قیام جاوید صفحه 7

صفحه 7

شهادت قاسم بن حسن


92) ابومخنف گفت: سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: حواني شمشير بدست به سوي ما آمد كه چهره او همچون ماه بود. پيراهن و شلوار و نعليني به تن داشت كه بند يكي از نعلينها بريده بود. فراموش نمي‌كنم كه آن نعلين بند بريده در پاي چپ او بود. عمرو بن سعد بن نفيل ازدي به من گفت: به خدا قسم با قدرت به او حمله خواهم كرد. به او گفتم: سبحان‌اللَّه! چرا مي‌خواهي چنين كني؟ كساني كه مي‌بيني آنها را محاصره كرده‌اند بجاي تو او را مي‌كشند. وي گفت: به خدا قسم به او حمله خواهم كرد. پس حمله كرد و تا سر او را با شمشير نزد برنگشت. جوان با صورت به زمين افتاد و گفت: اي عمو! راوي گفت: حسين به او خيره شده بود. سپس همچون شير خشمگيني حمله كرد و شمشيري به سوي عمرو رها كرد او دست خود را جلو آورد كه از مرفق جدا شد. عمرو فرياد كشيد و حسين از او دور شد. سواران كوفي حمله كردند تا عمرو را از دست حسين نجات دهند عمرو به سينه‌ي اسبان برخورد كرد و زير سم آنها لگدكوب شد و جان داد. گرد و غبار فرونشست. حسين را ديدم كه بر بالاي سر آن پسر ايستاده بود و او پاي خود را به زمين مي‌كوبيد و حسين مي‌گفت: از رحمت خدا دور باد قومي كه تو را كشتند. روز قيامت جدّ تو دشمن ايشان باشد! سپس گفت: به خدا سوگند چقدر براي عمويت دردناك است كه او را مي‌خواني ولي پاسخي از او نمي‌شنوي يا جواب مي‌دهد ولي نفعي براي تو ندارد. به خدا قسم كه دشمنان عمويت بسيار و يارانش اندكند. آنگاه حسين [ صفحه 112] او را برداشت؛ به ياد دارم كه پاهاي اين جوان بر زمين كشيده مي‌شد و حسين سينه‌اش را بر سينه خود نهاده بود.راوي گفت: با خود گفتم: با او چه خواهد كرد! او را برد و كنار پسرش علي‌اكبر و ديگر كشته‌هاي اهل‌بيت قرار داد پرسيدم كه اين جوان كيست؟ گفته شد: او قاسم بن حسن بن علي بن ابي‌طالب است.راوي گفت: حسين مدت زمان زيادي از روز را درنگ كرد و هر مردي كه به طرف او مي‌رفت باز مي‌گشت زيرا مايل نبود كه گناه بزرگ كشتن او را عهده‌دار شود.راوي گفت: مردي از قبيله كنده به نام مالك بن نسير از طايفه بني‌بدّاء آمد و با شمشير ضربه‌اي به سر حسين زد. او كلاه بر سر داشت. كلاه پاره شده و شمشير به سر او برخورد كرد خون جاري و كلاه پر از خون شد. حسين گفت: دستمزد اين كارت را هرگز نخورده و نخواهي نوشيد خدا تو را ستمگران محشور كند! حسين كلاه را برداشت و كلاه ديگري گرفت و بر سر نهاد و عمامه پيچيد، او خسته و درهم شكسته بود. مرد كندي آمد و كلاه او را كه از خز بود برداشت و نزد همسرش ام عبداللَّه دختر حر و خواهر حسين بن حر بدّيّ رفت كه كلاه خونين را بشويد، زنش گفت: به يغما رفته‌ي پسر دختر پيامبر (ص) را به خانه من مي‌آوري؟! آن را از اينجا ببر. ياران كندي گفتند: وي پيوسته فقير و بخت برگشته بود تا مرد.راوي گفت: هنگامي كه حسين نشست كودكش را نزد او آوردند وي او را در دامان خود نشاند. عده‌اي پنداشته‌اند آن كودك عبداللَّه بن حسين بود.93)ابومخنف گفت: عقبة بن بشير اسدي نقل كرد: ابوجعفر محمد بن علي بن حسين به من گفت: اي بني‌اسد ما خوني به گردن شما داريم. گفتم: اي اباجعفر خدايت رحمت كند گناه من در اين مورد چيست؟ كدام خون؟ وي گفت: كودك حسين را نزد او بردند و در آغوش پدر بود، كه ناگهان يكي از شما با پرتاب تيري او را كشت. حسين دست خود را از خون او پركرده و بر زمين ريخت سپس گفت: خدايا اگر از آسمان ياري خود را از ما دريغ داشته‌اي پس اين خون را سبب خير و نيكي قرار ده و انتقام ما را از اين ستمگران بستان.راوي گفت: عبداللَّه بن عقبة الغنوي با پرتاب تيري به سوي ابابكر بن حسين بن علي او را [ صفحه 113] كشت. در همين مورد ابن ابي‌عقب شاعر مي‌گويد:در ميان قبيله‌ي غني قطره‌اي از خون ماست.و قبيله‌ي اسد نيز خون ديگري را به گردن و ياد خود خواهد داشت.راوي گفت: مردم پنداشتند كه عباس بت علي به برادران تني خود عبداللَّه، جعفر و عثمان گفت اي برادرانم به پيش تازيد تا من وارث شما شوم. زيرا شما فرزندي نداريد. برويد و كشته شويد. هاني بن ثبيت حضرمي با حمله به عبداللَّه بن علي بن ابي‌طالب او را كشت. سپس جعفر بن علي را كشته و سر او را آورد. خولي بن يزيد اصبحي تيري به عثمان بن علي بن ابي‌طالب زد. آنگاه مردي از قبيله‌ي بني‌ابان بن دارم او را كشته و سرش را آورد.94) ابومخنف گفت: شمر بن ذي‌الجوشن با ده نفر از پيادگان اهل كوفه به طرف خيمه‌ي حسين رفت. حسين نيز به طرف شمر حركت كرد ولي دشمن ميان او و خيمه ايستاد و فاصله انداخت. حسين گفت: واي بر شما! اگر دين نداريد و از روز معاد نمي‌ترسيد، پس در كار دنيايتان آزاده و شرافتمند باشيد. اي مردم؛ اثاثيه و خاندان مرا از دست اوباشان و نادانانتان حفظ كنيد. شمر بن ذي‌الجوشن گفت: حق با تو است اي پسر فاطمه. راوي گفت: شمر با پيادگان از جمله: ابوالجنوب عبدالرحمن بن جعفي، قثعم بن عمرو بن يزيد جعفي، صالح بن وهب يزني، و خولي بن يزيد اصبحي كه آنان را به جنگ با حسين ترغيب مي‌كرد، كنار ابي‌الجنوب كه كاملاً مسلح بود آمد و گفت: به سوي او برو. ابوالجنوب گفت:چرا خود به طرف حسين نمي‌روي؟ شمر گفت: با من گستاخانه صحبت مي‌كني؟ او نيز گفت: تو نيز با من چنين مي‌كني؟ آنگاه به يكديگر دشنام دادند. ابوالجنوب كه مرد شجاعي بود، گفت: سوگند به خدا دوست داشتم اين نيزه را در چشمت فروكنم. شمر از فرماني كه داده بود منصرف شد و گفت: به خدا قسم اگر مي‌توانستم به تو آسيبي برسانم مطمئناً چنين مي‌كردم.راوي گفت: سپس شمر با پيادگانش به سوي حسين رفت. حسين حمله كرد و آنها را عقب راند ولي ايشان مجدداً او را محاصره كردند. جواني از خاندان حسين قصد رفتن نزد حسين داشت. زينب خواست او را مانع شود. حسين نيز به خواهر گفت: او را نگاه‌دار. اما پسر از اين كار سرپيچيد و به سرعت نزد حسين رفته و در كنار او ايستاد. راوي گفت: بحر بن كعب بن عبيداللَّه از قبيله‌ي بني‌تيم‌اللَّه بن ثعلبة بن عكابه شمشيري به سوي [ صفحه 114] حسين حواله كرد. جوان گفت: اي خبيث‌زاده، مي‌خواهي عموي مرا بكشي؟ بحر شمشير را به سوي او رها كرد. جوان دست خود را سپر كرد و ضربه شمشير دست را قطع و به پوست آويزان نمود. جوان بانگ بر آورد و شيون كرد! حسين او را به سينه خود گرفت و گفت: اي پسر برادرم، بر اين ضربت صبر كن و آنرا جزء نيكي‌هاي خود بدان. خداوند تو را به پدران نيكوكارت رسول خدا (ص)، علي بن ابي‌طالب، حمزه، جعفر و حسن بن علي كه درود خدا بر همه‌ي ايشان باد، ملحق مي‌كند.95) ابومخنف گفت: سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: شنيدم حسين آن روز مي‌گفت: خدايا؛ باران را از ايشان دريغ كن، نعمتهاي زمين را به ايشان مده، خدايا اگر چند صباحي به ايشان نعمت مي‌دهي لكن آنان را به پراكندگي و تفرقه دچار كن كه به گروه‌هاي مختلف تقسيم شوند و واليان را هرگز از ايشان خشنود مكن، زيرا آنها از ما ياري خواستند ولي تاختند و ما را كشتند.راوي گفت: حسين به پيادگان حمله كرد و آنان را عقب راند و وقتي سه يا چهار نفر از يارانش باقي مانده بود تقاضا كرد كه شلوار سخت باف درخشان يمني براي او بياورند. آنگاه آنرا پاره كرد تا پس از مرگ از تنش بيرون نياورند. بعضي از يارانش گفتند: بهتر است كه زير آن شلوار كوتاهي بپوشي. حسين گفت: اين لباس خواري است و شايسته نيست آنرا بپوشم.راوي گفت: هنگامي كه حسين كشته شد، بحر بن كعب اين شلوار را ربود.96) ابومخنف گفت: عمرو بن شعيب براي من به نقل از محمد بن عبدالرحمن نقل كرد: كه دستان بحر بن كعب در زمستان عرق مي‌كرد و در تابستان همچون چوب خشك مي‌شد. [ صفحه 115]

شهادت امام حسين


97) ابومخنف گفت: حجاج از عبداللَّه بن عمار بن عبد يغوث بارقي نقل كرد: عبداللَّه بن عمار را به دليل حضور در قتل حسين سرزنش نمودند. او گفت: با نيزه به حسين حمله كرده و به او رسيدم. به خدا سوگند اگر مي‌خواستم او را نيزه مي‌زدم ولي در نزديكي او منصرف شدم و گفتم چرا من عهده‌دار قتل او شوم! ديگري او را خواهد كشت؟ پيادگان از راست و چپ به حسين حمله كردند و او نيز به آنان حمله كرده و آنها را متفرق و پراكنده نمود. حسين در اين هنگام لباسي از خز به تن و عمامه بر سر داشت.راوي گفت: به خدا سوگند هر گز دل شكسته‌اي را نديده‌ام كه پسر، اهل‌بيت و يارانش كشته شده باشد و او اين گونه محكم، بدون ترس، با آرامش خاطر و با جرأت باشد. سوگند به خدا تا كنون هيچ كس را مانند او نديده‌ام. پيادگان همچون بز ماده‌اي كه گرگ به آنها حمله كرده است از راست و چپ او عقب مي‌نشستند.راوي گفت: به خدا سوگند او در چنين وضعي بود كه خواهرش زينب، دختر فاطمه در حالي كه به نظر مي‌آمد گوشواره‌هاي او ميان گوش و گردنش آويخته است، بيرون آمد و مي‌گفت: اي كاش آسمان به زمين مي‌آمد!، عمر بن سعد به حسين نزديك شده بود. زينب گفت: اي عمر بن سعد، اباعبداللَّه را مي‌كشند و تو نگاه مي‌كني! راوي گفت: من مي‌ديدم قطرات اشك بر گونه‌ها و ريش عمر بن سعد جاري بود و از زينب و حسين روي برگرداند.98)ابومخنف گفت: صقعب بن زهير از حميد بن مسلم نقل كرد: حسين (در آن هنگام) [ صفحه 116] لباسي از خز به تن داشت و معمم بود و خضاب كرده بود. راوي گفت: قبل از مرگ بر پاهاي خود ايستاده و همچون سواركاري شجاع حمله كرده و مي‌جنگيد شنيدم كه مي‌گفت: آيا براي كشتن من عجله داريد! سوگند به خدا بعد ازاين هيچ يك از كشتارهاي شما به اندازه كشته شدن من خداوند را خشمگين نخواهد كرد، به خدا سوگند اميدوار و مطمئن هستم كه خدا مرا به دليل سستي شما در دين گرامي داشته و به گونه‌اي كه نخواهيد فهميد انتقام مرا بگيرد. سوگند به خدا، بدانيد، وقتي مرا كشتيد خدا شما را با يكديگر به نزاع انداخته و خونتان ريحته و با اين نيز راضي نمي‌شود و عذاب دردناك شما را افزون مي‌نمايد.راوي گفت: حسين مدت زيادي از روز زنده بود. اگر دشمن مي‌خواست مي‌توانست او را بكشد اما برخي از سپاه كوفه از اين كار پرهيز كرده و مايل بود شخص ديگر او را بكشد. شمر بر آنان فرياد زد: واي بر شما؛ چرا اين مرد را نگاه مي‌كنيد؟او را بكشيد، مادرتان به عزايتان، بنشيند! پس، از همه سو به او حمله كردند. زرعة بن شريك تميمي ضربه‌اي به قسمت چپ او زد: و ضربه‌ي ديگري بر شانه‌اش خورد و در حاليكه حسين خسته و كوفته شده بود باز گشتند. در اين حال سنان بن انس بن عمرو نخعي با ضربه نيزه‌اي او را به زمين انداخت. سپس به خولي بن يزيد اصبحي گفت: سر او را جدا كن. او مي‌خواست اين كار را انجام دهد كه لرزه به اندامش افتاد، سنان بن انس به او گفت: خدا بازوهايت را شكسته و دستانت را قطع كند! و خود به سوي حسين رفته و سر او را جدا كرد و به خولي بن يزيد سپرد. اگر قبلا به بدن حسين (ع) شمشيرهاي زيادي خورده بود. [ صفحه 117]

پس از شهادت امام


99) ابومخنف گفت: جعفر بن محمّد بن علي نقل كرد: هنگامي كه حسين (ع) كشته شد بر بدن او جاي سي و سه نيزه و سي و چهار ضربه‌ي شمشير يافتند. هر كس به حسين نزديك مي‌شد، سنان بن انس از ترس اينكه مبادا سر حسين نصيب ديگري شود و به او حمله مي‌كرد تا سرانجام سر را گرفت و به خولي سپرد. راوي گفت: لباسهاي حسين را در آوردند. شلوار او را بحر بن كعب و پيراهنش را قيس بن اشعث بر گرفت- اي پيراهن (قطيفه) از خز بود و بعد از اين واقعه به قيس بن اشعث، قيس قطيفه مي‌گفتند- نعلين او را اسود از قبيله‌ي بني‌اود و شمشيرش را مردي از قبيله‌ي بني‌نهشل بن دارم برداشت. بعدها اين شمشير بدست حببب بن بديل افتاد.راوي گفت: مردم به طرف ورس، پارچه‌ها، شتر و وسائل و لوازم زنان حسين (ع)هجوم بردند و آنها را غارت كردند. آنها پس از غلبه بر زناني كه براي حفظ لباسهاي خود مقاومت مي‌كردند، پيراهن آنها را گرفته و مي‌بردند.100)ابومخنف گفت: زهير بن عبدالرحمن خثعمي نقل كرد: سويد بن عمرو بن ابي‌المطاع در ميان كشته‌ها خون‌آلود بر زمين افتاده بود كه از دشمن شنيد، مي‌گويند: حسين كشته شد. كمي به خود آمد، چاقويي همراه داشت از آن به عنوان سلاح استفاده كرد و مدتي جنگيد سپس عروة بن بطار تغلبي و زيد بن رقاد جنبي او را كشتند. وي آخرين كشته سپاه امام حسين بود. [ صفحه 118] 101) ابومخنف گفت: سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: به علي بن حسين بن علي رسيدم كه در بستر افتاده و مريض بود. ناگهان ديدم شمر بن ذي‌الجوشن به پيادگاه همراهش مي‌گويد: آيا اين را نمي‌كشيد؟ به او گفتم: سبحان اللَّه! آيا كودكان را بكشيم؟! او كودك است.راوي گفت: مدام در اين انديشه بودم كه در مقابل هر كس از او دفاع كنم تا اينكه عمر بن سعد آمد و گفت: آگاه باشيد، كسي حق ورود به خيمه‌ي زنان و آزار اين جوان مريض را ندارد. هر كس چيزي از اموال ايشان را برده است بايد برگرداند.راوي گفت: به خدا قسم كسي چيزي را برنگرداند. علي بن حسين گفت: جزاي خير بيني، خداوند با سخنانت از من دفع شر نمود. راوي گفت: مردم به سنان بن انس گفتند: حسين بن علي و پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) و بزرگ و سرور عرب را كشتي، او نزد اين مردم آمد تا حاكمان آنان را از بين ببرد. اينك نزد اميرانت برو و پاداش خويش از ايشان طلب كن. اگر براي كشتن حسين همه‌ي بيت‌المال را به تو بدهند، باز كم است. او مردي شجاع، شاعر و كمي ناقص عقل بود. بر اسب سوار شد و در مقابل خيمه‌ي عمر بن سعد ايستاد و با صداي بلند جنين گفت:ركابم را از طلا و نقره پر كن.زيرا كه من پادشاهي را كشتم كه مجهول‌القدر بود.كسي را كه فرزند بهترين پدر و مادر بود.و از جهت نسب نيز از همه برتر بود.عمر بن سعد گفت: شهادت مي‌دهم كه تو ديوانه‌اي و هرگز سالم نبوده‌اي، او را نزد من بياوريد، چون او را آوردند با چوبدستي به او زد و گفت: اي ديوانه آيا اين گونه سخن مي‌گويي! به خدا سوگند اگر ابن‌زياد اين سخن را از تو بشنود گردنت را خواهد زد.راوي گفت: عمر بن سعد، عقبة بن سمعان غلام رباب دختر امري‌ء القيس كلبي- مادر سكينه دختر حسين- را گرفت و گفت: كيستي؟ گفت: من برده‌ي زر خريدي هستم لذا او را رها كرد.هيچ كس از ياران حسين غير از اين غلام از مرگ نجات نيافت مگر مرقع بن ثمامه‌ي اسدي كه تيرهايش را روي زمين ريخته و بر زانوي خويش نشسته بود. وي مي‌جنگيد كه عده‌اي از اقوامش نزد او آمده و گفتند: تو در اماني، به سوي ما باي او نيز نزد ايشان رفت. [ صفحه 119] هنگامي كه عمر بن سعد او را نزد ابن‌زياد و ماجرايش را شرح داد ابن‌زياد او را به منطقه‌ي زاره تبعيد كرد.راوي گفت: سپس عمر بن سعد در ميان يارانش بانگ زد، چه كسي داوطلب مي‌شود تا حسين را لگدكوب اسب كند؟ ده نفر داوطلب شدند از جمله اسحاق بن حيوة حضرمي- و او كسي است كه پيراهن حسين را از تنش به درآورد و بعدها به مرض پيسي دچار شد- و احبش بن مرثد بن علقمة بن سلامة حضرمي كه بر بدن حسين اسب تاختند تا اينكه پشت و سينه‌اش كوبيده شد. به من خبر رسيد كه احبش بن مرثد بعد از اين كار به تير غيب كشته شد. وي در وسط معركه ايستاده بود كه تيري قلبس را شكافت و مرد.راوي گفت: از ياران حسين (ع) هفتاد و دو مرد كشته شدند كه اهالي غاضريه از قبيله‌ي بني‌اسد يك روز بعد از كشته شدن حسين و اصحابش آنان را دفن كردند.از ياران عمر بن سعد هشتاد و هشت مرد بجز مجروحين، كشته شدند كه عمر بن سعد بر ايشان نماز خواند و آنها را به خاك سپرد.راوي گفت: بعد از اينكه حسين كشته شد عمر بن سعد، سر او را همان روز همراه خولي بن يزيد و حميد بن مسلم ازدي نزد عبيداللَّه بن زياد فرستاد. خولي سر را آورد و خواست به قصر داخل شود. ديد در قصر بسته است سر را به منزلش آورده و زير طشتي گذاشت. وي دو زن داشت يكي از زنانش از قبيله‌ي بني‌اسد و زن ديگر نوار دختر مالك بن عقرب از قبيله‌ي حضرمي بود و آن شب نوبت زن حضرمي بود كه خولي نزد او برود.102) ابومخنف گفت: ابو زهير عبسي از قرة بن قيس تميمي نقل كرد: هنگامي كه زنان از كنار اجساد حسين و خانواده و فرزندانش مي‌گذشتند ايشان را ديدم كه فرياد كشيده و بر صورت خويش سيلي مي‌زدند...راوي گفت: هرگز سخن زينب دختر فاطمه را آنگاه كه از كنار كشته برادر خود مي‌گذشت از ياد نمي‌برم كه مي‌گفت: اي محمد! سلام فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين است در اين بيابان، به خون غلطيده، اعضاي بدنش بريده شده، اي محمد!و دخترانت اسيرند، و فرزندانت كشته شده‌اند و باد بر اجسادشان مي‌وزد. راوي گفت: به خدا سوگند هر دشمن و دوستي را به گريه انداخت. سر بقيه‌ي اجساد نيز بريده شد و هفتاد و دو سر همراه شمر بن ذي‌الجوشن، قيس بن اشعث، عمرو بن حجاج و عزرة بن قيس نزد عبيداللَّه بن زياد برده شد. [ صفحه 120]

در مجلس ابن زياد


103) ابومخنف گفت: سليمان ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: عمر بن سعد مرا نزد خانواده‌اش فرستاد تا خبر پيروزي خدايي او و سلامتش را به ايشان برسانم من رفتم و خبر را به ايشان دادم. سپس به مجلس عمومي ابن‌زياد وارد شدم ديدم كه نمايندگان اعزامي نزد او هستند. او به مردم هم اجازه داد داخل شوند، من نيز رفتم. در آن وقت سر حسين در مقابل او بود و او با چوبدستي خود مدتي به دو دندان حسين مي‌زد. هنگامي كه زيد بن ارقم ديد كه وي از چوب زدن به دندان‌هاي حسين دست بر نمي‌دارد به او گفت: اين چوب را از اين دندانها بدار، سوگند به خدايي كه غير از او خدايي نيست، شاهد بودم كه رسول خدا (ص) لبهايش را بر دو لب حسين مي‌گذاشت و آن را مي‌بوسيد سپس پيرمرد (زيد) شروع به گريه كرد. ابن‌زياد به او گفت: خدا چشمانت را گريان كند! به خدا سوگند اگر پير و خرف نشده و عقلت را از دست نداده بودي گردنت را مي‌زدم.راوي گفت: زيد بن ارقم برخاست و رفت وقتي بيرون آمد شنيدم مردم مي‌گويند: به خدا سوگند، زيد بن ارقم سخني گفت كه اگر ابن‌زياد مي‌شنيد او را مي‌كشت. راوي گفت: پرسيدم، چه گفت؟ گفتند: از كنار ما گذشت و مي‌گفت: برده‌اي مالك برده‌اي شد و حكومت را موروثي كرد؛ شما اي بزرگان عرب از امروز به بعد برده شديد. پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امير كرديد تا او نيكان شما را بكشد و بدهاي شما را برده كند. به خواري تن داديد، هر كس كه به خواري رضايت دهد از رحمت خدا بدور باد. [ صفحه 121] راوي گفت: هنگامي كه سر حسين و جوانان را همراه خواهران و زنان او نزد عبيداللَّه بن زياد بردند زينب پست‌ترين لباس خود را به تن داشت و ناشناخته، كنيزانش اطراف او بودند وقتي داخل شد؛ نشست. عبيداللَّه بن زياد گفت: اين زن كيست كه نشسته است؟ زينب جواب نداد. ابن‌زياد سه بار پرسيد زينب هيچ پاسخ نگفت. عده‌اي از كنيزانش گفتند: اين زينب دختر فاطمه است. عبيداللَّه خطاب به زينب گفت: ستايش مي‌كنم خدايي را كه شما را رسوا نمود و كشت و دروغ بودن ساخته‌هايشان را آشكار كرد! زينب گفت: ستايش مي‌كنم خدايي را كه با بعثت محمد (ص) ما را گرامي داشته و پاك و پاكيزه نمود نه آنچنان كه تو مي‌گويي. زيرا فاسق رسوا مي‌شود و بدكار دروغ مي‌گويد. ابن‌زياد گفت: پس ديدي خدا با خاندانت چگونه رفتار كرد! زينب گفت: سرنوشتشان بود كه كشته شده و به جايگاه خويش روند و بزودي خدا تو و آنها را در يك جا گرد مي‌آورند تا نزد او دليل آورده و دادخواهي نماييد.راوي گفت: ابن‌زياد خشمگين و مضطرب شد. عمرو بن حريث به او گفت: خدا كار امير را سامان دهد! اين زن است. آيا زن را به خاطر چيزي كه مي‌گويد مؤاخذه مي‌كنند! زنان را به خاطر سخنانشان مؤاخذه نكرده و بواسطه خطاهايشان ملامت نمي‌نمايند. ابن‌زياد به زينب گفت: خداوند دل مرا با كشتن برادر و ديگر طغيانگران خاندانت آرام كرد. راوي گفت: زينب گريست سپس گفت: به جان خود سوگند كه تو بزرگم را كشتي، خاندانم را نابود كردي، شاخه‌ام را بريدي و ريشه‌ام را درآوردي. اگر اين كار تو را شفا مي‌دهد پس خشنود باش. عبيداللَّه گفت: اين شجاعت است، به جان خودم سوگند پدرت نيز شاعري شجاع بود. زينب گفت: زن را به شجاعت چه كار! مرا مجالي براي شجاعت نيست بلكه غم دل خود را بيان مي‌كنم.104) ابومخنف گفت: مجالد بن سعيد نقل كرد: هنگامي كه عبيداللَّه بن زياد، علي بن حسين را ديد به نگهبان خود گفت: ببين آيا او مرد شده است؟ وي گفت: بله، عبيداللَّه گفت: ببريد و گردن او را بزنيد. علي بن حسين به عبيداللَّه گفت: اگر بين تو و اين زنان خويشاوندي وجود دارد پس مردي را براي محافظت آنان بفرست. ابن‌زياد به او گفت: بيا، آنگاه او را همراه زنان فرستاد.105) ابومخنف گفت: اما سليمان بن ابي‌راشد از حميد بن مسلم نقل كرد: هنگامي كه. [ صفحه 122] علي بن حسين مقابل ابن‌زياد آورده شد من نزد او ايستاده بودم. ابن‌زياد به او گفت: اسمت چيست؟ گفت: علي بن حسين. ابن‌زياد گفت: آيا خدا علي بن حسين را در كربلا نكشت؟ وي ساكت شد. ابن‌زياد گفت: حرف نمي‌زني! وي گفت: برادري داشتم كه نام او نيز علي بود و مردم او را كشتند. ابن‌زياد گفت: خدا او را كشته است. علي بن حسين ساكت شد. ابن‌زياد گفت: چرا حرف نمي‌زني؟ وي گفت: اللَّه بتوقي الانفس حين موتها [63] ، ما كان لنفس ان تموت الا باذن اللَّه [64] (خداست كه هنگام مرگ جانها را مي‌گيرد و هيچ كس بدون اجازه خدا نمي‌ميرد). ابن‌زياد به او گفت: واي بر تو، به خدا تو نيز از كشته‌ها خواهي بود واي بر تو، بنگريد آيا بالغ شده است؟ به خدا سوگند مي‌پندارم او مرد شده است. راوي گفت:مري بن معاذ احمري به ابن‌زياد گفت: بله، بالغ شده است. ابن‌زياد گفت: او را بكشيد. علي بن حسين گفت: پس چه كسي عهده‌دار كار اين زنان باشد؟ عمه‌اش زينب به او آويخته و گفت: اي پسر زياد، آنچه از ما كشتي براي تو كافي است آيا از خون ما سير نشدي! آيا از ما كسي را باقي گذاشتي! به خاطر خدا از تو مي‌خواهم، اگر به خدا ايمان داري و مي‌خواهي او را بكشي، مرا نيز بكش! علي گفت: اي ابن‌زياد، اگر ميان تو و اين زنان خويشاوندي وجود دارد، مرد پرهيزگاري را همراه آنان بفرست كه به شيوه‌ي اسلام با ايشان رفتار كند. راوي گفت: ابن‌زياد مدتي آنها را نگاه كرد سپس رو به مردم كرد و گفت: خويشاوندي چيز عجيبي است! بخدا سوگند گمان مي‌كنم (زينب) دوست دارد او را نيز با علي بكشم اين جوان را رها كنيد، نزد زنانت برو.حميد بن مسلم گفت: هنگامي كه عبيداللَّه و مردم وارد قصر شدند وي ندا داد: نماز جماعت! مردم در مسجد بزرگ اجتماع كردند. ابن‌زياد به منبر رفت و گفت: ستايش مي‌كنم خدايي را كه حق و اهل آن را آشكار و اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه و گروه او را پيروز كرد و درغگو پسر دروغگو حسين بن علي و پيروانش را كشت هنوز سخنان ابن‌زياد تمام نشده بود كه عبداللَّه بن عفيف ازدي غامدي يكي از افراد بني‌والبة برخاست.- عبداللَّه از شيعيان بود كه چشم چپش را در جنگ جمل از دست داد و به هنگام جنگ صفين ضربه‌اي به سر و ضربه ديگر به ابروي او خورده بود و چشم ديگرش نيز نابينا شد [ صفحه 123] وي از مسجد كوفه جدا نمي‌شد و از صبح تا شب در آنجا نماز مي‌خواند. سپس به خانه خود مي‌رفت- راوي گفت: وي هنگامي كه سخنان ابن‌زياد را شنيد گفت: اي پسر مرجانه، دروغگو پسر دروغگو تو و پدرت و نيز يزيد و پدرش مي‌باشد كه تو را والي كرد. اي پسر مرجانه، آيا فرزندان پيامبران را مي‌كشي و چونان راست‌گويان سخن مي‌راني!. ابن‌زياد گفت: او را بياوريد نگهبانان ابن‌زياد او را دستگير كردند. وي با شعار قبيله‌ي ازد- يا مبرور- افراد قبيله خود را به كمك طلبيد.راوي گفت: عبدالرحمن بن مخنف ازدي نشسته بود، عبيداللَّه گفت: واي بر تو! خود و قومت را هلاك كردي. راوي گفت: آن روز قبيله‌ي ازد در كوفه هفتصد جنگجوي آماده داشت و جوانان ازدي هجوم برده و او را از چنگ افراد عبيداللَّه رها نموده و به خانه‌اش بردند. سپس عبيداللَّه افرادي را فرستاد. عبداللَّه را آورده او را كشت و دستور داد در باتلاقي به دار آويختند. [ صفحه 124]

در مجلس يزيد


106) ابومخنف گفت: سپس عبيداللَّه بن زياد سر حسين را در كوفه نصب كرد و در شهر گرداند. آنگاه زحر بن قيس را با سر حسين و يارانش به سوي يزيد بن معاويه فرستاد. ابوبردة بن عوف ازدي و طارق بن ابي‌ظبيان ازدي، زحر بن قيس را همراهي مي‌كردند. ايشان از كوفه خارج شده و سرها را به شام نزد يزيد بن معاويه آوردند.107) ابومخنف گفت: صقعب بن زهير از قاسم بن عبدالرحمن غلام يزيد بن معاويه نقل كرد: هنگامي كه سر حسين و خاندان و يارانش را مقابل يزيد گذاشتند يزيد گفت:سرهاي مرداني را بريدند كه براي ما عزيز بودند در حالي كه خودشان بدكاره‌تر و ستمكارترند.اما به خدا سوگند اي حسين اگر من مقابلت بودم تو را نمي‌كشتم.108) ابومخنف گفت: ابوجعفر عبسي از ابي‌عمارة عبسي نقل كرد يحيي بن حكم برادر مروان بن حكم گفت: آنكه در سرزمين طف كشته شد به ما از پسر زياد، برده‌ي بي‌اصل و نسب نرديك‌تر بود. نسل سميه به تعداد ريگها زياد شد و براي دختر رسول خدا نسلي باقي نماند.راوي گفت: يزيد بن معاويه به سينه‌ي يحيي بن حكم كوبيد و گفت: ساكت باش. راوي گفت: هنگامي كه يزيد بن معاويه بر تخت نشست بزرگان شام را فراخوانده و پيرامون خود نشاند. سپس فرزندان و زنان حسين را فراخواند. مردم نيز ايستاده و تماشا مي‌كردند كه [ صفحه 125] آنها را به مجلس يزيد وارد نمودند. يزيد به علي گفت: اي علي، پدرت با من قطع خويشاوندي كرده و حقم را ناديده گرفت و در حكومت با من مخالفت كرد. پس ديدي كه خدا با او چه رفتاري كرد! علي بن حسين گفت: ما اصاب من مصيبة في الارض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرأها [65] .(هيچ مصيبتي در كره‌ي زمين و در جانهاي شما رخ نمي‌دهد جز آنكه در نوشتاري از لوح محفوظ ثبت است پيش از آنكه آن مصيبت را به اجرا بگذاريم.) يزيد به پسرش خالد گفت: جواب او را بده، خالد نمي‌دانست چه بگويد يزيد به او گفت: بگو! و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت أيديكم و يعفو عن كثير [66] .[هر مصيبتي كه به شما وارد شود به كيفر آن گناهاني است كه با دست خود ببار آورده‌ايد. خداوند رحمان از بيشتر گناهان در مي‌گذرد و گناهاني در حداقل را كيفر مي‌دهد و گرنه مصيبتها خانمان شما را بر باد مي‌داد. ]سپس يزيد ساكت شد.راوي گفت: آنگاه يزيد زنان و كودكان حسين را فراخواند، ايشاه در مقابلش نشستند. وي وقتي صحنه‌ي ناخوشايند اسرا را مشاهده كرد گفت: خدا چهره‌ي ابن‌مرجانه را زشت كند! اگر بين او و شما نسبت و خويشاوندي وجود داشت، چنين نمي‌كرد و اين گونه شما را نمي‌فرستاد.109) ابومخنف گفت: حارث بن كعب از فاطمه دختر علي نقل كرد: هنگامي كه مقابل يزيد بن معاويه نشستيم به حال ما رقّت كرده و محبت نمود و در مورد ما دستوراتي داد. فاطمه گفت: سپس مردي سرخ چهره از اهالي شام برخاست و گفت: اي اميرالمؤمنين، اين دختر را به من ببخش و چشم روشني به من بده لرزه بر اندامم افتاد و ترسيدم. گمان كردم اين كار براي ايشان امكان پذير است. لباس خواهرم زينب را گرفتم. زينب از من بزرگتر و عاقلتر بود و مي‌دانست كه چنين نخواهد شد. زينب گفت: به خدا سوگند دروغ گفتي و پستي نمودي! اين نه مال توست و نه مال او. يزيد خشمگين شده و گفت: به خدا تو دروغ گفتي. اين مال من است و اگر مي‌خواستم قطعاً چنين مي‌كردم. زينب گفت: هرگز، به خدا سوگند، خدا او را ملك تو قرار نمي‌دهد مگر زماني كه از ملت ما بيرون رفته و به دين ديگري در آيي. فاطمه گفت: يزيد خشمگين و مضطرب شد سپس [ صفحه 126] گفت: به من اينگونه مي‌گويي؟ حقا كه پدر و برادرت از دين خارج شدند. زينب گفت: بوسيله‌ي دين خدا، پدر، برادر و جدّم، تو، پدرت و جدّت هدايت يافتيد. يزيد گفت: اي دشمن خدا دروغ گفتي. زينب گفت: تو امير قدرتمندي هستي و ظالمانه دشنام مي‌دهي و به دليل حاكم بودن زورگويي مي‌كني. فاطمه گفت: به خدا سوگند گوئي يزيد خجالت كشيده و ساكت شد. مرد شامي بار ديگر برگشت و گفت: اي اميرالمؤمنين، اين كنيز را به من ببخش. يزيد گفت: دور شو، خدا به تو مرگ حتمي ببخشد. فاطمه گفت: سپس يزيد بن معاويه به نعمان بن بشير گفت: ايشان را به شكل پسنديده‌اي آماده كن. همراه آنها مرد شامي امين و نيكوكاري بفرست و نيز سپاهيان و مددكاراني كه آنان را تا مدينه آسوده همراهي كنند. سپس به زنان دستور داد كه در خانه‌ي جدايي با لوازم و اثاث مورد نياز منزل گزينند و علي بن حسين نيز در آن خانه با آنها باشد.راوي گفت: زنان بيرون آمده و به خانه يزيد رفتند. همه زنان خاندان معاويه به استقبال ايشان آمده و براي حسين عزاداري كردند. اين عزاداري سه روز طول كشيد و يزيد هر صبح و شام علي بن حسين را نزد خود مي‌خواند.راوي گفت: روزي او را همراه عمر بن حسن به علي كه نوجواني بيش نبود فراخواند به عمر بن حسن گفت: آيا با خالد (پسر يزيد) مبارزه مي‌كني؟. وي جواب داد: نه، اما اگر به هر دو نفر ما چاقويي بدهيد با او مي‌جنگم. يزيد او را بغل گرفت و گفت: اين شيوه را مي‌شناسم مربوط به قبيله اخزم است. آيا مار جز مار مي‌زايد!راوي گفت: وقتي خاندان حسين قصد رفتن به مدينه كردند يزيد علي بن حسين را خواست و به او گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند. به خدا سوگند اگر من همنشين و هم صحبت حسين بودم هر چه را كه پيشنهاد كرده و مي‌خواست به او عطا نموده و با تمام توان حتي اگر به كشته شدن برخي از خاندانم منجر مي‌شد، مرگ را از او دور مي‌كردم. ولي خواست خدا آن بود كه ديدي. هر نيازي داريد براي من بنويسيد. آنگاه به ايشان لباس پوشانيده و به فرستاده خود در مورد ايشان سفارش لازم را نمود.راوي گفت: آنها را شبانه حركت داده و بردند. مرد شامي پيشاپيش كاروان بود و لحظه‌اي غفلت نمي‌كرد و ايشاه هنگامي كه مي‌ايستادند از خانواده حسين فاصله گرفته و اطراف آنها نگهباني مي‌دادند كه اگر كسي از آنها مي‌خواست وضو ساخته يا قضاي [ صفحه 127] حاجت بجا آورد، خجل و ناراحت نشود. فرستادگان يزيد در تمام راه اين گونه رفتار نموده و نيازهايشان را پرسيده و به آنان مهرباني مي‌كردند تا وارد مدينه شدند.حارث بن كعب به نقل از فاطمه دختر علي گفت: به خواهرم زينب گفتم: اي خواهر اين مرد شامي در مصاحبت با ما خيلي نيكي مي‌كند آيا چيزي داري كه به او هديه كنيم؟ زينب گفت: به خدا سوگند جز زيورهايمان چيزي نداريم. فاطمه گفت: زيورهايمان را به او مي‌دهيم. پس دستبند و ساق بند خود و خواهرم را برداشته و براي او فرستاده و از او عذر خواستيم و گفتيم: اين پاداش رفتار خوبي است كه با ما داشتي. راوي گفت: مرد شامي گفت: اگر آنچه را در حق شما كرده‌ام به خاطر دنيا بود كمتر از اين زيورآلات نيز مرا راضي مي‌كرد ولي من اين كار را فقط براي خدا و به خاطر قرابت شما با رسول خدا (ص) انجام داده‌ام.110) هشام به نقل از ابومخنف گفت: ابوحمزه‌ي ثمالي از عبداللَّه ثمالي و او هم از قاسم بن بخيت نقل كرد: هنگامي كه هيأت كوفيان با سر حسين وارد مسجد دمشق شدند مروان بن حكم به ايشان گفت: چگونه اين عمل را انجام داديد؟ گفتند: هيجده نفر از مردان ايشان به سوي ما آمدند و به خدا قسم تا آخرين نفر را كشتيم و اين سرها و اسراء ايشان است. مروان بپاخاست و رفت. يحيي بن حكم برادر مروان نزد آنها آمد و گفت: چه كرديد؟! همان سخن را به وي نيز گفتند. يحيي گفت: روز قيامت محمد (ص) را نخواهيد ديد و هرگز در هيچ كاري با شما مشاركت نمي‌كنم. سپس برخاست و رفت. هيأت كوفيان بر يزيد وارد شده و سر را در مقابل او گذاشتند و همان حرفها را به وي نيز گفتند.راوي گفت: وقتي هند دختر عبداللَّه بن عامر بن كُرَيز، زن يزيد بن معاويه آن سخنان را شنيد، با پيراهن چهره‌اش را پوشاند و بيرون آمده و گفت: اي اميرالمؤمنين، آيا اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است!. يزيد گفت: بله، بر او شيون كن، بر پسر دختر رسول خدا (ص) و سرور قريش نوحه بخوان. ابن‌زياد عجله كرد و او را كشت، خدا او را بكشد! راوي گفت: سر حسين مقابل او بود كه به مردم اجازه داخل شدن داد. يزيد چوب در دست داشت و با آن به دهان سر بريده‌ي حسين مي‌زد و مي‌گفت: اين سرانجام كار او با ما است همچنانكه حصين بن الحمام مري گفت:سر مرداني را بريدند كه نزد ما دوست داشتني بودند. [ صفحه 128] در حالي كه خودشان بدكاره‌تر و ستمكارتر بودند.راوي گفت: ابوبرزة اسلمي يكي از اصحاب رسول خدا (ص) گفت: آيا با چوب به دهان حسين مي‌زني! چوب تو به دهاني مي‌خورد كه بارها ديده‌ام رسول خدا (ص) آنرا مي‌بوسيد امّا اي يزيد؛ روز قيامت شفيع تو ابن‌زياد و شفيع اين سر محمد (ص) است. سپس برخاست و رفت [67] . [ صفحه 129]
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه