- جنبش شيعيان در كوفه 1
- مقدمه 1
- هجرت امام از مدينه به مكه 1
- خلافت يزيد بن معاويه 1
- مقتل نگاري يا زنده نگاه داشتن خاطرهي شهيدان 1
- دستگيري هاني بن عروه 2
- عبيدالله بن زياد از بصره به كوفه ميرود 2
- عبيدالله بن زياد در كوفه 2
- قيام مسلم بن عقيل در كوفه 2
- جنبش شيعيان در بصره و اعزام مسلم بن عقيل به كوفه 2
- مسير حركت امام حسين به كوفه 3
- پيوستن زهير بن قين به امام 3
- دستگيري و شهادت مسلم بن عقيل 3
- دستگيري و شهادت قيس بن مسهر صيداوي 3
- امام از شهادت هاني و مسلم با خبر ميشود 3
- عمر بن سعد در كربلا 4
- ملاقات امام و عبيدالله بن حر جعفي 4
- دستگيري و شهادت عبدالله بن بقطر 4
- اعزام شمر بن ذي الجوشن به كربلا 4
- رو در رو شدن كاروان امام و سپاه حر بن يزيد رياحي 4
- حر بن يزيد به اردوي امام ميپيوندند 5
- روز عاشورا 5
- عمر بن سعد جنگ را آغاز ميكند 5
- شهادت برير بن حضير 5
- شب عاشورا 5
- شهادت مسلم بن عوسجه و عبدالله بن عمير كلبي 6
- شهادت همسر كلبي 6
- آخرين نماز جماعت در كربلا و شهادت حبيب بن مظاهر 6
- شهادت حنفي و نافع بن هلال و جمعي ديگر از ياران امام 6
- شهادت علي بن حسين 6
- در مجلس يزيد 7
- در مجلس ابن زياد 7
- پس از شهادت امام 7
- شهادت قاسم بن حسن 7
- شهادت امام حسين 7
- عبيدالله بن حر جعفي 8
- مردم مدينه از شهادت امام آگاه ميشوند 8
- پاورقي 8
شهادت مسلم بن عوسجه و عبدالله بن عمير كلبي
83) ابومخنف گفت: حسين بن عقبه مرادي از زبيدي نقل كرد: كه شنيده است هنگامي كه عمرو به حجّاج نزديك ياران حسين رسيد ميگفت: اي اهل كوفه، در اطاعت و هم گراييتان (پيروي و همراهي با بنياميه) استوار باشيد و در كشتن كسي كه از دين خارج شده و با خليفه مسلمين مخالفت كرده است، درنگ نكنيد. حسين گفت: از عمرو بن حجاج، آيا مردم را عليه من تحريك ميكني؟ آيا ما از دين خارج شده و شما ثابت قدم ماندهايد؟ به خدا سوكند آنگاه كه قبض روح شده و با اعمالتان ميميريد خواهيد دانست چه كسي از دين خارج شده و سزاوار آتش جهنم است!راوي گفت: سپس عمرو بن حجاج به فرماندهي جناح راست سپاه عمر بن سعد از سوي فرات به حسين حمله كرده و ساعتي جنگيدند.نخستين كشتهي ياران حسين، مسلم بن عوسجه بود. او هنوز زنده بود كه حسين به طرفش رفت و گفت: اي مسلم بن عوسجه خدايت رحمت كند، «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا» [57] .(برخي در اين راه جان خود را فدا كردند و شربت شهادت نوشيدند و برخي با انتظار شهادت به سر ميبرند و راه خود را عوض نكردند). حبيب بن مظاهر به او نزديك شد و گفت: اي مسلم شهادت تو بر من سخت است تو را به [ صفحه 95] بهشت بشارت باد. مسلم با صداي ضعيفي گفت: خدا به تو پاداش نيك دهد. حبيب گفت: اگر نميدانستم كه ساعتي ديگر به تو ميپيوندم، دوست داشتم كارهاي مهمّ خود را به من وصيت كني تا به حكم خويشاوندي و هم ديني آنرا به جاي آورم. مسلم بن عوسجه گفت: خدايت رحمت كند، من تو را به ياري و جان فشاني در حمايت او- با دست اشاره به حسين كرد- سفارش ميكنم. حبيب گفت: به خداي كعبه سوگند چنين خواهم كرد. لحظهاي بعد مسلم بر روي دست آنان جان داد و كنيز او فرياد برآورد: اي واي پسر عوسجه از دست رفت! از واي سرورم جان داد! [58] افراد عمرو بن حجاج گفتند: مسلم بن عوسجه اسدي را كشتيم. شبث بن ربعي به افرادي كه كنارش بودند، گفت: مادرانتان به عزايتان بنشينند! با دستان خويش خود را هلاك كرده و به خاطر ديگران ذليل ميكنيد و از كشته شدن مسلم بن عوسجه خوشحاليد! به خدايي كه براي او اسلام آوردهام، او در ميان مسلمانان جايگاهي با كرامت دارد. او را در جنگ سلق آذربايجان ديدم كه قبل از حضور كامل سپاه مسلمانان، شش نفر از مشركين را كشت. كسي همانند او از ميان شما كشته ميشود و خوشحال هستيد؟!راوي گفت: قاتلين مسلم بن عوسجه، مسلم بن عبداللَّه ضبايي و عبدالرحمن بن ابيخشكارهي بجلي بودند. راوي گفت: شمر بن ذيالجوشن به فرماندهي جناح چپ سپاه امام حمله كرده و ياران او را نيزه باران نمودند و كم كم حمله را از هر طرف ادامه دادند. كلبي دو نفر ديگر را كشت و پس از جنگي سخت، هاني بن ثبيت حضرمي و بكير بن حيّ تميمي از قبيلهي تيماللَّه بن ثعلبه، به او حمله كرده و او را كشتند. او دومين كشته از ياران حسين بود.ياران حسين با سپاه شمر جنگ سختي كرده و سواران آنان كه سي و دو نفر بودند از هر طرف كه سپاه كوفه حمله ميكرد آنان را عقب ميراندند. وقتي كه عزرة بن قيس فرماندهي سپاهيان كوفه مشاهده كرد كه سپاهش ار هر سو به عقب رانده ميشود [ صفحه 96] عبدالرحمن بن حصين را نزد عمر بن سعد فرستاد و گفت: آيا نميبيني كه سپاه من امروز از اين گروه اندك چه آسيبي ميبينند؟! پيادگان و تيراندازان را به مقابلهي آنها بفرست. عمر بن سعد به شبث بن ربعي گفت: تو همراه ايشان ميروي؟ شبث گفت: سبحاناللَّه! آيا مرا كه پير قبيلهي مضر و بزرگ مردم كوفه هستم همراه تيراندازان ميفرستي! آيا جز من كسي را نيافتي كه از عهدهي اين كار برآيد!. راوي گفت: پيوسته ديده ميشد كه شبث بن ربعي از جنگيدن با حسين (ع) اكراه دارد.ابوزهير عبسي نقل كرد: در زمان حكومت مصعب (بن زبير) شنيدم كه شبث ميگفت: خداوند هرگز به اهالي اين شهر (كوفه)، پاداش نيك نداده و آنان را در راه راست استوار نميدارد. آيا تعجب نميكنيد؛ زماني ما همراه علي بن ابيطالب بوديم و بعد از او با پسرش (حسن) پنج سال تمام با آل ابيسفيان جنگيديم و امروز عليه پسر او كه بهترين فرد روي زمين بود همراه آلمعاويه و پسر سميه زناكار تاختيم و جنگيديم! واي بر شما؛ گمراه اندر گمراهي!راوي گفت: عمر بن سعد حصين بن تميم را فراخواند و همراه او اسبان زرهپوش و پانصد تير انداز فرستاد. آنان به حسين و يارانش نزديك شده و آنها را تير باران كردند و پس از مدت كوتاهي كه اسبهايشان از پاي درآمد همگي آنها بدون اسب و پياده شدند. [ صفحه 97]
شهادت همسر كلبي
84) ابومخنف گفت: نمير بن وعله نقل كرد: ايوب بن مشرح خيواني ميگفت: به خدا سوگند من اسب حر بن يزيد را هلاك كردم. تيري به شكمش زدم چيزي نگذشت كه اسب او بعد از تكاني شديد به زمين افتاد، حر بن يزيد همچون شير از روي آن جست و شمشير بدست ميگفت:اگر اسبم را كشتيد بدانيد كه آزادهام.و شجاعتر از سواركاراني هستم كه مركبهاي عظيم و مستحكم دارند.راوي گفت: من هرگز كسي را به چابكي حر نديدهام. پيران قبيله به او گفتند: تو حر را كشتي؟ گفت: نه بخدا قسم شخص ديگري او را كشت، من مايل نبودم كشندهي او باشم. ابوودّاك به او گفت: چرا؟. گفت: زيرا مردم او را از جملهي نيكوكاران ميدانستند. به خدا سوگند اگر به خاطر زخمي نمودن و شركت در جنگ نزد خدا بروم بهتر از آن است كه به گناه كشتن يكي از ايشان او را ملاقات كنم. ابوودّاك گفت: مطمئن هستم به زودي به گناه كشتن همه ايشان خدا را ديدار خواهي كرد. آيا نميداني كه تو با تير اسب را سرنگون كرده و در جنگ حضور داشتي و به آنها حمله نموده و يارانت را به جنگ تشويق كردي و در نتيجه ياران تو زياد شدند و وقتي ياران حسين حمله كردند شما صحنه را ترك نكرديد و... تا اينكه ياران او كشته شدند؛ همهي شما در ريختن خون ايشان شريكيد. ايوب گفت: اي اباودّاك ما را از رحمت خدا نااميد ميكني؟ اگر تو در روز قيامت حسابرس ما بودي [ صفحه 98] خدايت نبخشد اگر مرا ببخشي!. اباودّاك گفت: واقعيت اينست كه به تو گفتم. راوي گفت: تا هنگام ظهر همانند شديدترين جنگي كه خدا آفريده باشد با آنها جنگ كردند و لشگر عمر بن سعد نميتوانست جز از يك طرف به ايشان بتازد زيرا خيمهها در كنار هم و به گونهاي تو در تو بنا شده بودند.راوي گفت: وقتي عمر بن سعد چنين ديد، مرداني را فرستاد كه خيمهها را از سمت راست و چپ از جاي بركنند تا بر آنها مسلط شوند. ياران حسين در گروههاي سه و چهار نفره از ميان خيمهها كمين ميكردند و بر كساني كه براي تحريب و غارت خيمهها ميآمد تاخته و آنها را از نزديك هدف تير قرار داده و ميكشتند و اسبانشان را نيز پي مينمودند. در اين هنگام عمر بن سعد به آنها دستور داد خيمهها را بسوزانيد و به هيچ خيمهاي داخل نشده و آنرا تخريب نكنيد. آتش آورده و سوزاندن خيمه را شروع كردند. حسين گفت: بگذاريد خيمهها را بسوزانند، زيرا اگر ايشان خيمهها را آتش بزنند نميتوانند از آن طرف بر شما بتازند. اينگونه شد و سپاه عمر بن سعد نميتوانست حز از يك سو با ايشان بجنگند.راوي گفت: زن كلبي از خيمه بيرون آمده و به طرف شوهر خود رفت و بالاي سر او نشست و خاك از چهرهي او برداشته و ميگفت: بهشت بر تو مبارك باد. شمر بن ذيالجوشن به غلامي به نام رستم گفت: سر او را بزن، وي نيز با چوبي سر او را شكافت و زن كلبي در همانجا درگذشت. شمر بن ذيالجوشن حمله كرده و با نيزه به خيمهي حسين زد و فرياد بر آورد: آتش بياوريد تا اين خانه و افرادش را بسوزانم. زنان فرياد كنان از خيمه بيرون آمدند. حسين بر شمر فرياد زد: اي پسر ذيالجوشن، ميخواهي كه خيمه و خانوادهي مرا بسوزاني؟ خدا تو را با آتش بسوزاند. [ صفحه 99]
آخرين نماز جماعت در كربلا و شهادت حبيب بن مظاهر
85) ابومخنف گفت: سليمان بن ابيراشد از حميد بن مسلم نقل كرد: به شمر بن ذيالجوشن گفتم: سبحاناللَّه! اين كار صلاح نيست، آيا ميخواهي دو كار انجام دهي، مانند خدا بسوزاني و زنان و كودكان را بكشي!. سوگند به خدا امير تو با كشتن مردها راضي ميشود. شمر پرسيد: تو كيستي؟ به او گفتم: به تو نميگويم كه كيستم. حميد بن مسلم گفت: سوگند به خدا ترسيدم اگر مرا بشناسد نزد سلطان سعايت كرده و موجب آزار من شود. گفت: در اين هنگام شبث بن ربعي كه شمر كلام او را بيشتر از من ميپذيرفت، آمد و گفت: سخني بدتر از سخن تو و رفتاري زشتتر از رفتار تو نديدهام. آيا زنان را به وحشت مياندازي!. راوي گفت: شهادت ميدهم كه شمر خجالت كشيده و منصرف شده بود كه زهير بن قين همراه ده نفر به شمر و ياران او حمله كرده و آنها را از خيمهها دور كردند و ابا عزّة ضبابي از افراد شمر را به خاك انداخته و كشتند، اما تعداد زيادي از مردم (كوفه) به ياري شمر آمدند و پيوسته ياران حسين (ع) كشته ميشدند. هنگامي كه يك يا دو نفر از آنان كشته ميشد كاملاً مشخص بود ولي چون تعداد دشمن زياد بود كشتههايشان به نظر نميآمد.زاوب گفت: هنگامي كه ابوثمامه عمرو بن عبداللَّه صائدي چنين ديد به حسين (ع)گفت: اي اباعبداللَّه، جانم فدايت! ميبينم كه اين مردم هر لحظه به تو نزديكتر ميشوند و انشاءاللَّه تو قبل از من كشته نخواهي شد، و مايلم پروردگار خود را زماني ملاقات نمايم [ صفحه 100] كه اين نماز را كه اكنون وقت آن نزديك شده است بجا آورده باشم. حسين سر خود را بلند كرد و گفت: نماز را يادآوري كردي خدا تو را از نمازگزاران و ذاكران قرار دهد. بله، اكنون وقت نماز اول است. سپس گفت: از ايشان بخواهيد از ما دست بدارند تا نماز بخوانيم. حصين بن تميم به ايشان گفت: نماز شما مقبول نيست. حبيب بن مظاهر به او گفت: تو ميپنداري قبول نميشود؟! نماز خاندان پيامبر (ص) قبول نميشود و نماز تو اُلاغ قبول ميشود! حصين به آنها حمله كرد و حبيب بن مظاهر به مقابلهي او بيرون آمد و با شمشير به صورت است او زد، اسب خيز برداشت و حصين به زمين افتاد. يارانش حمله كرده و او را نجات دادند و حبيب بن مظاهر ميگفت:قسم ميخورم كه اگر تعداد ما به اندازهي شما بود.يا به اندازهي نصف شما بود گروه گروه از دست ما فرار ميكرديد.اي مردم بد، بياصل و نسب.راوي گفت: همچنين در آن روز حبيب اين گونه رجز ميخواند:اسم من حبيب است و نام پدرم مظاهر است.سوار كار معركه و جنگهاي عظيم و گسترده.شما به تعداد و لوازم جنگيتان از ما بيشتر هستيد.ولي ما از شما وفادارتر و صابرتر هستيمما داراي دليل برتر و حق آشكارتري هستيم.ما با تقواييم و براي جنگ دليل و عذر داريم.حبيب جنگ شديدي كرد و سرانجام مردي از قبيلهي بنيتميم به او حمله كرده و شمشيري به سر او زد و مرد ديگري از اسب به زمين آمد و سر او را بريد. حصين به او گفت: من در كشتن او با تو شريك هستم. آن مرد گفت: به خدا سوگند تنها من او را كشتم. حصين گفت: سر حبيب را به من بده تا به گردن اسب خود بياويزم كه مردم ديده و بدانند كه در كشتن او شريك هستم. سپس تو آن را بگير و نزد عبيداللَّه بن زياد ببر چون من به پاداش عبيداللَّه براي كشتن او نياز ندارم. راوي گفت: مرد تميمي نپذيرفت آنگاه افراد قبيلهي تميم ميان آنها صلح بر قرار كردند و سرانجام مرد تميمي سر حبيب را به حصين داد و او آنرا به گردن اسب خود آويخت و در ميان لشگر بگردانيد. و بعد از آن سر را به مرد [ صفحه 101] تميمي سپرد. هنگامي كه به كوفه برگشتند، شخص ديگري سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب خود آويخت و آنرا به قصر نزد ابنزياد آورد. ناگهان چشم قاسم بن حبيب كه به حد بلوغ رسيده بود به سر پدرش افتاد. او از سوار جدا نميشد. وقتي كه سوار داخل قصر شد او نيز همراهش رفت. هنگام خروج نيز با او خارج شد.تا بدان حد كه سوار به قاسم ظنين شد و گفت: پسرم؛ چرا مرا تعقيب ميكني؟ پسر جواب داد: چيزي نيست. مرد گفت: چرا پسرم، به من بگو، پسر به او گفت: اين سر پدر من است آيا آنرا به من ميدهي تا دفن كنم؟ گفت: پسرم امير راضي نميشود كه اين سر دفن شود و ميخواهم كه امير بخاطر كشتن او پاداش نيكويي به من دهد.پسر گفت: اما خدا به تو بدين خاطر پاداش بدي خواهد داد. به خدا سوگند كه تو كسي را كشتي كه از خودت بهتر بود، آنگاه گريست. مدتي گذشت و پسر حبيب بزرگ شد و همهي همّ و غم او اين بود كه قاتل پدر خود را يافته و انتقام پدر را از او بستاند. در زمان مصعب بن زبير كه مصعب در باجميرا [59] به جنگ رفت، پسر حبيب به لشگر او پيوست و وقتي كه قاتل پدرش در چادرش بود او را تعقيب كرده و در پي فرصت ميگشت تا اينكه روزي هنگام ظهر كه قاتل در خواب بود به چادر او وارد شد و با ضربه شمشير او را كشت. [ صفحه 102]
شهادت حنفي و نافع بن هلال و جمعي ديگر از ياران امام
86) ابومخنف گفت: محمد بن قيس نقل كرد: كشته شدن حبيب بن مظاهر براي حسين بسيار سنگين بود و در آن هنگام گفت: پاداش خود و حمايت كنندگانم را از خدا مسئلت دارم.راوي كفت: حر در اين هنگام رجز ميخواند و ميگفت:سوگند خوردهام تا ديگران را نكشم كشته نشوم.و هرگز كشته نشوم مگر در حال پيشروي.با شمشيرم ضربهي محكمي به ايشان ميزنم.نه ايشان را رها ميكنم و نه به عقب بر ميگردم.همچنين ميگفت:با شمشير از نواميس پيامبر دفاع ميكنم.از بهترين كساني كه مني و خيف [60] به خود ديده است.حر و زهير بن القين با دشمن جنگ شديدي كردند. هنگامي كه يكي از آن دو حمله كرده و در تنگنا ميافتاد ديگري ميتاخت و او را ميرهانيد. مدتي اين گونه نبرد كردند سپس پيادگان دشمن بر حر بن يزيد حمله كرده و او را كشتند. ابوثمامهي صائدي نيز پسر [ صفحه 103] عموي خود را در سپاه دشمن هلاك كرد. پس از نماز ظهر حسين با ايشان نماز خوف اقامه كرد. بعد از نماز، جنگ شديدي صورت گرفت كه به حسين رسيد حنفي يكي از ياران حسين خود را سپر او كرد و هدف تيرهايي قرار گرفت كه از راست و چپ به او ميباريد. بقدري تير به او اصابت كرد تا از پاي در آمد. زهير بن القين نيز جنگ شديدي كرد وي ميگفت: من زهير پسر قين هستم.با شمشير دشمن را از حسين دور ميكنم.راوي گفت: زهير دست بر شانهي حسين زده و ميگفت:.پيش رو كه هدايت يافته و هدايتگري و امروز جدت پيامبر، حسن، علي مرتضي، جعفر بن ابيطالب صاحب دو بال، آن جوان شجاع و اسداللَّه (شير خدا) آن شهيد زنده را ملاقات ميكني.راوي گفت: كثير بن عبداللَّه شعبي و مهاجرين اوس حمله كردند و او را كشتند. راوي گفت: نافع بن هلال جملي نام خويش را بر روي چوب تيرهاي مسموم خود نوشته بود و آنها را رها كرده و ميگفت:من جمليام، من بر دين علي هستم.او غير از كساني كه مجروح كرده بود دوازده نفر از ياران عمر بن سعد را هلاك كرد.راوي گفت: پس آنقدر ضربه خورد تا اينكه بازوانش شكسته و اسير شد. او را نزد عمر بن سعد بردند، عمر به او گفت: واي بر تو اي نافع! چه چيز باعث شد كه با خود چنين كني؟ نافع گفت: خدايم ميداند كه چه قصدي دارم. راوي گفت: در حالي كه خون بر ريش او سرازير بود ميگفت: به خدا سوگند كه غير از مجروحين، دوازده نفر نيز از شما را كشتهام و خود را به خاطر اين تلاش سرزنش نميكنم و اگر دست و بازو داشتم نميتوانستيد مرا اسير نماييد. شمر به عمر بن سعد گفت: خدا كارت را سامان دهد او را بكش! عمر بن سعد گفت: تو او را آوردي، اگر مايلي تو او را بكش شمر شمشيرش را بيرون كشيد. نافع به او گفت: سوگند به خدا اگر مسلمان بودي بر تو سخت بود كه خدا را در حالي ملاقات كني كه خون ما را به گردن داشته باشي. خدا را سپاس ميگويم كه مرگ ما را بدست بدترين مخلوق خود قرار داد. آنگاه شمر او را كشت. [ صفحه 104] راوي گفت: سپس شمر در حالي كه اين شعر را ميخواند به سپاه حسين حمله كرد:اي دشمنان خدا راه شمر را باز كنيد.كه با شمشير ايشان را ميزند و فرار نميكند.و براي شما چونان درخت سمي تلخ و كشندهاي ميماند.راوي گفت: هنگامي كه ياران حسين ديدند تعداد دشمن زياد است و آنها نميتوانند شر ايشان را از خود و حسين (ع) دفع نمايند، در حضور او براي كشته شدن به رقابت پرداختند. عبداللَّه و عبدالرحمن فرزندان عزرة غفاري آمده و گفتند: اي اباعبداللَّه، سلام بر تو. دشمن ما را محاصره كرده، دوست داريم در مقابل تو كشته شده و دشمن را رانده و از تو دفاع كنيم. حسين گفت: آفرين بر شما! نزديك بياييد، آنان نزديك رفتند و در مقابل او جنگ را شروع كردند، يكي از آنها ميگفت:مردم بنيغفار و خندف و بنينزار به حق ميدانند.كه ما گروه بدكاران را با هر شمشير تيزي ميزنيم.اي مردم؛ از فرزندان آزادگان با شمشير و نيزه دفاع كنيد.راوي گفت: دو جوان جابري سيف بن الحارث بن سريع و مالك بن عبد بن سريع دو پسر عمو كه از يك مادر بودند، گريان نزد حسين آمدند. حسين گفت: اي برادر زادههاي من چرا گريه ميكنيد؟ به خدا سوگند اميدوارم كه تا لحظهاي ديگر شادمان شويد. گفتند: خدا ما را فداي تو كند! نه، به خدا نه براي خود بلكه براي تو ميگرييم (زيرا) تو در محاصره هستي و ما نميتوانيم آنها را دور نماييم. حسين گفت: اي برادرزادههاي من؛ خدا به خاطر حمايت از من بهترين پاداش پرواپيشهگان را به شما عطا نمايد.راوي گفت: حنظلة بن اسعد شبامي در مقابل حسين ايستاد و گفت: يا قوم اني اخاف عليكم مثل يوم الاحزاب، مثل دأب قوم نوح و عاد و ثمود والذين من بعد هم و ما اللَّه يريد ظلماً للعباد. و يا قوم اني اخاف عليكم يوم التناد. يوم تولّون مدبرين مالكم من اللَّه من عاصم و من يظلل اللَّه فما له من هاد [61] (واي مردم، ميترسم كه روزي بر سر شما فرود آيد همچون يكي از آن روزها كه بر سر امتهاي پيشين فرود آمد و هستي آنان را به باد داد همچون سرنوشت [ صفحه 105] قوم نوح، عاد، ثمود و اقوام بعد از آنان. خداوند جهان به بندگان خود ظلم نميكند. اي مردم من از آن روزي بيمناكم كه فرياد استغاثهي شما به آسمان بلند شود. روزي كه عذابي بنيان كن به شما هجوم آورد و شما پشت به خانمان خود شيون كنان بگريزيد و غير از خداوند حهان كسي نتواند شما را از عذاب الهي پناه دهد. هر كه را كه خداوند جهان گمراه سازد چه كسي ميتواند او را به راه راست بكشاند). اي مردم ميخواهيد حسين را بكشيد؟ پس خداوند شما را با عذاب ريشهكن خواهد كرد. و قد خاب من افتري [62] (تحقيقاً هر كس بر خدا دروغ ببندد نامراد خواهد گشت). حسين به او گفت: اي پسر اسعد، خدايت رحمت كند ايشان آن هنگام كه دعوت حق شما را نپذيرفتند سزاوار عذاب خدا شدند و براي كشتن تو و يارانت حركت كردند تا چه رسد به اينكه اكنون برادران نيكوكار تو را كشتهاند! وي گفت:حق با توست، فدايت شوم! تو با بصيرتتر از من و در اين كار شايستهتري، آيا به سوي آخرت نروم و به برادرانم ملحق نشوم. حسين (ع) گفت: به سوي آخرت و پادشاهي بيمانند برو. وي گفت: السلام عليك اباعبداللَّه، درود خدا بر تو و بر جميع خاندانت، خداوند ما را در بهشت همنشين تو سازد. حسين گفت: آمين، آمين، پس به پيش تاخته و جنگيد تا كشته شد.راوي گفت: سپس دو جوان جابري متوجه حسين شده و گفتند: السلام عليك اي پسر رسول خدا. حسين گفت: سلام و رحمت خدا بر شما باد. آنها نيز جنگ كرده و كشته شدند.راوي گفت: عابس بن ابيشبيب شاكري همراه شوذب غلام شاكر آمد و گفت: اي شوذب،چه ميخواهي انجام دهي؟ گفت: همراه تو به خاطر فرزند دختر رسول خدا ميجنگم تا كشته شوم. عابس گفت: من نيز در مورد تو اينگونه فكر ميكردم. اينك نزد ابيعبداللَّه برو تا تو را از جمله يارانش محسوب نمايد و من نيز تو را در زمرهي ياران خود به حساب آوردم. براستي اگر ساعتي در جنگ همراه من باشد سزاوارتر است تا بدينوسيله از ياران من محسوب گردد زيرا امروز روزي است كه ميبايست هر آنچه عمل نيك برايمان مقدّر كردهاند، انجام دهيم، چون پس از امروز فرصت عمل نداشته و [ صفحه 106] زمان محاسبه است. راوي گفت: شوذب جلو رفته و به حسين سلام كرد سپس برگشته و جنگيد تا كشته شد. عابس بن ابيشبيب گفت: اي اباعبداللَّه به خدا سوگند در ميان همهي افراد دور و نزديك روي زمين در نزد من كسي عزيزتر و محبوبتر از تو نيست و اگر قدرت داشتم كه با عزيزتر از جان و خون خود ظلم و مرگ را از تو دفع كنم مطمئناً چنان ميكردم. السلام عليك يا اباعبداللَّه. خدا را گواه ميگيرم كه من در راه تو و پيرو تو و پدرت بودم سپس با شمشير كشيده به سوي دشمن رفت و ضربهاي به پيشانيش خورد و كشته شد.87) ابومخنف گفت: نمير بن وعله از ربيع بن تميم اهل قبيله بنيعبد از طايفهي همدان كه در آن روز شاهد معركه بوده نقل كرد: وقتي ميآمد او را شناختم زيرا در جنگها وي را ديده بودم. او از شجاعترين افراد بود. پس گفتم: اي مردم اين شير شيران و پسر ابيشبيب است به مبارزه او نرويد. عابس بن ابيشبيب بانگ بر آورد: مرد جنگجوئي هست؟ عمر بن سعد گفت: با سنگ او را بزنيد. راوي گفت: از هر طرف او را سنگ باران كردند. وي هنگامي كه چنين ديد زره و كلاه خود را برداشت و به آنها حمله كرد. سوگند به خدا يك تنه دويست نفر را ميراند. آنگاه دشمن از هر طرف هجوم آورده و او را كشتند. راوي گفت: سر او را ديدم كه در دست مردان دشمن بود. يكي ميگفت من او را كشتم و ديگري ميگفت من او را كشتم. عمر بن سعد آمد و گفت: جدال نكنيد او با يك سر نيزه كشته نشده و با اين سخن ايشان را جدا كرد.88) ابومخنف گفت: عبداللَّه بن عاصم از ضحاك بن عبداللَّه مشرقي نقل كرد: هنگامي كه ديدم ياران حسين (ع) كشته شده و نوبت به او و خاندانش رسيده است و غير از سويد بن عمرو بن ابيالمطاع خثعمي و بشير بن عمرو حضرمي كسي باقي نمانده به او گفتم: اي پسر رسول خدا، آنچه را كه بين من و تو بود دانستي. به تو گفتم تا وقتي كه جنگجويي داشته باشي همراه تو ميجنگم و اگر جنگجويي را نديدم ميروم و تو گفتي بله. راوي گفت: حسين گفت: راست گفتي ولي چگونه خود را نجات خواهي داد! اگر ميتواني كه چنين كني، مجازي. گفت: به سوي اسب خود رفتم، زيرا وقتي ديدم دشمن اسبهاي ما را ميكشد اسب خود را در يكي از چادرها پنهان نموده و پياده به جنگ پرداختم و در مقابل حسين دو پياده را كشته و دست يكي را قطع كردم. [ صفحه 107] حسين آنروز بارها به من گفت: خسته مباشي؛ خدا دستت را قطع نكند. خدا از جانب اهلبيت پيامبر (ص) به تو پاداش نيك دهد. هنگامي كه حسين به من اجازه داد اسب خود را بيرون آورده و سوار شدم. آنگاه ضربهاي به آن زدم تا روي دو پايش بلند شد و به ميان دشمن تاختم آنان راه گشودند. اما پانزده نفر مرا تعقيب كردند تا به روستايي نزديك فرات به نام شفيه رسيدم. وقتي به من رسيدند رو به ايشان كردم. كثير بن عبداللَّه شعبي و ايوب بن مشرح خيواني و قيس بن عبداللَّه صائدي مرا شناختند و گفتند: اين پسر عموي ما ضحاك بن عبداللَّه مشرقي است، شما را به خدا سوگند كه او را رها كنيد! سه نفر از افراد قبيله بنيتميم كه با آنها بودند، گفتند: بله، به خدا سوگند درخواست برادران خود را ميپذيريم.راوي گفت: هنگامي كه افراد قبيلهي تميم سخن ياران و آشنايان مرا پذيرفتند، ديگران نيز مرا رها نموده و خدايم نجات داد.89) ابومخنف گفت: فضيل بن خديج كندي نقل كرد: يزيد بن زياد، يعني ابوالشعثاء كندي از قبيلهي بنيبهدله در مقابل حسين روي دو زانو نشست و صد تير انداخت كه تنها 5 تير آن به خطا رفت. وي تيرانداز ماهري بود و هر تيري كه ميانداخت ميگفت:من پسر بَهْدله هستم.سواركار عَرْجله هستم.و حسين ميگفت: خدايا تيرش را به هدق برسان و بهشت را پاداش او قرار بده. هنگامي كه تمام تيرها را انداخت برخاست و گفت: فقط پنج تير آن به خطا رفت و به من گفت كه پنج نفر را نيز كشتم. وي از نخستين افرادي بود كه كشته شد و آن روز چنين رجز ميخواند:نام من يزيد و نام پدرم مهاصر است.از شير جنگل دليرترم.اي خدا من ياور حسينم.و از ابنسعد كناره گرفتم.يزيد بن زياد بن مهاصر از ياران عمر بن سعد بود و هنگامي كه سپاه دشمن شرايط پيشنهادي حسين را رد كردند نزد حسين آمد و همراه او جنگيد تا كشته شد. [ صفحه 108] اما عمر بن خالد صيداوي، حابر بن حارث سلماني، سعد غلام عمر بن خالد و مجمع بن عبداللَّه عائذي در آغاز جنگ جنگيدند و با شمشير پيشاپيش همه به دشمن حمله كردند. عباس بن علي به دشمن حمله كرد و آنها را نجات داد. ولي مجروح شدند. هنگامي كه دشمن به ايشان نزديك شد با شمشيرهايشان شديداً جنگيدند اما سرانجام همگي آنها در يك مكان كشته شدند. [ صفحه 109]
شهادت علي بن حسين
90) ابومخنف گفت: زهير بن عبدالرحمن بن زهير خثعمي نقل كرد: آخرين فرد باقيمانده از ياران حسين سويد بن عمرو بن ابيالمطاع خثعمي بود. راوي گفت: نخستين كشته از فرزندان ابيطالب در آن روز علياكبر پسر حسين بود كه مادرش ليلي دختر ابيمرة بن عروة بن مسعود ثقفي بود. وي به دشمن حمله ميكرد و ميگفت:من علي پسر حسين بن علي هستم.به خداي كعبه سوگند ما به پيامبر نزديكتريم.قسم به خدا كه پسر زنازاده نميتواند بر ما حكومت كند.راوئي گفت: وي بارها حمله كرد، مرة بن منقذ بن نعمان عبدي ليثي او را ديد و گفت: گناه عرب بر گردنم باشد اگر اين بار چون گذشته به ما حمله كرد، پدرش را به عزايش ننشانم وي بار ديگر با شدت، و شمشير بدست حمله كرد مرّة بن منقذ مقابله كرده و با نيزه او را زد و به زمين انداخت. افراد سپاه او را محاصره كرده و با شمشير تكه تكه كردند.91) ابومخنف گفت: سليمان بن ابيراشد از حميد بن مسلم ازدي نقل كرد: آنروز با گوش خود از حسين شنيدم كه ميگفت: اي پسرم خدا بكشد قومي را كه ترا كشتند!چقدر بر خداي بخشنده جسارت كرده و حرمت رسول خدا را دريدند! بعد از تو دنيا ارزش زندگي ندارد. راوي گفت: ميديدم كه زني با سرعت بيرون آمد. ميل اينكه [ صفحه 110] خورشيد طلوع كند و بانگ ميزد: اي برادركم!اي برادرزاده! راوي گفت: پرسيدم او كيست؟ گفتند: اين زينب دختر فاطمه فرزند رسول خدا (ص) است. آمد و بر روي بدن علي اكبر افتاد. حسين به سوي او آمده و دستش را گرفت و به خيمه برد. آنگاه با جوانانش به سراغ علي اكبر رفت و گفت: برادرتان را برداريد. او را از محل قتلگاهش برداشتند و جلوي خيمهاي كه در مقابل آن ميجنگيدند، گذاشتند.راوي گفت: سپس عمرو بن صبيح صدّائي تيري به سوي عبداللَّه بن مسلم بن عقيل انداخت كه دست او را بر پيشانيش دوخت. بگونهاي كه نميتوانست آنرا حركت دهد سپس تير ديگري انداخت كه قلب او را شكافت. آنگاه مردم كوفه از هر طرف هجوم آوردند و عبداللَّه بن قطبة طائي نبهاني بر عون بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب حمله كرده و او را كشتند. عامر بن نهشل تيمي بر محمد بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب حمله كرد و او را كشت. راوي گفت: عثمان بن خالد بن اسير جهنّي و بشر بن سوط همداني قابضي بر عبدالرحمن بن عقيل بن ابيطالب حمله كرده و او را كشتند. عبداللَّه بن عزرة خثعمي تيري به سوي جعفر بن عقيل بن ابيطالب انداخته و او را كشت. [ صفحه 111]