قیام جاوید صفحه 4

صفحه 4

دستگيري و شهادت عبدالله بن بقطر


43) ابومخنف گفت: ابوعلي انصاري از بكر بن مصعب مزني نقل كرد: حسين از هيچ آبگاهي نمي‌گذشت الا اينكه مردم به دنبالش به راه مي‌افتادند تا اينكه به منزل زباله رسيد و از شهادت برادر رضاعي خود عبداللَّه بن بقطر با خبر شد. وي او از راه اصلي به سوي مسلم بن عقيل فرستاده بود و نمي‌دانست كه مسلم كشته شده است. در قادسيه سپاهيان حصين بن تميم با عبداللَّه برخورد كرده و او را دستگير و نزد عبيداللَّه بن زياد بردند. ابن‌زياد به او گفت: بالاي قصر برو و دروغگو پسر دروغگو (حسين بن علي) را لعنت كن. سپس پائين بيا تا در مورد تو تصميم بگيرم. راوي گفت: او به بالاي قصر رفت و هنگامي كه مردم مشرف شد، گفت:اي مردم، من فرستاده‌ي حسين پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم. او را ياري كرده و عليه پسر مرجانه، پسر سميه‌ي بدكاره از او پشتيباني نماييد. عبيداللَّه دستور داد او را از بالاي قصر به پايين انداختند، پس استخوانهايش شكست ولي هنوز زنده بود. مردي به نام عبدالملك به عمير لخمي آمد و او را سر بريد و چون به او ايراد گرفتند، گفت: خواستم او را راحت كنم.44) ابومخنف گفت: لوزان از افراد قبيله بني‌عكرمه نقل كرد: يكي از عموهايم از حسين (ع) پرسيد مقصد تو كجاست؟ حسين جوابش داده بود، وي به حسين گفت: ترا به خدا باز گرد. بخدا سوگند جز به طرف نيزه‌ها و تيزي شمشيرها نمي‌روي زيرا اينان كه به دنبال تو فرستاداند اگر زحمت جنگيدن را كشيده و شرايط را آماده مي‌كردند و آنگاه به [ صفحه 55] سوي آنان مي‌رفتي، كار پسنديده‌اي بود. اما با اين توصيفي كه مي‌كني من معتقدم كه اين كار را انجام ندهي. حسين گفت: اي عبداللَّه اين مسائل بر من نيز پوشيده نبوده و نظر تو درست است ليكن بر فرمان خدا نمي‌توان غلبه كرد سپس از آنجا حركت كرد. [ صفحه 56]

رو در رو شدن كاروان امام و سپاه حر بن يزيد رياحي


45) هشام به نقل از ابومخنف گفت: ابوجناب از عديّ بن حرمله و او از دو نفر افراد قبيله‌ي بني‌اسد (ابن‌سليم و ابن‌مشمعل) نقل كرد: حسين حركت كرد و به منزل شراف رسيد صبح هنگام به جوانانش دستور داد مقدار زيادي آب بردارند و از آنجا حركت كرده تا ظهر راه رفتند. سپس مردي فرياد زد: اللَّه اكبر! حسين گفت: اللَّه اكبر، براي چه تكبير گفتي؟ گفت: نخلستان ديدم، بني‌اسديها به او گفتند: ما تا كنون در اينجا يك نخل هم نديده‌ايم. حسين به آنها گفت: به نظر شما او چه ديده است؟ به او گفتيم: به نظر ما گردن اسبان (سپاه دشمن) را ديده است. حسين گفت: به خدا من نيز همين را مي‌بينم. آنگاه گفت: آيا در اينجا پناهگاهي هست كه پشت خود قرار داده و با اين قوم از يك طرف مواجه شويم؟ به او گفتيم: بله، (منزل) ذوحسم در كنار توست و از سمت چپ به آنجا مي‌رسي. اگر بتواني زودتر از آنان به آنجا برسي به خواسته‌ات رسيده‌اي پس حسين از سمت چپ و به آن سو رفت. آن دو گفتند: ما نيز همراه او راه خود را كج كرديم. و بزودي گردن اسبان آشكار شد. زماني كه ديدند ما راه را كج كرديم آنان نيز راه را به آن طرف كج كردند. گوئي كه نيزه‌هايشان شاخكهاي زنبور و پرچمهايشان بالهاي پرندگان بود. با شتاب به سوي ذوحسم رفتيم و زودتر از آنان به آنجا رسيديم. حسين پياده شده و دستور داد خيمه‌ها را بر افراشتند. آن قوم شامل هزار سوار كار به فرماندهي حرّ بن يزيد تميمي يربوعي آمدند تا اينكه در گرماي نيمروز مقابل حسين (ع) ايستادند. حسين و يارانش [ صفحه 57] عمامه بر سر داشته و شمشير آويخته بودند. او به جوانانش گفت: به آنان آب بدهيد و خود و اسبهايشان را سيراب كنيد. جوانان حسين برخاستند و مردان و اسبهاي لشگر حر را سيراب كردند. (بگونه‌اي كه) كاسه‌ها، ظرفها و طشتها را از آب پر كرده نزديك اسبها مي‌بردند و پس از اينكه سه، چهار يا پنج بار آب مي‌نوشيد، آنرا نزد اسب ديگري مي‌بردند تا همه سيراب شدند.46) ابومخنف گفت: به نقل از عقبة بن ابي‌العيزار گفت: حسين براي ياران خود و لشگريان حر در منزل بيضة خطبه خواند و خدا را حمد و ستايش كرد و گفت: اي مردم، همانا رسول خدا (ص) گفت: هر كسي سلطان ستمگري را ببيند كه حرام خدا را حلال مي‌كند، پيمان خدايي را مي‌شكند با سنت رسول خدا (ص) مخالفت مي‌كند، با بندگان خدا گناه و دشمني مي‌ورزد و او با كردار و گفتار عليه آن سلطان بر نخيزد، مسلّماً خداوند او را نيز به سرنوشت آن ستمگر دچار خواهد كرد. آگاه باشيد كه اين قوم از شيطان اطاعت كرده و از اطاعت خدا دست برداشته‌اند،فساد نموده و حدود خدا را تعطيل كرده و فيي‌ء (اموال عمومي) را به خويشتن منحصر كرده‌اند. حرام خدا را حلال كرده و حرام او را حلال نموده‌اند و من شايسته‌ترين كسي هستم كه اين وضعيت را تغيير دهم. نامه‌هاي شما را دريافت كردم و فرستادگان شما بيعتتان را به من رسانده‌اند (گفتند) مرا تسليم دشمن نكرده و تنها نمي‌گذاريد. اگر بر بيعت خود استوار هستيد هدايت خواهيد شد. من حسين بن علي پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم. پس من با شما و خاندانم با خاندان شماست، و راهنماي شما هستم. و اگر چنين نبوده و عهد و پيمان شكسته و بيعت را از گردن خود برداشته‌ايد، به جان خود سوگند اين كار از شما بعيد نيست زيرا پيشتر اين كار را با پدر، برادر و پسر عمويم مسلم كرديد. پس فريب خورده كسي است كه قصر آزمودن شما را داشته باشد، (بدانيد) در بخت و اقبال خويش خطا كرده و نصيب خود را تباه نموديد. مطمئن باشيد آن كس كه پيمان شكست،به ضرر خود پيمان شكسته است بزودي خدا مرا از شما بي‌نياز خواهد كرد و السلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته.عقبة بن ابي‌العيزار گفت: حسين (ع) در ذي‌حسم برخاست و حمد و ثناي خدا كرد و سپس گفت: كارها چنان شده كه مي‌بينيد، و دنيا دگرگون و زشت شده و نيكي آن پشت كرده و از بين رفته جز مقدار ناچيزي همچون آب ته مانده ظرفي نمانده است و زندگي [ صفحه 58] آنچنان پست و ناچيز است كه به چراگاه كم مايه و زيان آوري مي‌ماند. آيا نمي‌بينيد كه به حق عمل نشده و از باطل دوري نمي‌گزينند! در چنين شرايطي است كه مرگ براي مؤمن سزاوارتر است، من مرگ را جز شهادت و زندگي با ستمگران را جز ذلت نمي‌بينم.راوي گفت: زهير بن قين بجلي برخاست و به ياران حسين (ع) گفت: سخن مي‌گوييد يا سخن بگويم؟ گفتند، نه، تو سخن بگو، پس زهير حمد و ثناي خدا كرد و گفت: اي پسر رسول خدا سخن تو را شنيديم. خدايت هدايت كند، بخدا سوگند اگر دنيا براي ما هميشگي و در آن جاويدان مي‌بوديم و تنها ياري و همراهي با تو موجب جدايي ما از آن مي‌شد بي‌ترديد همراهي با تو را بر ماندن در چنين دنيايي ترجيح مي‌داديم.راوي گفت: حسين او را دعا كرد و سخنان نيكي در حقش گفت. حر با حسين (ع) همراه شد و به او گفت: اي حسين، ترا به خدا به فكر خود باش زيرا مطمئنم اگر بجنگي كشته خواهي شد و اگر با تو بجنگند باز هم كشته مي‌شوي. حسين گفت: آيا مرا از مرگ مي‌ترساني! آيا جز اين كه مرا بكشيد كار ديگري مي‌توانيد بكنيد! نمي‌دانم با تو چه بگويم! فقط سخن آن برادر اوسي را به پسر عمويش براي تو باز مي‌گويم آن هنگام كه قصد ياري رسول خدا (ص) را داشت پسر عموي خود را ديد،پسر عمويش به او گفت: كجا مي‌روي؟ حتماً كشته خواهي شد، به او جواب داد:من مي‌روم و مرگ براي جوانمرد عار نيست؛آنگاه كه او قصد حق كرده و بعنوان مسلمان جهاد مي‌كند.و او با جانش از مردان نيك دفاع مي‌كند.و چون بميرد مردم از مرگش ناراحت شوند.راوي گفت: هنگامي كه حر اين سخن را از حسين شنيد از وي فاصله گرفته و با يارانش از يك سو مي‌رفت و حسين با ياران خود از سوي ديگر. تا به منزل عذيب الهجانات، جايي كه چراگاه اسبان نعمان بود رسيدند. ناگهان چهار نفر سوار از سوي كوفه آمدند و اسب نافع بن هلال را به نام كامل همراه داشتند. راهنماي آنان طرماح بن عديّ در حالي كه بر اسبش سوار بود مي‌گفت:.اي شترم، از اين كه تو را مي‌رانم مترس.با سرعت زياد قبل از طلوع فجر مرا برسان. [ صفحه 59] به بهترين سواران و مسافرانتا بر جوانمرد والا تباري فرودآييبزرگوار آزاده‌ي گشاده سينه‌ايكه خدا او را براي كار خيري آورده استخداوندا تا روزگار باقي است او را نگهدارراوي گفت: چون طرماح به حسين رسيد، اين اشعار را براي او خواند، حسين گفت: سوگند به خدا من اميدوارم آنچه از خدا به ما مي‌رسد خير باشد چه كشته شويم و چه پيروز. راوي گفت: حر بن يزيد به سوي حسين و آن سواران آمد و گفت: اين مردان كوفي از همراهان اوليه تو نيستند من آنها را حبس كرده يا باز مي‌گردانم. حسين گفت: من از آنان محافظت خواهم كرد همچنان كه از خود حفاظت مي‌كنم. اينان ياران و پشتيبانان من هستند و تو قول داده بودي در هيچ كاري متعرض من نشوي تا نامه‌ي ابن‌زياد را دريافت نمائي. حر گفت: درست است ولي اينها با تو نيامده بودند. حسين گفت: ايشان ياران من و مانند كساني هستند كه همراه من آمده‌اند. به آن چه قول داده‌اي وفادار بمان وگرنه با تو خواهم جنگيد. (آنگاه) حر آنها را رها كرد. سپس حسين به ايشان گفت: از مردمي كه پشت سر گذاشته‌ايد (كوفه) خبر دهيد. مجمع بن عبداللَّه عائذي [49] گفت: به اشراف كوفه رشوه‌هاي زيادي داده و كيسه‌هايشان را پر كرده‌اند تا دوستي آنها را بدست آورده و به صفوف خويش بكشند. اكنون آنها عليه تو متحدند اما ديگر مردم، دلهايشان با تو و شمشيرهايشان فردا عليه تو كشيده مي‌شود. حسين گفت: بگوئيد كه آيا فرستاده‌ام نزد شما آمد؟ گفتند: چه كسي؟ حسين گفت: قيس بن مسهر صيداوي. گفتند: بله، حصين بن تميم او را دستگير كرد و نزد ابن‌زياد فرستاد. ابن‌زياد به او گفته بود تو و پدرت را لعنت كند. وي بر تو و پدرت درود فرستاد و ابن‌زياد و پدرش را لعنت كرد و از مردم خواست تو را ياري نمايند و گفت كه تو نزد آنان خواهي رفت. لذا ابن‌زياد دستور داد او را از بالاي قصر به پايين انداختند. در اين لحظه چشمان حسين پر از اشك شد و نتوانست جلوي گريه خود را بگيرد. سپس گفت: منهم من قضي نحبه و منهم من ينتظرو ما بدّلوا تبديلا [50] . [ صفحه 60] (برخي در اين راه جان خود را فدا كردند و شربت شهادت نوشيدند و برخي به انتظار شهادت بسر مي‌برند و راه خود را عوض نكردند) خدايا بهشت را منزل ما و ايشان قرار بده، و ما و ايشان را مشمول رحمت و ذخيره‌هاي دلنشين پاداش خود بنما.47) ابومخنف گفت: جميل بن مرثد از قبيله‌ي بني‌معن از طرّماح بن عدّي نقل كرد: طرماح به حسين نزديك شد و گفت: سوگند به خدا تعداد كمي نيرو با تو مي‌بينم و اگر همين افراد كه اكنون اطراف تو هستند (سپاه حر) با تو بجنگند قطعاً همه شما را از پاي در خواهند آورد. من يك روز قبل از حركت به سوي تو، در بيرون شهر كوفه جمعيت انبوهي ديدم كه تا كنون نديده بودم. از آنها پرسيدم، گفته شد اين اجتماع براي نشان دادن قدرت آنان است تا به سوي حسين فرستاده شوند. ترا به خدا قسم ميدهم اگر مي‌تواني يك قدم نيز جلوتر مرو! و اگر مي‌خواهي كه به سرزميني روي كه خدا ترا از شرّ ايشان حفظ كند تا در كار خويش بنگري و كارهائي كه انجام داده‌اي برايت روشن شود پس بيا تا تو را به كوهستان محفوظ خود «اجأ» ببرم كوهي كه ما را اي ستم پادشاهان غسّان، حمير و نعمان بن منذر و هر دشمن سياه و سرخي حفظ كرد. بخدا سوگند هرگز در آنجا ذليل نشديم. من همراه تو خواهم آمد تا ترا به آن روستا در آورم. سپس به سوي مردان قبيله طيي‌ء در منطقه اجأ و سلمي مي‌فرستيم به خدا سوگند در كمتر از ده روز پيادگان و سواران قبيله‌ي طيي‌ء به سوي تو خواهند آمد. هر چه مي‌خواهي در ميان ما بمان اگر اتفاقي هم رخ داد من عهده‌دار مي‌شوم كه بيست هزار مرد طائي (از قبيله طيّي‌ء) شمشير بدست براي تو آماده كنم. به خدا سوگند كه تا ايشان زنده‌اند دست كسي به تو نخواهد رسيد. حسين گفت: خدا به تو و قومت جزاي خير دهد ولي بين ما و اين قوم (سپاه حر) عهدي بسته شده كه من نمي‌توانم از آن تخلف كنم و نمي‌دانم سرانجام كار ما و ايشان چه خواهد شد.48) ابومخنف گفت: جميل بن مرثد از طرّماح بن عديّ نقل كرد: از او خداحافظي كردم و به او گفتم: خداوند شر جن و انس را از تو دور كند، از كوفه براي خانواده خود آذوقه آورده و خرجي ايشان همراه من است، پس مي‌روم و آنها را به ايشان مي‌رسانم سپس انشاءاللَّه به سوي تو بر مي‌گردم اگر به تو ملحق شدم بخدا قسم مطمئناً از ياران تو خواهم بود. حسين گفت: اگر اين كار را انجام مي‌دهي پس عجله كن خدايت رخمت كند... [ صفحه 61] هنگامي كه به خانواده خود رسيدم آنچه را همراه داشتم براي سامان زندگي به آنها داده و وصيت نمودم. خانواده اطرافم را گرفته و مي‌پرسيدند اين مرتبه كارهايي انجام مي‌دهي كه تا امروز انجام نداده بودي. تصميم خود را به ايشان گفتم و از راه بني‌ثعل راه افتادم تا به نزديكي عذيب الهجانات رسيدم. سماعة بن بدر نزد من آمد و خبر شهادت حسين (ع) را داد لذا برگشتم. راوي گفت: حسين (ع) رفت تا به قصر بني‌مقاتل رسيد و فرودآمد، در آن جا خيمه‌اي افراشته ديد. [ صفحه 62]

ملاقات امام و عبيدالله بن حر جعفي


49) ابومخنف گفت: مجالد بن سعيد از عامرالشّعبي نقل كرد: حسين بن علي رضي اللَّه‌عنه گفت: اين خيمه كيست؟ گفته شد: خيمه عبيداللَّه بن حر جعفي است. حسين گفت: او را نزد من بخوانيد و كسي را بدنبالش فرستاد. هنگامي كه فرستاده پيش او رفت گفت: حسين بن علي تو را دعوت كرده است. عبيداللَّه بن حر گفت: انا للَّه و انا اليه راجعون به خدا سوگند به اين جهت از كوفه خارج شدم كه دوست نداشتم در كوفه باشم و حسين بدانجا بيايد. بخدا قسم نمي‌خواهم او را ببينم يا او مرا ببيند. فرستاده نزد حسين برگشت و موضوع را گفت: حسين نعلين خويش را به پا كرد و نزد عبيداللَّه آمد. سلام كرد و نشست سپس او را به همراهي خود دعوت نمود. عبيداللَّه همان سخن نخست خود را براي حسين تكرار كرد. حسين گفت: پس اگر ما را ياري نمي‌كني از خدا بترس از كساني باشي كه با ما مي‌جنگند. به خدا قسم هر كس فرياد ما را بشنود و ما را ياري نكند هلاك خواهد شد عبيداللَّه بن حر گفت: هرگز اين گونه نخواهد شد انشاءاللَّه. سپس حسين (ع) برخاسته و به اردوي خود آمد.50) ابومخنف گفت: عبدالرحمن بن جندب از عقبة بن سمعان نقل كرد: آخر شب حسين دستور داد آب برداريم و كوچ كنيم و چنين كرديم. راوي گفت: چون از قصر بني‌مقاتل گذشتيم بعد از ساعتي حسين (ع) را خواب سبكي گرفت سپس بيدار شد و مي‌گفت: انا للَّه و انا اليه راجعون، والحمدللَّه رب العالمين و اين را دو يا سه بار تكرار كرد [ صفحه 63] علي بن حسين سوار بر اسب نزد او آمد و گفت: انا للَّه و انا اليه راجعون، والحمدللَّه رب العالمين، اي پدر، فدايت شوم چرا حمد خدا و استرجاع گفتي؟ حسين گفت: پسرم، به خواب سبكي رفته و سواري را بر اسب در مقابل ديدم كه گفت:اين قوم مي‌روند و مرگ در پي آنان است پس دانستم كه آن قوم مائيم كه خبر مرگمان را ميدهد. علي گفت: اي پدر، خدا به تو بد ندهد، آيا ما بر حق نيستيم!حسين گفت: قسم به كسي كه همه بندگان به سويش بر مي‌گردند، چرا (بر حقيم) علي گفت: اي پدر، بنابرين مهم نيست (زيرا) ما بر اساس حق مي‌ميريم. حسين گفت: خدا بهترين پاداشي را كه پدري به فرزند خود داده است از طرف من به تو عنايت كند. راوي گفت هنگام صبح فرودآمد و نماز صبح خواند و با عجله سوار شد و به طرف يارانش تاخت كرد و مي‌خواست آنان را متفرق كند ولي حر بن يزيد ايشان را باز مي‌گرداند و حسين نيز او را منصرف مي‌كرد او تلاش زيادي كرد تا افرادش را به سوي كوفه بكشاند و حر مانع مي‌شد؛ پيوسته چنين بود و با هم مسير را طي مي‌كردند تا سرانجام به نينوا- حايي كه حسين در آنجا فرود آمد- رسيدند راوي گفت: در اين هنگام مردي سوار بر است، مسلح و كمان بر دوش از سوي كوفه آمد همه ايستاده و منتظر رسيدن او بودند وقتي نزد آنان رسيد فقط بر حر بن يزيد و يارانش سلام كرد و نامه‌اي را از سوي عبيداللَّه بن زياد به حر تسليم كرد كه در آن نوشته شده بود:امام بعد از حمد و ثناي خدا، هنگامي كه اين نامه بدستت رسيد و فرستاده‌ي من بر تو وارد شد بر حسين سخت بگير و او را در سرزمين باز و بي‌آبي فرود آر. به فرستاده خود دستود داده‌ام همراه تو بوده و از تو جدا نشود تا خبر اجراي دستورات را برايم بياورد. والسلامراوي گفت: هنگامي كه حر نامه را خواند به ايشان (حسين و يارانش) گفت: اين نامه‌ي امير عبيداللَّه بن زياد است كه در آن دستور داده در مكاني كه اين نامه را درياف مي‌كنم بر شما سخت گيرم و اين مرد فرستاده اوست به وي دستور داده از من جدا نشود تا نظر و دستور او را اجرا كنم. يزيد بن مهاجر ابوالشعثاء كندي بهدلي فرستاده عبيداللَّه را نگاه كرد به او گفت: آيا تو مالك بن نسير البدي هستي؟ گفت: بله.- وي يكي از افراد قبيله‌ي كنده بود.- يريد بن زياد به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، براي چه اينجا آمده‌اي؟ گفت: آمده‌ام [ صفحه 64] كه امام را اطاعت كرده و بر بيعت خود وفادار باشم! ابوالشعثاء به او گفت: خدايت را نافرماني نموده و به قيمت هلاك خود امامت را اطاعت و براي خود ننگ دنيا و آتش عقبي بدست آورده‌اي. خداي عزوجل گفت: و جعلنا هم أئمةً يدعون الي النار و يوم القيامة لا ينصرون [51] (ما آنان را پيشوا قرار داديم كه پيروان خود را به سوي دوزخ فرامي‌خوانند و روز قيامت بدون ياور مي‌مانند) پس او امام توست. راوي گفت: حر، حسين و يارانش را مجبور كرد در آن مكان بي‌آب و آبادي منزل كنند. ياران امام گفتند: بگذار در اين روستا نينوا يا آن روستا يعني غاضريه، يا اين ديگري يعني شفيّه فرود آييم. حر گفت: نه، به خدا نمي‌توانم چنين كنم، امير اين مرد را بعنوان جاسوس براي من فرستاده است. زهير بن القين به حسين گفت: اي پسر رسول خدا، جنگ با اين گروه براي ما آسانتر از جنگيدن با كساني است كه بعداً خواهند آمد. به جان خودم سوگند سپاهي عظيم به جنگ ما خواهد آمد كه قبلاً هرگز كسي نديده است. حسين گفت من شروع كننده‌ي جنگ نخواهم بود. زهير بن القين گفت: بيا به اين روستا رفته و در آنجا منزل بگيريم زيرا همچون دژي در كنار فرات واقع شده است. اگر مانع ما شدند با آنها مي‌جنگيم، زيرا جنگيدن با آنها آسانتر از جنگ با كساني است كه بعداً مي‌آيند. حسين گفت: اين چه روستايي است؟ گفت: نام او العقر است. حسين گفت: خدايا از العقر به تو پناه مي‌برم، سپس فرود آمد.- آن روز پنج شنبه دوم محرم سال 61 هجري بود- صبح هنگام عمر بن سعد بن ابي‌وقاص با چهار هزار نفر از اهالي كوفه به سوي دستبي [52] فرستاده بود زيرا اهالي ديلم شورش كرده. و بر آنجا مسلط شده بودند. ابن‌زياد فرمان حكومت ري را براي ابن‌سعد نوشته و به او دستور داده بود كه به آنجا برود.ابن‌سعد با سپاهيان به طرف حمام أعين حركت كرد، هنگامي كه حسين به سوي كوفه آمد، ابن‌زياد عمر بن سعد را فراخواند و گفت: به سوي حسين برو و وقتي از كار او فارغ شدي به مأموريت خود عازم شو، عمر بن سعد به او گفت: خدايت رحمت كند اگر مي‌تواني مرا معاف كني، چنين كن، عبيداللَّه گفت: بله، ولي بايد فرمان حكومت ري را به [ صفحه 65] ما برگرداني. راوي گفت: هنگامي كه عبيداللَّه به او چنين جواب داد عمر سعد گفت: امروز را به من مهلت بده تا فكر كنم. راوي گفت: عمر بن سعد برگشت تا با نيك‌خواهانش مشورت نمايد. وي با هر كه مشورت كرد او را از اين كار منع مي‌نمود. راوي گفت: حمزة بن المغيرة بن شعبه خواهر زاده عمر نزد او آمد و گفت: دايي جان ترا به خدا از اينكه به جنگ حسين رفته و عصيان خدا و قطع رحم نمايي منصرف شو! سوگند به خدا اگر حكومت بر همه زمين از آن تو باشد يا تو از دنيا و همه اموالت دست بكشي بهتر از آنست كه با دست آلوده به خون حسين خدا را ملاقات نمائي. عمر بن سعد گفت: انشاء اللَّه چنين خواهم كرد. [ صفحه 66]

عمر بن سعد در كربلا


51) هشام به نقل از ابومخنف گفت: نضر بن صالح بن حبيب بن زهير عبسي از حسان بن فائد بن بكير عبسي نقل كرد: من شاهد بودم كه نامه‌ي عمر بن سعد به عبيداللَّه رسيد، در آن نامه نوشته بود:بسم اللَّه الرحمن الرحيم اما بعد از حمد و ثناي خدا، هنگامي كه من به مقابله‌ي حسين رفتم كسي را نزد او فرستاده و از او پرسيدم براي چه آمده، چه مي‌خواهد و در پي چه چيزي است؟ وي گفت: اهالي اين سرزمين به وسيله نامه و فرستادن رسولان از من خواسته‌اند به اينجا بيايم و من نيز چنين كرده‌ام اما اگر آمدنم را دوست نداشته و به نتيجه‌اي جز آنچه كه فرستادگان آنها به من گفته‌اند فكر مي‌كنند من بر مي‌كردم. هنگامي كه نامه را بر ابن‌زياد خواندند گفت:اكنون كه در چنگال ما گرفتار آمده اميد نجات دارد ولي ديگر راه نجاتي نيست.راوي گفت: عبيداللَّه به عمر بن سعد نوشت:بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اما بعد از حمد و ثناي خدا، نامه‌ات به من رسيد، آنچه را كه گفته بودي فهميدم، به حسين پيشنهاد كن او و يارانش با يزيد بن معاويه بيعت كنند، وقتي چنين نمود ما نظر خود را خواهيم گفت. والسلام.راوي گفت: هنگامي كه آن نامه به عمر بن سعد رسيد گفت: حدس مي‌زدم كه ابن‌زياد بدنبال صلح و سلامت نيست. [ صفحه 67] 52) ابومخنف گفت: سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم ازدي نقل كرد: از عبيداللَّه بن زياد نامه‌اي (به اين مضمون) به عمر بن سعد رسيد: اما بعد از حمد و ثناي خدا، بين حسين و يارانش با آب فاصله بينداز، تا قطره‌اي از آن را ننوشند همانگونه كه با اميرالمؤمنين خليفه‌ي متقي، پاك و مظلوم عثمان بن عقان كردند. راوي گفت: عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدي را در رأس پانصد سپاهي به كناره‌ي فرات فرستاد و آنها بين حسين و يارانش و آب فرات مانع شدند تا قطره‌اي از آن را ننوشند اين اقدام سه روز قبل از كشته شدن حسين بود. راوي گفت عبداللَّه بن ابي‌حصين ازدي كه از جمله افراد قبيله بجيله بود فرياد زد و گفت: اي حسين، آيا آب را مي‌بيني كه به رنگ آسمان است! سوگند بخدا قطره‌اي از آن را نخواهي چشيد تا تشنه بميري. حسين گفت: خدايا او را تشنه بميران، و او را هرگز نيامرز. حميد بن مسلم گفت: بخدا سوگند هنگامي كه او بيمار بود به عيادتش رفتم، سوگند به خدايي كه جز او خدايي نيست او را ديدم آب مي‌نوشيد و باز شكمش بر آمده شده آنگاه استفراغ مي‌كرد سپس مجدداً مي‌نوشيد و باز شكمش برآمده شده و سيراب نمي‌شد پيوسته چنين بود تا مرد.راوي گفت: وقتي تشنگي شديد بر حسين و يارانش عارض شد، برادر خود عباس بن علي بن ابي‌طالب را فراخواند و او را همراه سي سوار و بيست پياده و بيست مشك براي آوردن آب فرستاد. آنان شبانه آمدند تا به آب نزديك شدند جلودار ايشان نافع بن هلال جملي به پرچم پيش آمد. عمرو بن حجاج زبيدي گفت: اين مرد كيست؟ آمد و گفت: براي چه آمده‌اي؟ گفت: آمده‌ايم از اين آبي كه ما را از آن ممنوع كرده‌ايد بنوشيم. گفت: بنوش، نوش جانت، گفت: نه سوگند به خدا مادامي كه حسين و يارانش تشنه هستند قطره‌اي از آن نخواهم نوشيد. همراهان عمرو بن حجاج متوجه آنها شدند. عمرو گفت: آنان نمي‌توانند آب بنوشند. ما را اينجا گذاشته‌اند كه نگذاريم آنها آب بنوشند. وقتي ياران نافع نزديك شدند وي به پيادگان گفت: مشك‌هايتان را پر كنيد، پيادگان با سرعت مشكها را پر كردند. عمرو بن حجاج و يارانش به طرف آنان هجوم بردند، عباس بن علي و نافع بن هلال نيز حمله‌ي آنها را دفع كردند. سپس به طرف خيمه‌ها بازگشتند. عمرو بن حجاج و يارانش توانستند آنان را اندكي به عقب برانند. در اين هنگام يكي از پيادگان عمرو بن حجاج از افراد قبيله‌ي صداء توسط نيزه‌ي نافع بن هلال مجروح شد. پنداشتند كه [ صفحه 68] چيزي نشده است، اما بعداً او بر اثر اين جراحت درگذشت. سرانجام ياران حسين مشكهاي پر آب براي او آوردند.53) ابومخنف گفت: ابوجناب از هاني بن ثبيت حضرمي كه شاهد قتل حسين بود نقل كرد: حسين (ع) عمرو بن قرظة بن كعب انصاري را نزد عمر سعد فرستاد كه شب هنگام در فاصله‌ي دو سپاه به ديدن من بيا. راوي گفت: عمر بن سعد و حسين هر كدام با بيست سوار بيرون آمدند هنگامي كه يكديگر را ديدند حسين به يارانش گفت از او كناره گيرند و عمر بن سعد نيز چنين دستوري داد. راوي گفت: ما صداي آنان را نمي‌شنيديم. مذاكره آنها تا پاسي از شب طول كشيد. سپس هر يك به سوي سپاه خود برگشتند. مردم درباره اين ملاقات سخنها گفته‌اند. عده‌اي مي‌گفتند حسين به عمر سعد گفت: بيا دو سپاه را رها كرده و با هم نزد يزيد بن معاويه برويم. عمر گفت: اموالم مصادره مي‌شود. حسين گفت: از اموال خود در حجاز بهتر از آنرا به تو مي‌دهم. راوي گفت: عمر اين سخن را نپسنديد. مردم در اين خصوص سخنها و شايعه‌ها گفته‌اند در حالي كه سخنان آنها را نشنيده‌اند.54) ابومخنف گفت: اما آنچه كه مجالد بن سعيد و صقعب بن زهير ازدي و محدثان ديگر براي ما نقل كرده‌اند و گروه محدثان بر آن اتفاق دارند آنست كه حسين به او گفت: يكي از اين سه مورد را از من بپذير. يا بگذار به جائي كه از آنجا آمده‌ام برگردم. يا بگذار دستم را در دست يزيد بگذارم و يا مرا به يكي از مرزهاي مسلمانان بفرستيد تا مانند آنان حقوق و وظايفي داشته باشم.55) ابومخنف گفت: اما عبدالرحمن بن جندب از عقبة بن سمعان نقل كرد: با حسين همراه شده و از مدينه به مكه و عراق رفتم و تا زماني كه كشته شد از او جدا نشده و سخنان او را با مردم در مدينه، مكه، بين راه، عراق و ميان سپاهيان شنيدم. بخدا سوگند آنچه را كه مردم پنداشته و مي‌گويند، هر گز حسين (ع) نگفت كه با يزيد بيعت نمايد يا او را به يكي از مرزهاي مسلمانان بفرستند، وليكن اين سخن را گفت: كه رهايم كنيد تا به اين زمين پهناور رفته و ببينم عاقبت كار مردم چه خواهد شد.56) ابومخنف گفت: مجالد بن سعيد همداني و صقعب بن زهير براي من نقل كردند: حسين و عمر سعد سه چهار بار يكديگر را ملاقات كردند. بعد عمر بن سعد به عبيداللَّه بن [ صفحه 69] زياد نامه نوشت:اما بعد از حمد و ثناي خدا، بدرستي كه خدا آتش جنگ را خاموش و وحدت كلمه ايجاد نمود و كار امت را سامان داد. حسين درخواست دارد برگردد يا او را به يكي از مرزهاي مسلمانان بفرستيم كه مانند يك مسلمان زندگي كند. يا نزد اميرالمؤمنين يزيد رفته و با او بيعت كند و در مورد مسائل في ما بين نظر او را بخواهد. اين پيشنهاد موجب رضايت شما و صلاح امت است.راوي گفت: وقتي عبيداللَّه نامه را خواند گفت: اين نامه مردي است كه نيك‌خواه امير و دلسوز قوم خود است. بله قبول كردم. راوي گفت: شمر بن ذي‌الجوشن برخاست و گفت: آيا پيشنهاد حسين را قبول مي‌كني در حالي كه او به سرزمين تو و كنار تو آمده است! بخدا سوگند اگر بيعت او را نگيري و از سرزمين تو برود مطمئناً او نيرومند و عزيز خواهد شد (بايد چنان عمل نمايي) كه او و يارانش به دستور تو گردن نهند. پس اگر انتقام بگيري يا ببخشي اختيار با توست. بخدا سوگند به من خبر رسيده كه حسين و عمر بن سعد تمام شب ميان دو سپاه نشسته و صحبت مي‌كنند ابن‌زياد گفت: نظر تو پسنديده است و درست مي‌گويي.57) ابومخنف گفت: سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: عبيداللَّه بن زياد، شمر بن ذي‌الجوشن را فراخواند و گفت: با اين نامه نزد عمر بن سعد برو تا او نامه رغا به حسين و يارانش عرضه نمايد كه به دستور من گردن نهند. اگر پذيرفتند ايشان را در كمال سلامت نزد من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد، چنانچه عمر سعد اين كار را انجام داد تو نيز از او اطاعت كن و اگر سرپيچي نمود تو فرمانده‌ي لشگر باش و به حسين حمله كرده و او را بكش و سرش را نزد من بفرست. [ صفحه 70]

اعزام شمر بن ذي الجوشن به كربلا


58) ابومخنف گفت: ابوجناب كلبي نقل كرد: سپس عبيداللَّه بن زياد به عمر بن سعد نامه نوشت:اما بعد از حمد و ثناي خدا، من تو را به سوي حسين نفرستادم كه از او دست برداشته و وقت بگذراني يا او را به صلح و ادامه‌ي زندگي اميدوار نمائي و نزد من به شفاعت او بنشيني... نگاه كن اگر حسين و يارانش بر دستور ما تمكين كرده و تسليم شدند، آنها را سالم نزد من فرستاده و چنانچه خودداري نمودند به ايشان بتاز تا آنان را كشته و قطعه قطعه نمائي. زيرا ايشان مستحق اين كار هستند پس از كشته شدن بر او اسب بتازان، زيرا او ناسپاس، سركش، قطع كننده‌ي ارحام و بسيار ستمگر است و مي‌دانم كه اين اقدام پس از مرگ ضرري به او نمي‌زند ولي به با خود عهد كرده‌ام كه اگر او را كشتم با وي چنين نمايم. اگر تو به دستور عمل كردي، پاداش انسان حرف شنو و مطيع دريافت خواهي كرد و اگر خودداري نمودي، از فرماندهي سپاه ما كنار رو و سپاهيان را به شمر بن ذي‌الجوشن واگذار، زيرا ما به او دستورات لازم را گفته‌ايم. والسلام. [ صفحه 71]
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه