- جنبش شيعيان در كوفه 1
- مقدمه 1
- هجرت امام از مدينه به مكه 1
- خلافت يزيد بن معاويه 1
- مقتل نگاري يا زنده نگاه داشتن خاطرهي شهيدان 1
- دستگيري هاني بن عروه 2
- عبيدالله بن زياد از بصره به كوفه ميرود 2
- عبيدالله بن زياد در كوفه 2
- قيام مسلم بن عقيل در كوفه 2
- جنبش شيعيان در بصره و اعزام مسلم بن عقيل به كوفه 2
- مسير حركت امام حسين به كوفه 3
- دستگيري و شهادت مسلم بن عقيل 3
- پيوستن زهير بن قين به امام 3
- دستگيري و شهادت قيس بن مسهر صيداوي 3
- امام از شهادت هاني و مسلم با خبر ميشود 3
- ملاقات امام و عبيدالله بن حر جعفي 4
- عمر بن سعد در كربلا 4
- اعزام شمر بن ذي الجوشن به كربلا 4
- دستگيري و شهادت عبدالله بن بقطر 4
- رو در رو شدن كاروان امام و سپاه حر بن يزيد رياحي 4
- حر بن يزيد به اردوي امام ميپيوندند 5
- روز عاشورا 5
- عمر بن سعد جنگ را آغاز ميكند 5
- شب عاشورا 5
- شهادت برير بن حضير 5
- شهادت همسر كلبي 6
- شهادت علي بن حسين 6
- آخرين نماز جماعت در كربلا و شهادت حبيب بن مظاهر 6
- شهادت مسلم بن عوسجه و عبدالله بن عمير كلبي 6
- شهادت حنفي و نافع بن هلال و جمعي ديگر از ياران امام 6
- در مجلس ابن زياد 7
- در مجلس يزيد 7
- شهادت قاسم بن حسن 7
- پس از شهادت امام 7
- شهادت امام حسين 7
- پاورقي 8
- عبيدالله بن حر جعفي 8
- مردم مدينه از شهادت امام آگاه ميشوند 8
شب عاشورا
59) ابومخنف گفت: حارث بن حصيره از عبداللَّه بن شريك عامري نقل كرد: هنگامي كه شمر بن ذيالجوشن نامه را گرفت با عبداللَّه بن ابيالمحل به عبيداللَّه گفت: خدا كار امير را سامان دهد! خواهر زادههاي ما با حسين هستند، اگر صلاح ميداني براي ايشان امان نامه بده،- امالبنين دختر حزام همسر علي بن ابيطالب (ع) بود كه عباس، عبداللَّه، جعفر و عثمان را براي او به دنيا آورد. امالبنين عمهي عبداللَّه بن ابيالمحل بن حزام بن ربيعة بن الوحيد بن لعب بن عامر بن كلاب بود- عبيداللَّه گفت: بله، حتماً و به كاتب خود دستور داد كه براي ايشان امان نامه بنويسد. عبداللَّه بن ابيالمحل امان نامه را به وسيلهي غلام خود كزمان فرستاد. وقتي كه وي رسيد آنها را فراخواند، (و گفت) اين امان نامه را دايي شما برايتان فرستاده است، جوانان به او گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو، ما نيازي به امان شما نداريم امان خدا بهتر از امان پسر سميه است.راوي گفت: شمر بن ذيجوشن با نامه عبيداللَّه بن زياد نزد عمر بن سعد آمد هنگامي كه عمر بن سعد نامه را خواند، گفت: واي بر تو! خدا خانهات را خراب كرده و اين نامه را نابود كند! سوگند به خدا مطمئن هستم تو مانع پذيرش پيشنهادهاي من به او شده و كاري را كه اميد اصلاح داشتيم خراب كردي به خدا قسم حسين هرگز تسليم نميشود چون روح پدرش در اوست. شمر گفت: چه خواهي كرد؟ آيا دستور امير را اجرا كرده و دشمنش را خواهي كشت؟ اگر چنين نميكني سپاهيان را به من واگذار. عمر بن سعد گفت:. [ صفحه 72] نه، تو لياقت نداري خود اين كار را به عهده ميگيرم و تو فرماندهي پيادگان باش.راوي گفت: شب پنجشنبه نهم محرم عمر بن سعد به حسين و يارانش حمله كرد. شمر در مقابل ياران حسين ايستاد و گفت: خواهر زادههاي ما كجايند؟ عباس، جعفر و عثمان فرزندان علي بن ابيطالب جلو آمده و گفتند: چه ميخواهي؟ گفت: شما در امانيد. جوانان به او گفتند: خدا تو و امانت را لعنت كند! چون دايي ما هستي در امانيم! ولي پسر رسول خدا در امان نيست!راوي گفت: سپس عمر بن سعد فرياد زد: اي لشگر خدا (بر اسبان خود) سوار شويد و خوشحال باشيد آنان سوار شدند و بعد از نماز عصر براي جنگ با حسين آماده شدند.حسين در مقابل خيمهي خود دو زانو نشسته و به شمشيرش تكيه داده بود. خواهرش زينب فريادي شنيد. نزديك برادر آمد و گفت: اي برادر؛ آيا نميشنوي صداها نزديك شده است! حسين (ع) سر خود را بالا كرد و گفت: من رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من گفت: تو به سوي ما ميآيي، راوي گفت: زينب به صورت خود زده و گفت: اي واي بر ما! حسين (ع) گفت: خواهرم چرا واي بر تو؛ آرام باش خدا تو را رحمت كند. عباس بن علي گفت: اي برادر! لشگر آمد: حسين برخاست، سپس گفت: عباس؛ اي برادر سوار شو و از ايشان سئوال كن چه شده و چه اتفاق تازهاي افتاده است و براي چه آمدهاند؟ عباس همراه بيست سوار از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نزد سپاه عمر بن سعد رفت و گفت: چه شده؟ و چه ميخواهيد؟ گفتند: فرمان امير آمده كه به شما اعلام نمائيم يا بر حكم او گردن نهيد و يا به اين كار مجبور خواهيد شد. عباس گفت: عجله نكنيد تا نزد اباعبداللَّه برگشته و پيغام شما را به او برسانم. گفتند: برو و او را از اين خبر آگاه كن و به ما بگو او چه گفته است. عباس با شتاب نزد حسين آمد و مطلب را به او گفت. ياران امام در اين فرصت براي سپاه عمر خطابه ميخواندند. حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت: با اين قوم صحبت ميكني يا من سخن بگويم؟ زهير گفت: تو شروع كردي خود نيز سخن بگو. حبيب بن مظاهر به سپاه دشمن گفت: سوگند به خدا؛ كساني كه فرزند رسول خدا (ص) و خاندان و اهلبيت او و بندگان صالح اين شهر را كه سحرگاهان فراوان ذكر خدا ميگويند بكشند فردا نزد خدا بد مردمي هستند. عزرة بن قيس به او گفت تو هر چه توانستي از خود تعريف كردي! زهير گفت: اي عزره، خداوند آنها را پاك و [ صفحه 73] هدايت نموده است. از خدا بترس، من خيرخواه تو هستم. اي عزره تو را قسم ميدهم از آنها مباش كه گمراهان را براي كشتن افراد پاك ياري ميكنند. عزره گفت: تو شيعهي خاندان نبوده و عثماني مذهب بودي. زهير گفت: در اينجا بودنم خود دليل است كه من نيز از آنان هستم. اما سوگند به خدا من هرگز نامهاي به حسين ننوشته و رسولي به جانب او نفرستاده و به او وعدهي ياري ندادهام و هنگامي كه در راه او را ديدم به ياد رسول خدا و جايگاه حسين نزد او افتادم و فهميدم كه از دشمنش و گروه شما براي او چه پيش خواهد آمد. تصميم گرفتم از ياران و افراد او بوده و خود را براي حفظ حق خدا و رسولش كه شما از بين بردهايد، فدا نمايم.راوي گفت: عباس بن علي با شتاب خود را به لشگر عمر رساند و گفت: اي مردم، اباعبداللَّه از شما ميخواهد كه امشب را برگرديد تا در اين كار انديشه نمايد، زيرا در مسألهاي كه ميان شما و او واقع شده، سخن ره به جايي نميبرد، پس صبح هنگام يكديگر را خواهيم ديد انشاءاللَّه. اگر درخواست شما را پذيرفتيم پس بدان گردن مينهيم و اگر مايل نبوديم، نخواهيم پذيرفت. حسين امشب را فرصت ميخواهد تا به كارهايش رسيدگي كرده و به خاندانش وصيت نمايد. هنگامي كه عباس بن علي اين پيغام را داد، عمر بن سعد گفت: اي شمر نظر تو چيست؟ شمر گفت: تو چه ميگويي؟ تو فرمانده هستي، نظر، نظر توست. عمر بن سعد گفت: اي كاش نبودم. سپس عمر بن سعد به لشگر گفت: نظر شما چيست؟ عمرو بن حجاح سلمة زبيدي گفت: سبحاناللَّه! به خدا سوگند اگر مردم ديلم هم چنين درخواستي از تو ميكردند بايد قبول ميكردي. قيس با اشعث گفت: قبول كن، به جان خود سوگند صبح زود براي جنگ با تو آماده ميشوند. عمر بن سعد گفت: سوگند به خدا اگر بدانم كه چنين خواهند كرد هم امشب به ايشان ميتازم.راوي گفت: هنگامي كه عباس بن علي پيام عمر بن سعد را براي امام آورده بود: امام گفت: به سوي ايشان برو اگر توانستي تا فردا از ايشان مهلت بگير و امشب آنان را دور كن، تا اين شب را به نماز و دعا و استغفار پروردگار بگذرانيم او خود ميداند كه من خواندن نماز و قرائت قران و دعاي فراوان و استغفار نمودن را دوست دارم.60) ابومخنف گفت: حارث بن حصيره از عبداللَّه بن شريك عامري و او از علي بن حسين نقل كرد: فرستادهاي از سوي عمر بن سعد به سوي ما آمد و در جايي كه صدايش [ صفحه 74] شنيده ميشد ايستاد و گفت: ما تا فردا به شما مهلت ميدهيم. اگر تسليم شديد شما را نزد امير عبيداللَّه بن زياد برده و اگر خودداري كرديد، از شما دست بر نخواهيم داشت.61) ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم فائشي از ضحاك بن عبداللَّه مشرقي يكي از افراد قبيله همدان نقل كرد: حسين بن علي (ع) يارانش را جمع كرد.62) ابومخنف گفت: همچنين حارث بن حصيره از عبداللَّه بن شريك عامري و او از علي بن حسين نقل كرد: پس از رفتن عمر بن سعد حسين شب هنگام يارانش را جمع كرد. علي بن حسين گفت: من بيمار بودم ولي نزديك او رفتم تا بشنوم. شنيدم پدرم به يارانش ميگفت: خدا را به بهترين شكل ممكن حمد و ثنا نموده و او را در خلوت و جلوت ستايش ميكنم. خدايا ترا ميستايم كه ما را به وسيله نبوت گرامي داشتي، به ما قرآن آموختي، در دين بصيرتمان عنايت كردي و براي ما گوش و چشم و دل نهاده و از مشركانمان قرار ندادي. اما بعد؛ من هيچ كس را شايسته و بهتر از ياران خود و هيچ خانداني را صادقتر و متحدتر از خاندانم نديدهام. خداوند از جانب من به شما بهترين پاداش را بدهد. آگاه باشيد من گمان ميكنم فردا سرانجام ما و اين گروه مشخص شود، بدانيد كه من همهي شما را آزاد كرده و بيعت خود را از شما برداشتم، تاريكي شب پوشش مناسبي است كه سوار شده و برويد.63) ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم فائشي از افراد قبيلهي همدان، از ضحاك بن عبداللَّه مشرقي نقل كرد: من و مالك بن نصرار حبي بر حسين وارد شده و پس از سالم نشستيم، جواب سلام داد و به ما خوشامد گفت و پرسيد براي چه نزد او آمدهايم گفتيم: براي عرض سلام و آروزي سلامتي براي شما و تجديد پيمان و ديدار آمديم و نيز خبر دهيم كه مردم (كوفه) بر جنگ با تو اتفاق كردهاند پس در كار خويش دقت كن. حسين (ع) گفت: حسبي اللَّه و نعم الوكيل! راوي گفت: آنگاه با احترام براي او دعا كرده و خداحافظي نموديم. حسين گفت: چرا مرا ياري نميكنيد؟ مالك بن نصر گفت: من مقروض و عيالمند هستم. من به او گفتم: من نيز مقروض و عيالمند هستم، اما اگر اجازه دهي باز گردم تا وقتي كه هيچ جنگاوري برايت باقي نماند براي دفاع از تو خواهم جنگيد! حسين گفت: تو آزادي،پس با او برخاستم.شب هنگام حسين گفت: از تاريكي شب استفاده كرده و بر شتر شب سوار شويد و [ صفحه 75] هر كدام شما، دست يكي از افراد خانواده مرا بگيريد و به روستاها و شهرهاي خود ببريد تا زماني كه خدا گشايشي حاصل كند زيرا اينان مرا خواسته و اگر به من دست يابند ديگران را دنبال نميكنند. پس برادران، پسران، برادر زادگان و فرزندان عبداللَّه بن جعفر گفتند: چنين نميكنيم كه بعد از تو باقي بمانيم، خداوند اين كار را هرگز از ما نبيند. ابتدا عباس بن علي چنين گفت سپس ديگر يارانش مطالب مشابهي بيان كردند. حسين (ع) گفت: اي فرزندان عقيل، شهادت مسلم براي شما كافي بوده و ميتوانيد برويد. ايشان گفتند: مردم چه خواهند گفت: آنها خواهند گفت پسران عقيل، بزرگ و سرور و بهترين عمو زادگان خود را ترك كردند و همراه ايشان تيري نينداخته، نيزهاي نزده و شمشير نكشيدند و (بالاخره) نميدانيم چه كردهاند! نه سوگند به خدا چنين نميكنيم، بلكه جان، مال و خانواده خود را فدايت كرده و همراه تو ميجنگيم تا به خواستهات برسيم و خداوند زندگي بدون تو را زشت گرداند.64«ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم از ضحاك بن عبداللَّه مشرقي نقل كرد: مسلم بن عوسجه اسدي برخاست و گفت: اگر تو را رها كنيم چه عذري براي خدا بياوريم كه حق تو را اد نكردهايم! سوگند به خدا اگر نيزهام در سينه آنها بشكند، دسته شمشيرم بخاطر ضربه زياد در دستم بماند، از تو جدا نخواهم شد، اگر حتي سلاحي براي جنگ نداشته باشم با سنگ به آنها حمله خواهم كرد تا همراه تو جان دهم.سعيد بن عبداللَّه حنفي گفت: سوگند به خدا هرگز تو را رها نخواهيم كرد تا خدا بداند كه حرمت رسول خدا (ص) را نسبت به تو حفظ كردهايم. به خدا قسم اگر بدانم كه كشته شده سپس زنده و سوزانده خواهم شد و خاكسترم را به باد ميدهند و اين عمل را هفتاد بار تكرار ميكنند هرگز از تو جدا نميشوم تا در مقابل تو جان دهم. چگونه جان خود را فدا نكنم در صورتي كه اين تنها يك بار مردن است و در پس آن كرامتي وجود دارد كه هرگز به پايان نخواهد رسيد!راوي گفت: زهير بن القين گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم سپس زنده و دوباره كشته شده و تا هزار بار به همين صورت كشته شوم بلكه خدا بدين وسيله از كشته شدن تو و جوانان خاندانت جلوگيري نمايد. راوي گفت: ديگر يارانش نيز سخناني مشابه بيان كرده و گفتند: بخدا سوگند از تو جدا نميشويم، جان ما فداي تو باد. با سينه، [ صفحه 76] صورت و دستهايمان از تو محافظت خواهيم كرد و چون كشته شويم به عهد خود وفا و به تكليف عمل كردهايم.65«ابومخنف گفت: حارث بن كعب و ابوالضحاك از علي بن حسين بن علي (ع) نقل كردند: در شبي كه فرداي آن پدرم شهيد شد نشسته بودم و عمهام زينب از من پرستاري ميكرد. پدرم تنها در خيمه خود بود و حُوَيّ غلام ابوذر غفاري نيز مشغول تعمير و اصلاح شمشير خود بود كه پدرم اين اشعار را ميخواند:اي دنيا اف بر تو باد كه دوست بدي هستي.چه بسيار در بامدادان و شامگاهان،ياران يا حقجويان را كشتهايروزگار به تاوان راضي نميشود.كار را به خداوند واگذاردهام.و هر زندهاي همين راهي را ميرود كه من ميروم.علي بن الحسين گفت: اين شعر را دو يا سه مرتبه خواند به گونهاي كه متوجه شده و دانستم كه منظور او چيست. بغض گلويم را گرفت اما مانع گريه شده و سكوت اختيار كردم. پس يقين كردم كه بلا نازل شده است. عمهام نيز سخنان او را شنيد و چون زنان رقيق القلباند و زود زاري ميكنند نتوانست خود را كنترل نموده و دامنكشان و سر برهنه نزد پدرم رفت و گفت: اي واي از اين مصيبت! كاش مرده بودم! مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن مردند، (آيا امروز هم نوبت توست؟) اي جانشين گذشتگان و فريادرس آيندگان. راوي گفت: حسين (ع) به او نگاه كرد و گفت: خواهرم؛ مبادا شيطان بردباري تو را ببرد. زينب گفت:پدر و مادرم فدايت اي اباعبداللَّه! جانم فداي تو، آيا منتظر كشته شدن هستي؟ ولي نتوانست سخن خود را ادامه دهد. اشك در چشمان حسين (ع) پر شده و گفت: اگر شب هنگام مرغ قطا را آرام بگذارند، ميخوابد. زينب گفت: اي واي بر من! آيا جان تو را به زور ميگيرند؟ اين سخن دل مرا شكسته و جانم را شديداً آزار ميدهد! آنگاه به خود سيلي زده و گريبان پاره كرد و بيهوش بر زمين افتاد. حسين (ع) برخاست و به صورت او آب ريخت و كفت: خواهرم؛ تقواي خدا پيشه كن و از او تسلي بخواه و بدان كه همهي اهل زمين مرده و اهل آسمان پايدار نميمانند و همه چيز [ صفحه 77] نابود خواهد شد مگر خدايي كه با قدرتش زمين را آفريد و همه به سوي او باز ميگردند و خود تنها و يكتاست. پدر، مادر و برادرم كه بهتر از من بودند مردند، و رسول خدا كه براي من و آنان و همه مسلمانان الگو بود نيز مرد.راوي گفت: حسين با اين سخنان او را دلداري داد و گفت: اي خواهرم تو را سوگند ميدهم براي من گريبان چاك مده و به صورتت مزن و پس از كشته شدن براي من زاري و شيون مكن. راوي گفت: سپس او را كنار من نشانيد و سوي ياران خود رفته و به ايشان دستور داد خيمهها را به يكديگر نزديك كرده و طناب چادرها را از ميان هم بگذرانند و خود درون خيمهها بمانند و با دشمن از يك طرف روبرو شوند.66«ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم از ضحّاك بن عبداللَّه مشرقي نقل كرد: حسين و يارانش تمام شب را به نماز و استغفار و دعا و زاري به درگاه خق گذراندند. راوي گفت: سپاهيان و نگهبانان دشمن دائماً در رفت و آمد بودند و حسين اين آيات قرآن را ميخواند و لايحسبن الّذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزداد وا اثماً و لهم عذاب مهين. ماكان اللَّه ليذر المؤمنين علي ما أنتم عليه حتّي يميز الخبيث من الطيب [53] : (آن كساني كه با دورويي و دو رنگي كافر شدند تصور نكنند كه اين عمر طولاني و رفاه زندگي را به خاطر خوشبختي به آنان عطا كردهايم. ما بدين منظور بر عمر و رفاه آنان افزودهايم تا بر زورگويي و طغيان خود بيفزايند و از آمرزش حق محروم شوند. اينان ياران دوزخند و براي آنان عذاب خوار كنندهاي مهيا است. خداوند رحمان را، اين روش نيست كه مؤمنان را به همين حالت واگذارد كه منافق و مخلص آنان ناشناخته بماند بلكه شما مؤمنان را ميآزمايد تا ناپاك شما را از پاكان جدا سازد). يكي از سپاهيان دشمن كه در حال نگهباني بود، صداي قرآن حسين را شنيد و گفت: به خداي كعبه سوگند، منظور از پاكيزگان در اين آيه، ما جدا شدگان از شما هستيم. راوي گفت: او را شناختم و به بريربن حضير گفتم: ميداني او كيست؟ گفت: نه، گفتم او ابوحرب سبيعي عبداللَّه بن شهر است- وي مردي شوخ طبع، بذلگو، شريف، شجاع و داراي مهارت بود و سعيد بن قيس بارها به خاطر جنايت او را زنداني كرده بود- برير بن حضير به او گفت: اي فاسق، تصور ميكني [ صفحه 78] كه خدا تو را از پاكان قرار داده است! وي گفت: تو كيستي، جواب داد: برير بن حضير. ابوحرت گفت: انا للَّه! نميتوانم باور كنم! بخدا قسم هلاك خواهي شد، اي برير هلاك خواهي شد.برير گفت: اي اباحرب، آيا ميخواهي از گناهان بزرگت به سوي خدا توبه كني؟ بخدا سوگند ما پاكان و شما از ناپاكان هستيد، ابوحرب گفت: من هم بر درستي اين سخن شما گواهم. گفتم: واي بر تو، آيا اين شناخت براي تو بيتأثير است؟ گفت: فدايت شوم! پس چه كسي با يزيد بن عذرة عنزي از قبيله عنز بن وائل شراب بنوشد! و اكنون همراه من است.برير گفت: خدا نظر تو را همواره زشت گرداند، تو ناداني. راوي گفت: سپس ابوحرب باز گشت و آن شب عزرة بن قيس احمسي فرمانده سپاه نگهبان ما بود. راوي گفت: عمر بن سعد روز شنبه پس از نماز صبح با لشگر و ياران خود به طرف حسين (ع) حركت كرد. عدهاي گفتهاند روز جمعه و در هر حال آن روز عاشورا بود.راوي گفت: حسين ياران خود را آماده نموده و نماز صبح را با آنان برگزار كرد سي و دو سوار و چهل پياده همراه او بود او زهير بن القين را فرمانده جناح راست و حبيب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ ياران خود قرار داد و پرچم را بدست عباس بن علي داد. در اين آرايش جنگي، خيمهها را پشت سر خود قرار دادند و حسين دستور داد پشت چادرها آتش بپا كنند كه مبادا دشمن از پشت سر به ايشان حمله كند.راوي گفت: حسين (ع) دستور داد مقداري چوب و ني كنار گودالي كه شبيه آبراهي كوچك پشت چادرها بود قرار دادند. البته اين جوي را شب عاشورا به شكل خندق حفر كردند و چوب و نيها را در آن ريختند و گفتند اگر بر ما حمله كردند در آن خندق آتش مياندازيم تا نتوانند از پشت سر حمله كنند و تنها از يك طرف بجنگند، پس چنين كردند و مؤثر واقع شد. [ صفحه 79]
روز عاشورا
67) ابومخنف گفت: فضيل بن خديج كندي از محمد بن بشر و او نيز از عمرو حضرمي نقل كرد: هنگامي كه عمر بن سعد با سپاهيان براي حمله به حسين (ع) بيرون آمد، عبداللَّه بن زهير بن سليم ازدي فرمانده مردان مدينه، عبدالرحمن بن ابيسبرة جعفي فرمانده مردان قبيله مذحج و اسد، قيس بن اشعث بن قيس فرماند افراد قبيل ربيعه و كنده و حر بن يزيد رياحي فرمانده افراد قبيله تميم و همدان بودند و همهي آنان در كشته شدن حسين (ع) مساركت داشتند جز حر بن يزيد كه به حسين (ع) پيوسته و با او كشته شد.عمر بن سعد، عمرو بن حجاج زبيدي را بر جناح راست، شمر بن ذيالجوشن بن شرحبيل بن اعور بن عمر بن معاويه را از قبيلهي ضباب بن كلاب بر جناح چپ، عزرة بن قيس احمسي را فرماندهي سپاهيان و شبث بن ربعي رياحي را فرماندهي پيادگان قرار داد و پرچم را نيز بدست ذويدا غلام خود سپرد.68) ابومخنف گفت: عمرو بن مرة جملي از ابيصالح حنفي و او نيز از غلام عبدالرحمن بن عبدربّه انصاري نقل كرد: وقتي سپاه آماده حركت به سوي حسين (ع) شد من با سرور خود (حسين) بودم. وي دستور داد خيمهاي آماده كرده و مقداري مشك را در ظرفي بكوبند سپس داخل خيمه شده و خويشتن را پيراست. راوي گفت سرور من عبدالرحمن بن عبدربّه و بُرَير بن حضير همداني كنار چادر ايستاده و شانههاي يكديگر را ميفشردند و برير با عبدالرحمن شوخي ميكرد. عبدالرحمن گفت:دست بردار، به خدا [ صفحه 80] قسم اكنون وقت شوخي و هرزهگويي نيست. برير گفت: سوگند به خدا قوم من ميدانند چه در جواني و چه اكنون كه پير شدهام اهل هرزهگويي نبودهام. اما به خدا قسم خوشحال هستم كه به زودي خدا را ملاقات ميكنيم. سوگند به خدا، بين ما و حورالعين به اندازهي فرود آمدن شمشير اين قوم بر جان ما، فاصلهاي نيست و دوست دارم آنها هر چه زودتر اين كار را انجام دهند. راوي گفت: ما نيز پس از حسين داخل چادر شده و خويشتن را پيراستم. سپس حسين مركب سوار شد و قرآن طلب نموده و آن را در مقابل خود گرفت.راوي گفت: آنگاه يارانش در حضور او با دشمن نبرد شديدي كردند. وقتي ديدم همه ياران او كشته شدند، خود را پنهاي كرده و از معركه گريختم.69) ابومخنف گفت: بعضي يارانم از ابيخالد كاهلي نقل كردند: صبح هنگام حسين دستش را بالا برد و چنين دعا كرد: خدايا در هر گرفتاري اعتماد من به توست و در هر سختي به تو اميدوارم در هر امر مهمي به پشتيباني تو دلبستهام. چه بسيار سختيهايي كه قلبها تاب تحمل آن را ندارد و راه چاره را بر آدمي ميبندد. در اين حال دوست از ياري دست بر ميدارد و دشمن سرزنش ميكند. اين همه را به پيشگاه تو ميآورم و با تو راز ميگويم كه جز با توام رغبتي نيست. تنها تو گشاينده درهاي بسته و بر طرف كنندهي مشكلاتي. هر نعمتي از توست و هر نيكويي ترا سزد. همهي راهها به تو ختم ميشود.70) ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم از ضحاك مشرقي نقل كرد: هنگامي كه دشمن به سوي ما آمد، آتشي را كه پشت خيمهها برافروخته بوديم تا مبادا از پشت سر به ما حمله كنند، نگاه كردند، يكي از افراد آنها سوار بر اسبي مجهز جلو آمد و به چادرها نگريست و چون جز شعلهي آتش چيزي نديد برگشت و با صداي بلند فرياد زد: اي حسين، آيا عجله داري قبل از قيامت به آتش برسي؟ حسين گفت: اين كيست؟ مثل اينكه شمر بن ذيالجوشن است؟ گفتند: بله، خدا كارت را سامان دهد، خودش است. حسين گفت: اي پسر زن بُزچران، تو به آنش دوزخ سزاوارتري. مسلم بن عوسجه به حسين گفت: اي پسر رسول خدا، فدايت شوم! آيا او را با تيري بزنم؟ او اكنون در تيررس است و مطمئناً تير من خطا نخواهد رفت. اين فاسق يكي از بزرگترين ستمكاران است. حسين گفت: تير مينداز، من نميخواهم شروع كنندهي جنگ باشم. [ صفحه 81] حسين اسبي به نام لاحق داشت كه پسرش علي بن حسين سوار ميشد. راوي گفت: هنگامي كه سپاه دشمن نزديك شد حسين برگشت و سوار مركب خود شد. سپس به گونهاي سخن گفت كه همه ميشنيدند:اي مردم، سخنم را بشنوي و عجله نكنيد تا به دليل حقي كه بر من داريد شما را اندرز داده و علت آمدن خود را شرح دهم. اگر عذرم را پذيرفته و سخنم را صادقانه يافتيد و منصفانه قضاوت كرديد، چارهاي حز پرهيز از جنگ با من نداريد و اگر عذر مرا نپذيرفته و با حق و انصاف رفتار نكرديد «فأجمعوا أمركم و شركاءكم ثم لا يكن أمركم عليكم غمّةً ثّم اقضوا الّي و لا تنظرون» [54] «ان وليّي اللَّه الّذي نزّل الكتاب و هو يتولّي الصاحين [55] «(شما با آن خدايانتان كه شريك خداي جهان ميدانيد همدست شويد و كار خود را به شورا بگذاريد با مطلبي بر شما پوشيده نماند. سپس تصميم خود را دربارهي من به مرحله اجرا بگذاريد و مهلتم ندهيد به يقين مولا و ياور من آن خدايي است كه قرآن را نازل كرده است و از صالحان حمايت خواهد كرد.).راوي گفت: دختران و خواهران حسين (ع) با شنيدن اين سخنان، فرياد زده و گريستند. حسين (ع) عباس و پسرش علي را نزد آنان فرستاد و به آن دو گفت: آنان را آرام كنيد. به جان خود سوگند مطمئناً از اين پس زياد گريه خواهند كرد. وقتي آنها براي ساكت نمودن زنان رفتند، حسين گفت: ابنعباس بيراه نميگفت!. راوي گفت: گمان ما اين است كه حسين اين سخن را پس از شنيدن صداي گريهي زنان اهلبيت گفت. زيرا ابنعباس او را از بردن زنان و كودكان نهي كرده بود. هنگامي كه زنان ساكت شدند حسين خدا را حمد و ثنا گفت و بر محمد (ص) و فرستگان و پيامبران خدا صلوات بسيار فرستاد. راوي گفت: به خدا قسم هرگز هيچ سخنوري قبل و بعد از او اين گونه شيوا سخن نگفته است. سس حسين گفت: اما بعد از حمد و ثناي خدا؛ آگاه باشيد كه من چه كسي و از كدام خانواده هستم! و به خود آمده و خويشتن را ملامت نماييد. فكر كنيد آيا ريختن خون من حلال و شكستن حرمتم سزاوار است؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما و فرزند جانشين و پسر عموي او كه نخستين مؤمن به خدا و تصديق كننده پيامبر و وحي بود، نيستم؟ آيا [ صفحه 82] حمزهي سيدالشهداء عموي پدرم نيست! و آيا شهيد جعفر طيار عموي من نيست! آيا اين سخن مشهور ميان مردم را نشنيدهايد كه رسول خدا (ص) در مورد من و برادرم گفت: اين دو (فرزند من) سرور جوانان اهل بهشتاند! اگر آنچه را ميگويم كه حقيقت است تأييد ميكنيد (بدانيد) به خدا سوگند از زماني كه دانستم خدا دشمن دروغ و مخالف دروغگويان است، دروغ نگفتهام و اگر مرا صادق نميدانيد از افرادي كه در ميان شما به صداقت من واقفاند از جمله جابر بن عبداللَّه انصاري،اباسعيد خدري، سهل بن سعد ساعدي، زيد بن أرقم و يا انس بن مالك بپرسيد. ايشان به شما خواهند گفت كه اين سخن را از رسول خدا (ص) در مورد من و برادرم شنيدهاند. آيا اين سخنان، مانع ريختن خون من نميشود؟ شمر بن ذيالجوشن در جواب گفت: او (شمر) خدا را بر يك حرف ميپرستد گر بداند حسين چه ميگويد! حبيب بن مظاهر به او گفت: به خدا سوگند تو قطعاً خدا را بر هفتاد حرف ميپرستي و من شهادت ميدهم كه تو راست ميگويي و نميفهمي كه حسين چه ميگويد. خدا بر قلب تو مهر زده است [56] سپس حسين به كوفيان گفت: اگر اين سخن مشكوك است آيا در اين سخن نيز شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم! به خدا سوگند در همه مشرق و مغرب و در ميان شما و يا ديگران كسي غير از من فرزند دختر پيامبر نيست.آيا بدان خاطر در جستجوي من هستيند كه كسي ار شما را كشتهام؟ مال شما را از بين بردهام و يا قصاص زخمي را به شما بدهكارم؟راوي گفت: هيچكس سخن نگفت: حسين گفت: اي شبث بن ربعي، اي حجار بن ابجر، اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث آيا شما براي من نامه ننوشتيد كه ميوهها رسيده، باغها سبر و چشمهها پر آب شده، بيا بر سپاه آمادهي خويش وارد شو؟! آنان پاسخ دادند ما نامه ننوشتهايم. حسين (ع) گفت: سبحاناللَّه! چرا، به خدا قسم شما نامه نوشتيد. سپس گفت: اي مردم، اگر مرا نميخواهيد، اجازه دهيد به جائي امن در زمين خدا بروم. [ صفحه 83] قيش بن اشعث گفت: آيا به فرمان عمو زادههايت گردن نمينهي؟ مطمئن باش ايشان آن گونه كه دوست داري رفتار كرده و به تو بدي نخواهند كرد.حسين گفت: تو نيز مانند برادرت (محمد) هستي! آيا ميخواهي بنيهاشم بيش از خون مسلم بن عقيل را از تو بخواهند؟ نه، به خدا سوگند ما دست ذلت به آنان نداده و مانند بردگان ايشان را اطاعت نخواهيم كرد. بندگان خدا، از ناسزاگوئي شما و از هر متكبري كه ايمان به قيامت ندارد به پروردگار خود و شما پناه ميبرم.راوي گفت: سپس حسين (ع) مركب خويش را روي زانو خوابانيد و به عقبة بن سمعان دستور داد به آن زانو بند بزند. آنگاه سپاه به سوي او هجوم آورد.71) ابومخنف گفت: علي بن حنظلة بن اسعد شامي از كثير بن عبداللَّه شعبي كه ساهد كشته شدن حسين (ع) بوده نقل كرد: وقتي به طرف حسين حمله كرديم، زهير بن القين مسلح و سوار بر اسب خود به سوي ما آمد و گفت: اي مردم كوفه، به راستي از عذاب خدا بترسيد! حق مسلمان بر مسلمان اين است كه برادر مسلمان خود را نصيحت كند و تا زماني كه شمشير ميان ما و شما واقع نشده سزاوار اندرز بوده و با يكديگر برادر و داراي يك دين و يك ملت هستيم اما اگر بر يكديگر شمشير كشيديم، پردهها پاره شده و دو ملت مختلف خواهيم شد. خداوند ما و شما را به وسليهي خاندان محمد (ص) آزمايش ميكند كه ببيند چه خواهيم كرد. من شما را به ياري ايشان (خاندان محمد (ص)) و خواري طاغوت (عبيداللَّه بن زياد) دعوت ميكنم. زيرا در ايام حكومت آن دو (يزيد و عبيداللَّه) جز بدي نخواهيد ديد. چشمانتان را كور، دست و پاي شما را مثله نموده و بر درختان نخل بدار ميآويزند و نيكان و قاريان شما مانند حجر بن عدي و ياران او و هاني بن عروه و دوستانش ر ابه قتل ميرسانند.راوي گفت: پس او را دشنام داده و به مدح و دعاي عبيداللَّه بن زياد پرداخته و گفتند: دست بر نخواهيم داشت تا امام تو و يارانش را كشته يا آنان را سالم نزد امير عبيداللَّه بفرستيم. زهير گفت: بندگان خدا، فرزند فاطمه (س) براي دوستي و ياري سزاوارتر از پسر سميه است. پس اگر او را ياري نميكنيد از كشتنش نيز پرهيز نموده و به خدا پناه ببريد و او و پسر عمويش يزيد بن معاويه را به حال خود رها كنيد. به جان خود سوگند، يزيد بدون كشتن حسين نيز از اطاعت شما راضي است. شمر بن ذيالجوشن تيري به. [ صفحه 84] سوي او انداخت و گفت: خاموش باش خدا تو را بكشد با پرگوئي خود ما را خسته نمودي.زهير گفت: اي پسر شاشو، با تو سخن نميگويم زيرا تو حيواني هستي و به خدا سوگند گمان نميكنم دو آيه از كتاب خدا را بداني. تو را به خواري روز قيامت و عذاب دردناك بشارت ميدهم. شمر گفت: خدا تو و امامت را به زودي خواهد كشت. زهير گفت: مرا از مرگ ميترساني! بخدا سوگند مرگ با او را از زندگي جاويدان با شما بيشتر دوست دارم. سپس با صداي بلند به كوفيان گفت: بندگان خدا، مراقب باشيد اين مردك بيادب ستمگر و همكيشانش شما را فريب ندهند و از دين به در نكنند. به خدا سوگند كساني كه خون فرزندان و اهلبيت محمد (ص) را ريخته و ياران و حاميان حريم آنها را ميكشند هرگز به شفاعت او نخواهند رسيد.راوي گفت: مردي از سپاه حسين به او گفت: اباعبداللَّه ميگويد بازگرد، به جان خودم سوگند تو نيز مانند مؤمن آلفرعون كه قوم خود را نصيحت كرده و پيامش را رساند، اين مردم را نصيحت كردي ولي به حال آنان سود نخواهد داشت. [ صفحه 85]
حر بن يزيد به اردوي امام ميپيوندند
72) ابومخنف گفت: ابيجناب كلبي از عدي بن حرمله نقل كرد: هنگامي كه عمر بن سعد حمله را شروع كرد حر بن يزيد به او گفت: خدا تو را اصلاح كند! با حسين ميجنگي؟ عمر بن سعد گفت: بله، آنچنان جنگي خواهم كرد كه حداقل آن، بريدن سرها و قطع دستها باشد. حر گفت: آيا به يكي از سه پيشنهاد او راضي نميشويد؟ عمر بن سعد گفت: به خدا قسم اكر كارها به عهده من بود، ميپذيرفتم وليكن امير نپذيرفت.راوي گفت: حر همراه يكي از افراد خود به نام قرة بن قيس آمد و در كنار مردم ايستاد و گفت: اي قرة، آيا امروز اسب خود را آب دادهاي؟ جواب داد: نه، گفت: ميخواهي آبش بدهي؟ قرة گفت: به خدا گمان كردم كه منصرف شده و نميخواهد شاهد جنگ باشد و مايل نيست هنگام رفتن او را ببينم و ميترسد رازش را بر ملا كنم. به او گفتم: تشنه است، ميروم تا سيرابش كنم و از جايي كه او (حر بن يزيد) در آن قرار داشت، كناره گرفتم. به خدا قسم اگر گفته بود چه قصدي دارد حتماً با او نزد حسين ميرفتم.راوي گفت: حر، كم كم به حسين نزديك شد. فردي به نام مهاجرين اوس از افراد قبيلهاش به او گفت: اي پسر يزيد چه قصدي داري، ميخواهي حمله كني؟ حر سكوت كرد و لرزه به اندامش افتاد. مهاجر بن اوس گفت: اي پسر يزيد؛ به خدا سوگند رفتارت مشكوك است. من هيچگاه ترا بدين گونه نديدهام اگر از من بپرسند: شجاعترين مرد كوفه كيست، ترا نام ميبرم. پس اين چه رفتاري است كه از تو ميبينم!. حر گفت: به خدا سوگند خود را ميان بهشت و درزخ مخير ميبينم و حتماً بهشت را انتخاب خواهم كرد [ صفحه 86] گرچه قطعه قطعه شده و يا به آتش بسوزم. سس به اسب خويش زد و به حسين (ع) پيوست و گفت: فدايت شوم اي پسر رسول خدا؛ من كسي هستم كه مانع بازگشت تو شده و تو را در اين مكان فرود آوردم. سوگند به خدايي كه جز او خدايي نيست هرگز گمان نميكردم كه اين قوم پيشنهادهاي تو را رد كرده و كار به اينجا بكشد. با خود گفتم: اشكالي ندارد برخي از دستورات آنان را اطاعت كرده كه نپندارند عليه آنها طغيان كردهام و آنها پيشنهادهاي حسين را خواهند پذيرفت. به خدا قسم اگر ميدانستم پيشنهادهاي تو را قبول نميكنند هرگز پا در ركاب نميگذاشتم و اكنون براي توبه به سوي تو آمدهام و با جان خويش تو را ياري ميكنم تا در مقابلت بميرم، آيا اين توبه قبول است؟ حسين گفت: بله خدا توبهي ترا ميپذيرد و تو را ميبخشد، نامت چيست؟ گفت من حر بن يزيد هستم. حسين گفت: تو حري (آزادهاي) آنچنان كه مادرت تو را ناميد. انشاءاللَّه در دنيا و آخرت آزاده خواهي بود. از اسب پايين بيا. حر گفت: اگر من جزء سواركارانت باشم بهتر از اين است كه جزء پيادگانت باشم. بر اسبم مدتي با ايشان ميجنگم و سرانجام كارم پايين آمدن خواهد بود. حسين گفت: خدايت رحمت كند هر چه در نظر داري انجام بده.حر مقابل يارانش رفت و گفت: اي قوم، آيا يكي از پيشنهادهاي حسين را قبول نميكنيد تا خداوند شما را از جنگ و گشتن او معاف بدارد؟ گفتند: اين سخنان را به امير عمر بن سعد بگو. حر با او همان سخنان را تكرار كرد. عمر گفت: مايل بودم، و اگر راهي داشتم و ميتوانستم انجام ميدادم. حر گفت: اي مردم كوفه، مادران شما عزادار و گريان شوند، زيرا حسين را دعوت كرده و وقتي به سوي شما آمد تسليمش نموديد. گمان ميكرديد خود را فداي او ميكنيد اما دشمنش شده و قصد كشتن او را داريد. محبوسش كرده و راه بر او بستهايد. و از هر طرف محاصرهاش نموده و نميگذاريد خود و خانوادهاش به جاي امني از سرزمين بزرگ خدا برود و مانند اسيري شده كه سود و زيان خود را مالك نيست. خود، زنان، بچهها و يارانش را از آب فرات كه يهود، مجوس و مسيحي از آن نوشيده و خوكها و سگها در آن شنا ميكنند، منع كردهايد و اكنون تشنگي بر آنان غالب شده است. (بدانيد كه) با فرزندان محمد (ص) رفتار بدي نموديد! اگر توبه نكنيد و از كاري كه در اين زمان بر آن مصمم هستيد دست بر نداريد خدا در تشنگي قيامت سيرابتان نكند. در اين لحظه پيادگان سپاه دشمن حمله كرده و او را تير باران نمودند، حر برگشت و در حضور امام حسين (ع) ايستاد. [ صفحه 87]
عمر بن سعد جنگ را آغاز ميكند
73) ابومخنف گفت: صقعب بن زهير و سليمان بن ابيراشد از حميد بن مسلم نقل كردند: عمر بن سعد به سوي ايشان حمله كرده و فرياد زد: اي ذويد؛ پرچمت را جلو ببر، سپس عمر بن سعد تيري در كمان نهاد و بسوي سپاه امام پرتاب كرد و گفت: شاهد باشيد كه من نخستين كسي هستم كه تير انداختم.74) ابومخنف گفت: ابوجناب نقل كرد: در ميان ما مردي به نام عبداللَّه بن عمير از قبيلهي بنيعليم به همراه زني بن نام اموهب دختر عبد از قبيله نمر بن ساقط حضور داشت- كه در كوفه ساكن شده بود و در حوالي بئر الجعد نزديك قبيلهي همدان خانهاي گرفته بود- عبداللَّه مردم كوفه را در نخيله ديد كه آماده اعزام به سوي حسين هستند از آنها علت را پرسيد. به او گفته شد: به سوي حسين فرزند فاطمه دختر رسول خدا (ص) ميروند. گفت: سوگند به خدا من بر جهاد با مشركين حريص بودم. اميدوارم جهاد با اينان كه به جنگ فرزند دختر پيامبرشان ميروند نزد خدا ثواب بيشتري داشته باشد. وي نزد همسر خود رفته و آنچه را شنيده بود، گفت و او را از تصميم خود مطلع نمود. زنش گفت: تصميم درستي گرفتهاي، خدا تو را به بهترين كارها رهنمون شود، اين كار را انجام بده من نيز با تو ميآيم.راوي گفت: آنها شبانه آمدند و به حسين پيوستند هنگامي كه عمر بن سعد و سپاه او به ياران امام تير اندازي كردند، يسار غلام زياد به ابيسفيان و سالم غلام عبيداللَّه بن زياد [ صفحه 88] بيرون آمده و گفتند: آيا كسي هست كه با ما مبارزه كند؟ حبيب بن مظاهر و برير بن حضير با خشم برخاستند، حسين به ايشان گفت: بنشينيد. عبداللَّه بن عمير كلبي برخاست و گفت: اي اباعبداللَّه خدايت رحمت كند، اجازه بده به جنگ اينها بروم. وقتي حسين ديد كه او مردي بلند قد با بازوهاي قوي و چهارشانه است گفت: گمان ميكنم كه او آنها را خواهد كشت پس گفت: اگر ميخواهي برو. عبداللَّه به سوي آنها رفت، به او گفتند: كيستي؟ وي خود را معرفي كرد. آنها گفتند: ترا نميشناسيم. بايد زهير بن القين يا حبيب بن مظاهر و يا برير بن حضير به جنگ ما بيايند. يسار در مقابل سالم آماده نبرد ايستاده بود. كلبي به او گفت: اي زنازاده، تو به مبارزهي يك نفر مثل من راضي نيستي! ولي كسي به سوي تو ميآيد كه از تو بهتر است. سپس با شمشير ضربهاي به او زد كه جان داد. در اين هنگام كه او مشغول كشتن يسار بود، سالم به او حمله كرده و فرياد زد: اين برده به سوي تو آمد. وي از غفلت ابنكلبي استفاده نمود و ضربهاي به او زد. كلبي دست چپ خود را سپر كرد و انگشتان دست چپ او قطع شد. سپس به او ضربهاي زد و او را نيز كشت و در حال بازگشت رجز ميخواند:اگر مرا نميشناسيد بدانيد كه من فرزند كلب هستم.همين شرافت براي من كافي است كه خاندانم را بشناسيد.من مردي پر توان و غيورم.و به هنگام جنگ ناله نميكنم.اي اموهب، من پيش از تو حمله را به آنان آغاز ميكنم و با نيزه آنان را ميزنم.ضربهي بندهاي كه به خدايش مؤمن است.اموهب (همسر او) چوب خيمه را برداشت و به سوي شوهرش رفت و به او ميگفت: پدر و مادرم فدايت، بخاطر فرزندان پاك محمد جنگ كن. كلبي خواست او را نزد زنان ببرد ولي او پيراهن شوهرش را كشيد و گفت: تا مر گ همراهت هستم و از تو جدا نميشوم. حسين اموهب را صدا كرد و گفت: خدا از جانب اهلبيت به تو پاداش نيك دهد. به سوي زنان بازگرد و با ايشان باش خدايت رحمت كند زيرا جنگ را بر زنان واجب نيست. اموهب نيز به سوي زنان بازگشت.راوي گفت: عمرو بن حجّاج زبيدي كه فرماندهي جناح راست (سپاه كوفه) بود، حمله كرد. هنگامي كه نزديك شد ياران حسين بر دو زانو نشسته و نيزهها را به طرف دشمن [ صفحه 89] گرفتند. لذا سواركاران قادر به پيشروي نبوده و عقب نشستند. ياران امام ايشان را تير باران نمودند و چند نفر از آنها كشته و تعدادي نيز مجروح شدند.75) ابومخنف گفت: حسين ابوجعفر نقل كرد: سپس يكي از مردان بنيتميم به نام عبداللَّه بن حوزه در مقابل امام حسين (ع) ايستاد و گفت: اي حسين، اي حسين! حسين گفت: چه ميخواهي؟ گفت: تو را بر آتش بشارت باد. حسين گفت: چنين نيست من به سوي خداي بخشندهي ياري كنندهاي كه شايستهي اطاعت است خواهم رفت؛ و سئوال كرد: اين كيست؟ يارانش به او گفتند: اي ابنحوزه است. حسين گفت: خدايا او را به آتش درآور. راوي گفت: اسبش در كنار جويي رميد و در آن افتاد، پاي ابن حوزه در ركاب گير كرد و سر او به زمين خورد. اسب، او را روي زمين و سنگها و درختان ميكشيد تا اينكه مرد.76) ابومخنف گفت: اما سويد بن حيه چنين گفت: هنگامي كه عبداللَّه بن حوزه از اسب سقوط كرد پاي چپش را ركاب و پاي راستش در هوا معلق ماند اسبش او را ميكشيد و سرش به سنگها و تنهي درختان ميخورد تا اينكه مرد.77) ابومخنف گفت: عطاء بن سائب از عبدالجبار بن وائل حضرمي و او هم از برادر خود مسروق بن وائل نقل كرد: من در ميان نخستين سواراني بودم، كه به سوي حسين رفتم با خود گفتم: در صف اول ميايستم تا سر حسين نصيب من شود و نزد عبيداللَّه موقعيتي بدست آورم. راوي گفت: هنگامي كه به حسين رسيديم يكي از افراد سپاه به نام ابن حوزه جلو رفت و گفت: آيا حسين در ميان شماست؟ حسين ساكت ماند، بار دوم پرسيد، حسين باز هم سكوت كرد، بار سوم پرسيد؟ به او گفتند: بله، اين حسين است، چه ميخواهي؟ وي گفت: اي حسين، تو را به آتش بشارت باد. حسين گفت: دروغ گفتي، بلكه من نزد خداي بخشنده، ياري كننده و شايستهي اطاعت خواهم رفت. تو كيستي؟ گفت: ابنحوزه. راوي گفت: حسين دستانش را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا او را به آتش درآور. ابنحوزه حشمگين شد. خواست از جوئي كه ميان آنها بود اسب را به سوي حسين بجهاند كه پايش در ركاب گير كرد و معلق ماند. اسب به جولان درآمد و او بر زمين افتاد. پايش از ران قطع شد و بقيهي بدنش به ركاب آويزان بود. راوي گفت: سپس مسروق برادر او از پشت سپاه فرار كرد. از او پرسيدم (كجا ميروي) گفت: من از اين خاندان چيزي ديدم كه هرگز با ايشان نخواهم جنگيد. راوي گفت: و جنگ آغاز شد. [ صفحه 90]
شهادت برير بن حضير
78) ابومخنف گفت: يوسف بن يزيد از عفيف بن زهير بن ابيالاخنس كه از شاهدان واقعه كربلا بوده نقل كرد: يزيد بن معقل از قبيله بنيعميرة بن ربيعه و همپيمان بنيسليمة از عبدالقيس، از ميان لشگر بيرون آمد و گفت: اي برير بن حضير فكر ميكني خدا با تو چه كرده؟ گفت: به خدا سوگند او با من نيكي و با تو بدي نموده است. وي گفت: دروغ گفتي، تو پيش از اين درغگو نبودي. آيا به خاطر داري همراه تو در محلهي بنيلوذان بودم كه ميگفتي عثمان بن عفان بر خود ظلم كرد و معاوية بن ابيسفيان گمراه و گمراه كننده بود و امام هدايتگر و حق،علي بن ابيطالب است؟ برير گفت: شهادت ميدهم كه اي عقيده و سخن من است. يزيد بن معقل گفت: من گواهي ميدهم كه تو از گمراهان هستي. برير گفت: آيا ميخواهي با هم مباهله كنيم. و از خدا بخواهيم كه دروغگو را لعنت كرده و او را بكشد، پس بيرون بيا با هم مبارزه كنيم. راوي گفت: هر دو بيرون آمده و دست به سوي آسمان بلند كردند و از خدا خواستند كه دروغگو را لعنت نموده و باطل و خطاكار را بكشد، آنگاه با هم در آويخته و دو ضربه شمشير رد و بدل كردند. يزيد بن معقل ضربهي آرامي به برير زد كه به او آسيبي نرسيد و برير به او ضربهاي زد كه شمشير، كلاه او را شكافته و به مغز او رسيد و هلاك شد و به زمين افتاد. گويي از آسمان افتاده است و شمشير ابنحضير در سر او باقي ماند. راوي گفت: من نگاه ميكردم كه شمشير در سر او تكان ميخورد. رضي بن منقذ عبدي به برير حمله كرده و لحظاتي با يكديگر ميجنگيدند [ صفحه 91] كه سرانجام برير بر روي سينهي او نشست. رضي گفت: كجائيد مردان جنگ و دفاع؟ (كه مرا كمك كنيد) كعب بن جابر بن عمرو ازدي جلو رفت تا به برير حمله كند. به او گفتم: اين همان برير بن حضير قاري قرآن است كه در مسجد به ما قرآن ميآموخت ولي او با نيزه به برير حمله كرده و نيزه را به پشت برير فروكرد. هنگامي كه برير ضربه نيزه را در پشت خود احساس كرد صورت رضي را با دندان گرفت و يك طرف بيني او را جدا كرد. كعب بن جابر با ضربهاي برير را از روي سينهي رضي به سويي افكند و در حالي كه نيزه در پشت او باقي مانده بود با شمشير او را كشت. عفيف گفت: من نگاه ميكردم كه رضي بن منقذ عبدي برخاسته و غبارها را از روي لباس خود تكان داد و ميگفت: اي برادر ازدي به من نعمتي دادي كه هرگز آنرا فراموش نميكنم. راوي گفت: به عفيف گفتم: تو خود ديدي كفت:بله، با چشم و گوش خود ديده و شنيدم.هنگامي كه كعب بن جابر برگشت زنش يا خواهرش به نان نوار دختر جابر به او گفت: تو دشمن پسر فاطمه را ياري نموده و سرور قاريان قرآن را كشتي و كار بسيار بزرگ و بدي انجام دادهاي به خدا سوگند هرگز با تو سخن نميگويم.و كعب بن جابر گفت:اي زن كه مرا سرزنش ميكني از من بپرس تا بداني از رگبار نيزهها بر حسين چه گذشت. آيا نميآيي تا چيزي را كه خوش نداري و بر من نميپسندي برايت حكايت كنم كه بر آنچه كردهام باقي هستم.با من نيزههايي بود كه از ته و نوك سفيد برندهي آنها به خوبي استفاده كردم.تيرها و نيزههايم را در ميان گروهي رها كردم كه دينشان غير از دين من است و من به اينكه فرزند جنگ باشم، راضيم.آن هنگام كه نوجوان بودم چشمانم همچو آنان چه قبل و چه بعد از آن مشاهده نكرد.آنان در ميدان كارزار بشدت شمشير ميزدند، بدان هر آنكس كه از شرافت و ناموسش دفاع كند، چنين ميكند.آنان بر درد نيزه و شمشير با غم و اندوه شكيبايي كردند و سرانجام بر زمين افتادند، هر چند كه اين نيز برايشان سودمند بود.هنگامي كه عبيداللَّه را ديدي به او بگو كه من مطيع خليفه و حرف شنوي وي هستم. [ صفحه 92] برير را كشتم سپس نعمتي را به ابامنقذ دادم آن هنگام كه درخواست كرد: آيا جنگجويي هست؟79) ابومخنف گفت: عبدالرحمن بن جندب نقل كرد: شنيدم كه كعب در دوران امارت مصعب بن زبير ميگفت: خدايا به عهد خويش وفا كرديم، پس ما را از جمله خيانتكاران قرار مده. پدرم به او گفت: راست ميگويي، كار خويش را انجام دادي ولي براي خود شر و بدي بدست آوردي. كعب گفت: چنين نيست. نه شر و بدي بلكه خير و نيكي كسب كردهام. راوي گفت: پنداشتند كه رضي بن منقذ عبدي در جواب كعب بن جابر چنين گفت:اگر خدا ميخواست شاهد جنگشان نميشدم.و ابن جابر ولي نعمت من نميشد.آن روز، روز ننگ و بدنامي است.كه فرزندان آدمي آنرا عيب ميشمارند.اي كاش پيش از كشته شدن او زندگي ميكردم.و روزي كه حسين كشته شد در قبر ميبودم.راوي گفت: عمرو بن قرظة انصاري از ميان سپاه بيرون آمد و در مقابل حسين جنگيده و ميگفت:به تحقيق كه سپاه انصار دانستند كه مناز آبرو و شرفم حمايت ميكنم.همچون جواني شجاع ميجنگم و ميزنمو جان و خانهام را فداي حسين ميكنم.80) ابومخنف گفت: ثابت بن هبيره نقل كرد: عمرو بن قرظة بن كعب كه همراه حسين بود كشته شد. برادر او علي كه در سپاه عمر بن سعد بود بانگ زد: اي حسين، اي دروغگو پسر دروغگو، برادرم را گمراه نموده و فريب دادي تا اينكه او را كشتي. حسين گفت: خدا برادر تو را هدايت نمود و تو را گمراه كرد. علي بن قرظة گفت: خدا مرا بكشد اگر ترا نكشته يا در مقابله با تو كشته نشوم. آنگاه به حسين حمله كرد. نافع بن هلال مرادي مانع شده و با نيزهاي او را به زمين انداخت. يارانش به نافع حمله كرده و او را نجات دادند. كه پس از معالجه بهبود يافت. [ صفحه 93] 81) ابومخنف گفت: نضر بن صالح ابوزهير عبسي نقل كرد: هنگامي كه حر بن يزيد به حسين پيوست، مردي از قبيله بنيتميم از تيره بنيشقره كه طايفهاي از بنوحارث بن تميم هستند به نام يزيد بن سفيان گفت: به خدا سوگند اگر آن هنگام كه حر بن يزيد قصر پيوستن به حسين را داشت ديده بودم، با نيزه او را ميزدم. راوي گفت: در اين اثناء كه مردم سرگرم نبرد بودند و حر پيشاپيش مردم حمله ميكرد اين شعر عنتره را ميخواند:پيوسته بن گلو و گردن ايشان نيزه ميزدمو به سينهاشان تا اينكه لباس خون ميپوشيدند.راوي گفت: است حر بن يزيد از ناحيه گوش و ابرو مجروح شد و از آن خون جاري بود. حصين بن تميم رئيس نگهبانان كه عبيداللَّه او را همراه عمر سعد به جنگ حسين فرستاده و عمر او را فرماندهي زرهپوش كرده بود، به يزيد بن سفيان گفت: اين حر بن يزيد است كه آرزوي ديدار او را داشتي. وي گفت: بله و به طرف حر رفت و گفت: اي حر بن يزيد آيا با من مبارزه ميكني؟ حر گفت: بله حتماً، و به او حمله كرد. راوي گفت: من شنيدم حصين بن تميم ميگفت: سوگند به خدا به او حمله كرده گويي حانش در كفش بود، اما هنوز اندكي از مبارزهي آنها نگذشته بود كه حر او را كشت.82) هشام بن محمد از ابيمخنف نقل كرد: يحيي بن هاني بن عروة به من گفت: نافع بن هلال در آن روز ميجنگيد و ميگفت:من جملي هستم من بر دين علي هستم.راوي گفت: مردي به نام مزاحم بن حريث به سوي او رفت و گفت: من بر دين عثمان هستم. نافع به او گفت: تو بر دين شيطان هستي سپس به او حمله كرد و او را كشت. عمرو بن حجاج بر سر لشكر فرياد زد: اي احمقها، ميدانيد با چه كساني ميجنگيد؟. با سواركاران جان بر كف اين شهر (كوفه)، هيچ كس از شما به جنگ تن به تن با ايشان نرود. تعداد آنان اندك است و زنده خواهند ماند. به خدا قسم اگر آنان را با سنگ بزنيد حتما كشته خواهند شد. عمر بن سعد گفت: راست ميگويي. من با تو هم عقيدهام. پس به سپاه كوفه پيغام دادكه هيچكس حق ندارد آنان را به جنگ تن به تن دعوت كند. [ صفحه 94]