- آب و باران 12
- آبادانی 17
- آبرو 20
- آداب و معاشرت 26
- آرامش 34
- آزادگی 41
- آزار 45
- آزمایش 49
- امتحان آدم 50
- امتحان ابراهیم 51
- امتحان سلیمان 51
- آفت ها 55
- آفرینش 58
- آگاهی 61
- آمرزش 66
- اجتماع 77
- اَجَل 79
- احسان 81
- ارزشها 95
- ازدواج 98
- اسراف 105
- اسلام 108
- اصلاح و اصلاحات 116
- اعتقادات 123
- اعمال 128
- افسوس 131
- اقتصاد 135
- امر به معروف و نهی از منکر 138
- امنیت 141
- اموال 145
- انبیا 149
- انتقاد 155
- انتقام 158
- انحراف 161
- اندیشه 171
- ایمان 182
- باد 187
- باطن 193
- بدبینی 200
- بدعت 203
- برادری 207
- بردباری 211
- برزخ 214
- بزرگواری 222
- پاداش 256
- پرهیزکاری و تقوا 265
- پیمان 271
- تبلیغ 274
- تربیت 276
- تواضع 294
- ثروت 316
- جاودانگی 322
- جهل و نادانی 325
- چشم 344
- حاجات 348
- حج 352
- خانواده 386
- خرافات 389
- خشم 394
- خشیت 396
- خصومت و دشمنی 399
- خلوت با خدا 401
- خودسازی 404
- خویشاوندان 409
- خیانت 413
- خیر و نیکی 415
- دعا ونیایش 419
- دنیا 426
حبه عرفی می گوید: شبی من و نوف در مقابل خانه خوابیده بودیم مقداری از شب گذشته بود ناگاه امیرالمومنین علیه السلام را دیدم کدست بر روی دیوار گذاشته شبیه اشخاص واله و حیران این آیه را می خواند. اِنَّ فِی خَلقِ السمَّواتِ وَ الاَرضِ تا آخر آیه همین طور این آیات را می خواند مانند کسی که هوش از سرش پریده باشد روی به من کرده فرمود حبه بیداری یا خواب عرض کردم بیدارم مولای من شما اینطور می کنید ما چه کنیم؟ در این هنگام متوجه شدم قطرات اشک از دیده فرو بارید فرمود: ای حبه خداوند روزی را برای حساب قرار داده و ما باید در آن روز به پیشگاه مقدسش بایستیم کوچکترین عمل ما از نظر او مخفی نیست ای حبه خداوند به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است هیچ چیز نمی تواند ما را از نظر خدا بپوشاند آنگاه رو به نوف نموده پرسید خوابی یا بیداری عرض کرد خواب نیستم یا امیرالمومنین حال امشب شما مرا به گریه زیادی واداشت.
فرمود ای نوف اگر از ترس خداوند امشب زیاد گریه کردی فردا در پیشگاه او شادمانی نوف بدان هر دانه اشکی که از چشم به واسطه ترس از خدا ریخته شود دریاهایی از آتش را خاموش می کند.
حبه می گوید به خدا سوگند که علی علیه السلام تا صبح با خدای خویش خلوت کرد و راز و نیاز نمود. (1)
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت***آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت***جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع***دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریبست که دلسوز من است***چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
اصمعی گفت شبی مشغول طواف کعبه بودم که ناگاه چشمم به جوانی خوش سیما که مشغول مناجات بود افتاد شنیدم که می گفت: نامَتِ العُیُونُ وَ عِلَّتِ النُّجُومُ وَ اَنتَ المَلِکُ
1- بحار ج41ص22