مقدمه
در سال 57 هجري در شهر مدينه ستارهاي ديگر از ستارگان آسمان امامت و ولايت بدرخشيد و با نور خود، عالم را منور نمود. نام او «محمد» و كنيهاش «ابوجعفر» بود كه بعدها به «باقر» ملقب گشت. پدرش امام زين العابدين پيشواي چهارم شيعيان و مادرش «ام عبدالله» دختر امام حسن مجتبي بودند، از اين جهت هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمي و علوي بوده است. آن حضرت در سال 94 بعد از فوت پدر گرامياش عهدهدار مقام امامت و زعامتشيعيان جهان شد و در سال 114 هجري در شهر مدينه رحلت نمود و در قبرستان بقيع در كنار قبر پدر و جدش به خاك سپرده شد. دوران پرفروغ امامت آن حضرت با برخي از خلفاي بني اميه مقارن بود كه عبارتند از: 1ـ وليد بن عبدالملك (86 ـ 96) 2ـ سليمان بن عبدالملك (96 ـ 99) 3ـ عمر بن عبدالعزيز (99 ـ 101) 4ـ يزيد بن عبدالملك (101 ـ 105) 5ـ هشام بن عبدالملك (105 ـ 125) اين دوران گرچه با ظلم و فساد و خوشگذراني و هوسراني دستگاه خلافتبني اميه همراه بود و امامعليه السلام در شرائط سخت و دشواري به تبليغ احكام و مباني اعتقادي اسلام ميپرداخت، ولي نسبت به دوران زندگي ديگر ائمه عليهم السلام وضعيتي نسبتا آرام داشت. در آغاز امامت آن حضرت كه با حكمراني وليد بن عبدالملك مقارن بود، دستگاه خلافت بني اميه درصدد كشورگشايي و گسترش قلمرو حكومت خود بود، از اين رو جامعه اسلامي در داخل با فشارهاي سياسي كمتري همراه بود، همچنين «سليمان» برادر «وليد» در مدت كوتاه خلافت خود درهاي زندانهاي عراق را گشود و تمام زندانيان بيگناه را كه «حجاج بن يوسف» در بند كشيده بود، آزاد ساخت، و بعد از اين دو «عمر بن عبدالعزيز» در زمان خلافتش خدمات زيادي را انجام داد، از جمله خدمات او عبارتند از: مبارزه با تبعيض و فساد، ممنوع كردن سب علي عليه السلام كه از زمان معاويه ـ لعنة الله عليه ـ رواج پيدا كرده بود، و برگرداندن فدك به خاندان اهل بيت عليهم السلام امام باقر عليه السلام از اين موقعيت نهايت استفاده را برد و زيربناي يك جنبش عظيم علمي و فكري را پايه گذاري نمود كه بعد از ايشان در زمان امامت امام صادق عليه السلام به تكامل رسيد.
شخصيتي بينظير
ائمه معصومين عليهم السلام در قلههاي رفيع فضيلت و كمال چنان ميدرخشيدند كه در طول قرنها چشمان تمام بشريت را خيره كردهاند، از اين رو دوست و دشمن با ديدن اين كمالات و فضائل نسبت به آنان سرتعظيم فرود آوردهاند و لب به تحسين گشودهاند كه با مراجعه به كتب مورخين و سيره نويسان اعم از شيعه و سني، اعتراف به عظمت آن بزرگواران به وضوح مشهود است. امام باقر عليه السلام نيز چنان عظمت معنوي خيره كنندهاي داشتند كه دانشمندان ديگر مذاهب را به تحسين وادار كرده است، از جمله ذهبي و صفدي از دانشمندان بنام اهل تسنن مينويسند: «وكان احد من جمع العلم والفقه والديانة والثقة والسؤدد وكان يصلح للخلافة [امام باقر عليه السلام] از كساني است كه بين علم، فقه، ديانت، وثاقت و متانت جمع كرده و براي خلافت اهليت داشته است».
موقعيت ممتاز علمي
از ويژگيهاي ممتاز امام باقرعليه السلام موقعيت ممتاز علمي ايشان در بين تمام دانشمندان آن زمان بود كه با اظهار گوشههايي از علم لدني خود، ضعف و حقارت علوم اكتسابي و بشري را آشكار ساخت و تمام دانشمندان را مجذوب قدرت علمي خود نمود تا جايي كه بزرگترين دانشمندان، خود را در مقابل عظمت علمي امام حقير ميشمردند. عبدالله بن عطاء ميگويد: «ما رايت العلماء عند احد اصغر علما منهم عند ابي جعفر؛ دانشمندان را از نظر علمي نزد هيچ كس كوچكتر از آنها نزد ابي جعفر عليه السلام نديدم». سپس اضافه ميكند: «لقد رايت الحكم عنده كانه مغلوب وكان عالما نبيلا جليلا في زمانه؛ حكم [بن عيينه] را ديدم كه نزد امام عليه السلام مغلوبي بيش نبود و حال آن كه «حكم» عالم برجسته و بزرگي در زمان خود بود».و در بعضي متون نقل شده كه او گفته است: «كانه صبي بين يدي معلمه؛ [در مقابل امام باقر عليه السلام انگار] «حكم» مانند كودكي دانشآموز نزد معلم خود بود». اين ويژگي امام چنان برجسته بود كه به لقب «باقر» يعني شكافنده علوم مشهور گرديد. مورخين در توضيح اين لقب امام مينويسند: «سمي الباقر لانه بقر العلم اي شقه فعرف اصله وخفيه؛ محمد بن علي، باقر ناميد شد به خاطر اينكه او علم و دانش را شكافت و اصل و باطن علم را شناخت».
اعتراف دانشمند نصراني به دانش امام
هشام بن عبدالملك، امام باقر عليه السلام را از مدينه به شام تبعيد كرد، امام عليه السلام در مدت حضور در شام، در ميان مردم مينشست و سؤالات آنان را پاسخ ميداد. روزي مشاهده نمود كه عدهاي از مسيحيها به بالاي كوهي ميروند، امام فرمود: اين گروه به كجا ميروند؟ مردم پاسخ دادند: آنها در هر سال يك روز به نزد دانشمند خود ميروند و سؤالاتشان را از او ميپرسند. امام عليه السلام از علم و دانش او پرسيد، مردم در پاسخ عرض كردند: او عالمترين آنهاست. آن حضرت به اتفاق اصحاباش همراه با مسيحيها به بالاي كوه رفتند. وقتي نزد آن عالم مسيحي رسيدند از امام پرسيد: آيا تو از ما مسيحيها هستي يا از امت مرحومه (مسلمانان)؟ امام فرمودند: از امت مرحومه هستم. پس پرسيد؟ آيا از دانشمندان آنان هستي يا از جاهلين آنها؟ امام فرمود: از جاهلين آنها نيستم. پس آن مسيحي رو به امام عرض كرد: آيا ميپرسي يا بپرسم؟ امام فرمود: بپرس. هر سؤالي كه نصراني پرسيد، امام عليه السلام جوابش را بيان فرمود، از جمله اين سؤال را پرسيد كه: دو برادر در يك زمان متولد ميشوند و در يك ساعت ميميرند و در قبر واحدي دفن ميشوند ولي يكي از آنان 150 سال عمر كرده و ديگري 50 سال، اين دو برادر چه كساني هستند؟ امام فرمود: اين دو برادر «عزير» و «عزره» هستند كه سي سال با هم زندگي كردند، پس به امر خدا «عزير» صد سال مرد ولي «عزره» زندگي ميكرد، پس خداوند «عزير» را زنده كرد و بيست سال با هم زندگي كردند و با هم از دنيا رفتند. در اين لحظه بود كه دانشمند نصراني رو به مسيحيها كرد و گفت: «ما رايت احدا قط اعلم من هذا الرجل؛ هرگز احدي را عالمتر از اين مرد نديدهام». «لا تسالوني عن حرف وهذا بالشام؛ تا زماني كه اين مرد در شام است در مورد هيچ حرفي از من سؤال نكنيد».