. به من تعدي و ستم مي‌كنند آنگونه كه يهوديان در روز شنبه ستم كردند.32) ابومخنف گفت: حارث بن كعب والبي از عقبة بن سمعان نقل كرد: هنگامي كه حسين از مكه بيرون آمد فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص به فرماندهي يحيي بن سعيد معترض او شده و گفتند: باز گرد، كجا مي‌روي؟ او به سخن آنان اعتنا نكرد و رفت، دو گروه (طرفداران حسين و افراد عمرو بن سعيد) به دفاع برخاستند و با تازيانه يكديگر را [ صفحه 45] زدند در نهايت حسين و يارانش با سر سختي از بازگشت امتناع كرده و به راه خود ادامه دادند (سپاه يحيي) فرياد زدند: اي حسين (ع) آيا از خدا نمي‌ترسي!از مسلمانان جدا شده و ميان امت اختلاف مي‌اندازي؟ حسين (ع) اين سخن خداي عزوجل را بيان كرد: لي عملي و لكم عملكم، انتم بريئون ممّا اعمل و أنا بري مما تعملون [45] [عمل من از آن من و عمل شما از آن شما. شما از كردار من بيزاريد و من نيز از كردار شما بيزارم. ].راوي گفت: حسين (ع) حركت كرد تا به منزل تنعيم رسيد. در آنجا كارواني را ديد كه عامل بني‌اميه در يمن، بحير بن ريسان حميري براي يزيد بن معاويه فرستاده و حامل ورس [46] و حلّه بود. حسين (ع) آن را مصادره كرد و همراه خود برد سپس به شترداران گفت: شما را مجبور نمي‌كنم هر كسي مايل است به ما به عراف بيايد كرايه‌اش را داده و به او نيكي خواهيم كرد و هر كسي مايل است در اينجا از ما جدا شود، كرايه او را به اندازه‌اي كه راه پيموده است مي‌دهيم. راوي گفت: به كساني كه از ايشان جدا شدند و به كساني كه با او (حسين (ع)) دفتند كرايه‌اي داده و آنها را جامه پوشانيد.33) ابومخنف گفت: أبي‌جناب به نقل از عديّ بن حرمله و او هم به نقل از دو نفر از افراد قبيله بني‌اسد به من گفت: حركت كرده تا اينكه به منزل صفّاح رسيديم. پس فرزدق بن غالب شاعر را ديديم كه نزد حسين ايستاده است و مي‌گويد: خداوند آنچه را كه خواسته‌اي و آرزو داري به تو عطا كند. حسين به او گفت: از مردمي كه پشت سر گذاشته‌اي (كوفه) به ما خبر بده. فرزدق گفت: از فرد آگاهي سئوال كردي. دلهاي مردم با تو و شمشيرهايشان با بني‌اميه است و قضا از آسمان نازل مي‌شود و خداوند هر آنچه را بخواهد انجام مي‌دهد. حسين (ع) گفت: راست گفتي. همه كارها بدست خداست و او و او هر آنچه را بخواهد انجام داده و هر روز در انجام كاري است. اگر آنگونه كه ما دوست داريم، قضا نازل شود، خدا را بخاطر نعمتهايش شكر مي‌كنيم و (مي‌دانيم) او ما را در شكرگزاري مدد خواهد كرد و اگر قضاي الهي مطابق ميل ما نبود، براي كسي كه نيّت حق [ صفحه 46] داشته و تقوي پيشه است، مهم نيست چه پيش خواهد آمد. سپس حسين (ع) اسبش را حركت داد و بر فرزدق سلام فرستاد و از يكديگر جدا شدند.34) ابومخنف گفت: حارث بن كعب والبي از علي به حسين بن علي بن ابي‌طالب نقل كرد: هنگامي كه ما از مكه خارج شديم، عبداللَّه بن جعفر بن ابي‌طالب نامه‌اي بوسيله‌ي فرزندانش عون و محمد براي حسين (ع) فرستاد و در آن نوشته بود: اما بعد از حمد و ثناي خدا، ترا بخدا قسم بعد از خواندن نامه‌ام منصرف شده و بر گرد ترس و نگراني من بخاطر كاري است كه بدان روكرده‌اي و هلاك و درماندگي تو و اهل‌بيت در آن است. اگر امروز كشته شوي چراغ زمين خاموش مي‌شود زيرا تو پرچم هدايت شدگان و اميد مؤمناني. پس در رفتن شتاب مكن كه من در پي نامه مي‌آيم. والسلامراوي گفت: عبداللَّه بن جعفر نزد عمرو بن سعيد [47] بن عاص رفت و به او گفت به حسين (ع) امان نامه‌اي بنويس و در نامه‌ات او را به نيكي و بخشش اميدوار كن و اطمينان بده و از او بخواه كه برگردد شايد او مطمئن شده و بازگردد. عمرو بن سعيد گفت: هر چه مي‌خواهي بنويس و بياور من امضاء خواهم كرد. عبداللَّه بن جعفر نامه را نوشت و سپس به عمرو بن سعيد داد و به او گفت: امضاء كن و همراه برادرت يحيي بن سعيد بفرست تا او را مطمئن نموده و بداند كه در اين كار جدّي هستي؛ پس چنين كرد. راوي گفت: يحيي و عبداللَّه بن جعفر به حسين (ع) رسيدند، و پس از اينكه يحيي نامه را براي او خواند باز گشته و به عمرو گفتند: نامه را بر او خوانديم و تلاش كرديم (كه او را برگردانيم امّا) عذري كه براي ما آورد اين بود كه گفت: من رسول‌اللَّه (ص) را در خواب ديده‌ام و به من دستور داد كاري انجام دهم كه هم اكنون در پي آنم. به نفع يا عليه من باشد. آنها به حسين (ع)گفتند: آن خواب چه بود؟ گفت: به كسي نگفته و نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم.راوي گفت: نامه‌ي عمرو بن سعيد به حسين بن علي اين بود:بسم اللَّه الرحمن الرحيم، از عمرو بن سعيد به حسين بن علي، اما بعد از حمد و ثناي خدا، از خدا مي‌خواهم از آنچه باعث عذاب تو مي‌شود، منصرف و به راه حق و صحيح هدت كند به من خبر رسيده كه عازم عراق هستي، از مخالفت و دشمني به خدا پناه ببر [ صفحه 47] زيرا مي‌ترسم هلاك شوي؛ عبداللَّه بن جعفر و يحيي بن سعيد را به سوي تو فرستادم، همراه آنان نزد من بيا و مطمئن باش در اماني و پاداش و نيكي و حسن معاشرت خواهي يافت. خداوند بدين مطلب گواه، ضامن، مراقب و وكيل است. والسالم عليك.راوي گفت: حسين (ع) به او نوشت: اما بعد از حمد و ثناي خدا، كسي كه به خداي عزوجل دعوت مي‌كند و عمل صالح انجام داده و ادعاي مسلماني مي‌كند هرگز با خدا و رسول او مخالفت و دشمني نمي‌كند. مرا به امان، نيكي و پاداش دعوت كرده‌اي؛ بدان كه بهترين امان، امان خداست و كسي كه در دنيا از خدا نمي‌ترسد هرگز در قيامت امنيت نخواهد يافت. از خدا مي‌خواهم كه در دنيا خوفش را بدلم اندازد تا موجب امانم در قيامت باشد. پس اگر در اين نامه نيّت پيوند و نيكي با من را داشته‌اي، خداوند در دنيا و آخرت به تو پاداش دهد. والسلام.35) ابومخنف گفت: هشام بن وليد از كساني كه شاهد بودند نقل كرد: حسين بن علي با خانواده‌ي خود از مكّه حركت كرد. اين خبر به محمد بن حنفيه كه در مدينه و در حال وضو گرفتن بود، رسيد. راوي گفت: به گونه‌اي گريست كه صداي او را شنيدم و (ميديدم) اشكهايش را ظرف وضو مي‌ريخت.36) ابومخنف گفت: يونس بن ابي‌اسحاق سيبعي نقل كرد: هنگامي كه عبيداللَّه از حركت حسين به طرف كوفه فا خبر شد حصين بن تميم رئيس نگهبانانش را به قادسيه فرستاد وي سپاهياني بين قادسيه تا خفان و قطقطانه و لعلع مستقر كرد مردم گفتند: اين حسين (ع) است كه به سوي عراق مي‌رود. [ صفحه 48]

دستگيري و شهادت قيس بن مسهر صيداوي


37) ابومخنف گفت: محمد بن قيس نقل كرد: وقتي حسين (ع) به حاجر از سرزمين الرمة رسيد، قيس بن مسهر صيداوي را همراه با نامه‌اي به سوي مردم كوفه فرستاد كه در آن نوشته بود:بسم اللَّه الرحمن الرحيم. از حسين بن علي به برادران مؤمن و مسلمانش، سلام عليكم.من با شما خدا را كه جز او خدايي نيست، ستايش مي‌كنم. اما بعد نامه‌ي مسلم بت عقيل را دريافت كردم كه در آن از حسن انتخاب، اتحاد شما براي ياري ما و گرفتن حقمان خبر داده بود. از خدا مي‌خواهم كه كار ما را ختم به خير گرداند و به شما پاداش فراوان عطا كند من روز سه شنبه، هشتم ذيحجه يعني روز ترويه به سوي شما براه افتاده‌ام هنگامي كه فرستاده‌ام بر شما وارد شد خود را آماده كرده و مستحكم باشيد. من انشاءاللَّه در اين روزها نزد شما مي‌آيم. والسلام عليكم و رحمةاللَّه.مسلم بن عقيل بيست و هفت شب قبل از اينكه كشته شود به حسين (ع) چنين نوشته بود: حقّا كه جلودار به يارانش دروغ نمي‌گويد، همه‌ي مردم كوفه با تو هستند هنگامي كه نامه‌ام را خواندي به سوي كوفه بيا. والسلام عليك.راوي گفت: حسين (ع) با كودكان و زنان خويش به راه افتاد و قيس بن مسهر صيداوي با نامه او به سوي كوفه رهسپار شد و به قادسيه رسيد. حصين بن تميم او را دستگير و نزد ابن‌زياد فرستاد. عبيداللَّه به قيس گفت: به بالاي قصر برو و دروغگو پسر دروغگو [ صفحه 49] (حسين (ع)) را دشنام بده. قيس بالاي قصر رفت و گفت: اي مردم بدرستي كه حسين بن علي بهترين مخلوق خدا و پسر فاطمه دختر رسول اوست و من فرستاده‌ي او به سوي شما هستم ورد منزل حاجر از او جدا شده‌ام پس دعوتش را اجابت كنيد. سپس عبيداللَّه بن زياد و پدرش را لعنت كرد و براي علي بن ابي‌طالب طلب مغفرت نمود.راوي گفت: عبيداللَّه دستور داد او را از بالاي قصر به پائين بيندازند و چنين كردند او در گذشت.حسين (ع) در راه كوفه به آبي رسيد. عبداللَّه بن مطيع عدوي آنجا بود و هنگامي كه حسين را ديد برخاست و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد اي پسر رسول خدا! چرا آمده‌اي؟ بعد او را در مكاني اسكان داد. حسين (ع) به او گفت: خبر مرگ معاويه حتماً به تو رسيده است؛ اهالي عراق به من نامه نوشته و مرا نزد خويش دعوت كرده‌اند. عبداللَّه بن مطيع گفت: اي پسر رسول خدا، براي خدا متذكر مي‌شوم كه مگذار هتك حرمت اسلام شود. ترا به خدا حرمت رسول او (ص) و عرب را نگهدار! به خدا قسم اگر آنچه را كه در دست بني‌اميه است (حكومت و خلافت) آرزو كني قطعاً ترا خواهند كشت و پس از كشتن تو بي‌مهابا بر همه خواهند تاخت. به خدا قسم با كشته شدن تو حرمت اسلام، قريش و عرب مي‌شكند، چنين نكن و به كوفه نرو و بر بني‌اميه متعرض نشو. راوي گفت: حسين به اين سخنان اعتنا نكرد و به راه خويش ادامه داد و در منطقه‌اي بعد از منزل زرود به آب رسيد. [ صفحه 50]

پيوستن زهير بن قين به امام


38) ابومخنف گفت: السدي از يكي از مردان بني‌فزاره نقل كرد: در زمان حجّاج بن يوسف ما در خانه‌ي حارث بن ابي‌ربيعة بوديم اين خانه در محله خرمافروشان بود و زهير بن قين از قبيله بجيله آنرا به صورت زمين خراجي و متصرف لشكر بدست آورده بود و چون شاميان به آنجا وارد نمي‌شدند ما در آنجا پنهان شده بوديم. راوي گفت: پس به فزاري گفتم: از هنگامي كه به حسين به علي پيوستيد برايم سخن بگو. گفت: هنگامي كه ما با زهير بن قين به راه افتاديم با حسين هم مسير بوديم و به هيچ وجه دوست نداشتيم كه با او در يك منزل برخورد نمائيم. لذا هر گاه حسين (ع) حركت مي‌كرد زهير مي‌ايستاد و هنگامي كه حسين (ع) مي‌ايستاد زهير حركت مي‌كرد. تا اينكه روزي به دليل اجبار در محلي ايستاديم و حسين (ع) نيز در طرف ديگر همان محل فرود آمد. آماده غذا خوردن بوديم كه فرستاده‌ي حسين نزد ما آمد و سلام كرد، سس گفت: اي زهير بن قين، اباعبداللَّه حسين به علي مرا فرستاده تا تو را نزد او ببرم. هر چه در دست داشته رها كرديم و سكوتي ما (من و زهير) را فراگرفت كه گويي پرنده روي سر ما نشسته است.39) ابومخنف گفت: دلهم دختر عمرو، همسر زهير بن القين نقل كرد: به زهير گفتم: پسر رسول‌اللَّه كس بسوي تو فرستاده و تو نزدش نمي‌روي؟! سبحان‌اللَّه! نزد حسين برو و كلامش را بشنو و سپس باز گرد.زن زهير گفت: زهير رفت و پس از زماني كوتاه با قيافه‌اي شاداب و بشاش بازگشت و [ صفحه 51] دستور داد چادر و لوازم او را آورده و نزديك منزل حسين (ع) بردند سپس به همسرش گفت: تو را طلاق دادم، نزد خانواده‌ات برو زيرا دوست ندارم كه از من جز نيكي به تو برسد. سپس به يارانش گفت: هر كس از شما كه دوست دارد همراه من بيايد و الا اين آخرين ديدار ما خواهد بود و اكنون سخني براي شما بگويم: براي جنگ به بَلنْجَر [48] رفتيم خدا پيروزمان كرد و غنايمي نصيب ما شد سلمان باهلي به ما گفت: از اينكه خدا پيروزتان كرد و غنايمي بدست آورديد خوشحاليد؟ ما گفتيم: آري، سلمان گفت: وقتي به جوانان خاندان محمد (ص) رسيده و در كنار ايشان مي‌جنگيد بيشتر از اين خوشحال خواهيد شد. (سپس زهير رو به خانواده‌اش كرد و گفت) شما را به خدا مي‌سپارم. زن زهير گفت: سوگند بخدا پيوسته زهير در صف اول بود تا اينكه كشته شد. [ صفحه 52]

امام از شهادت هاني و مسلم با خبر مي‌شود


40) ابومخنف گفت: ابوجناب كلبي از عديّ بن حرملة اسدي و او نيز از عبداللَّه بن سليم والمذري بن المشمعل كه هر دو از افراد قبيله‌ي بني‌اسد بودند، نقل كرد: هنگامي كه مراسم حج را برگزار كرديم، جز پيوستن به حسين (ع) تصميمي نداشتيم و مي‌خواستيم ببينيم كه عاقبت كار او چه خواهد شد. پس با شتر هايمان فوراً به راه افتاده و در منزل زرود به حسين رسيديم وقتي به او نزديك شديم، مردي از اهالي كوفه را ديديم كه با ديدن حسين راه خود را كج كرد. حسين (ع) نيز ايستاد مثل اينكه مي‌خواست او را ببيند ولي آن مرد توجه نكرد و رفت. ما به سوي او رفتيم يكي از ما به همراهش گفت: نزد اين مرد رفته و از او سئوال كينم و اگر از كوفه خبري داشت مطلع شويم. به او رسيديم و گفتيم: السلام عليك وي گفت: و عليكم السلام و رحمةاللَّه. سپس گفتيم: از كدام مرداني؟ گفت: قبيله بني‌اسد. گفتيم: ما نير از قبيله بني‌اسد هستيم. تو كيستي؟ گفت: من بكير بن مثعبه هستم. ما نيز خود را معرفي كرديم سپس گفتيم: به ما از مردمي كه پشت سر گذاشته‌اي (كوفه) خبر بده گفت: بله، در كوفه بودم مسلم بن عقيل و هاني بن عروة كشته شدند و ديدم كه جسد آنها را در بازار مي‌كشيدند.راويان گفتند: پس (از شنيدن اين خبر) به راه افتاديم تا به حسين (ع) رسيده و با او همراه شديم و شب هنگام به منزل ثعلبيه رسيديم. وقتي حسين (ع) اتراق كرد نزد او رفته و سلام گفتيم. جواب داد. به او گفتيم: خدايت رحمت كند ما خبري داريم اگر مي‌خواهي [ صفحه 53] آشكارا وگرنه مخفيانه بگوييم. حسين نگاهي به يارانش كرد و گفت: از اينها چيزي را پنهان نداريم. گفتيم: سواري را كه شب گذشته از مقابل تو آمد ديدي؟ گفت: بله، مي‌خواستم از او چيزي بپرسم. گفتم: ما از او براي تو خبر گرفته و بجاي تو پرسش نموديم. او فردي از قبيله‌ي ما (بني‌اسد) و صاحب نظر، صادق، با فضيلت و عاقل است. او گفت: كه قبل از بيرون آمدن از كوفه ديده است كه مسلم بن عقيل و هاني بن عروة را كشته و آندو را در بازار به روي زمين مي‌كشيده‌اند.حسين (ع) گفت: انا للَّه و انا اليه راجعون! خدا آنها را رحمت كند. و اين سخن را چند بار تكرار كرد، گفتيم: ترا به خدا، بخاطر حفظ جان خود و خانواده‌ات از همين جا باز گرد زيرا در كوفه ياري كننده و پيرواني نداري، مي‌ترسيم كه عليه تو باشند. راوي گفت: پس در اين هنگام پسران عقيل بن ابي‌طالب آمدند.41) ابومخنف گفت: عمر بن خالد از زيد بن علي بن حسين و او از داود بن علي بن عبداللَّه بن عباس نقل كرد: پسران عقيل گفتند: نه، بخدا سوگند نا انتقام خونمان را نگيريم، بر نمي‌گرديم يا مانند برادرمان كشته شويم.42) ابومخنف گفت: ابي‌جناب كلبي از عدي بن حرمله و او از دو نفر افراد قبيله‌ي بني‌اسد (ابن‌سليم و ابن‌مشمعل) نقل كرد: حسين (ع) نگاهي به ما كرد و گفت: بعد از آنها در زندگي خيري نيست. گفتند: دانستيم كه او قصد رفتن دارد. پس گفتيم: خدا سرانجام كارت را نيكو كند. حسين گفت: خدا شما را نيز رحمت نمايد. بعضي از ياران حسين (ع) به او گفتند: بخدا سوگند تو مثل مسلم بن عقيل نيستي و اگر به كوفه بروي مردم براي آمدن به سويت مي‌شتابند. اسديان گفتند: حسين تا سحرگاه منتظر شد و آنگاه به جوانان و يارايش گفت: آب زيادي برداريد. آنان نيز چنين كرده و به راه افتادند تا ره منزل زباله رسيدند. [ صفحه 54]
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه