در فرهنگ اسلامي و مسيحي فلسفه و شعر از يكديگر جدايي ذاتي ندارند ولي از زماني كه فلاسفهاي در غرب حكم به جدايي فلسفه و شعر دادند ساحت شعر از عقلانيت و ابداع حقايق ملكوتي به نفسانيت و ابداع حالات نفساني نزول كرد.(1)
شعر از يك ديدگاه روح همه آثار هنري است و نيز باطن همه آثار هنري، زيرا در همه آثار بي واسطگي و حضور وجود دارد. شعر در مرتبه ثاني است كه با صنعت مضاعف آميختگي پيدا ميكند و به صورت يك اثر تجسمي ظاهر ميشود، يعني آثار تجسمي از شاعر الهام و پرتو ميگيرند و مسئلهآموز او ميشوند. پس يك نقاشي يا معمار در مرتبه اول شاعر است. شاعران در مقام
1- فلسفه هنر، احمد رضا بسيج، ص 282 .
(150) شعر و شاعري
ابناء ولايت داشتهاند و معلم قوم خود بودهاند. با مرگ حضور شاعرانه ديني شعر از اوج به حضيض تنزل مييابد و فلسفه بر دين و شعر حكمي كه نزديكترين بيان به دين است مستولي ميشود و مسخشان ميكند. به اقتضاي كلام شعري در زمره موهومات تلقي ميشود. به همان نسبتي كه انسان از حقيقت اصيل فاصله ميگيرد و گرفتار حقيقت مجازي ميشود اين بعد بسط مييابد. اين را بايد گفت كه حقيقت مجازي نيز ذيمراتب است. يعني اين حقيقت از مرتبه پرستش اسماء متكثر الهي تا پرستش نفس اماره بشري تحقق پيدا ميكند. با رفع حضور حقيقي واسطگي خيال، شأنيت معنوي و روحاني خيال رفع ميشود، چون خيال اساسا واسطه در ابداع است. زيرا عالمي كه ماوراي حس و حتي در طوري وراي طور عقل بشري متقرر است با زبان محسوس و معقول عبارت قابل بيان نيست. به قول عين القضاة همداني اصلاً زبان شعر و حكمت انسي (معرفت نه علم) زبان عبارتي نيست. الفاظ زبان عبارت مصداق اين عالم
ديدگاه شهيد مطهري (ره) درباره شعر و ادبيات (151)
ماوراي حس و عقل نيست. در واقع مرتبهاي از ذات عالم كه در شعر تجلّي ميكند و شاعر با آن نسبت بيواسطه پيدا ميكند فقط با زبان اشارت ابداع ميشود كه عينالقضاة از آن در «تمهيدات» به تشبيهات و الفاظ متشابه تعبير ميكند كه متعلقش عالم ازلي است. با اين مبدأ ازلي همواره در ادوار تاريخي يك نسبتي نو حاصل است و آدمي به تجربه مبدأ دست يافته كه اين خود در نسبت به مبدأ يك شأن آيينگي و مظهريت را براي او ظاهر ميسازد. اين عوالم بالا و متعالي بواسطه خيال منفصل به مرتبه صورت محسوس خيال متّصل آدمي تنزل مييابد. همين تمثّل به شاعر و هنرمند شأن ابناء ميبخشد. اما زماني كه عالم شاعر كور و تاريك شد جهان انساني تاريكتر و ناپيداتر ميشود و دنياي آدمي محدود ميشود به دنياي نفساني و رسوبات هيولايي نفس اماره كه زشتي كثافت مأبانه آن در شعر منتشر ميشود. آن عالم ماورايي محدود ميشود به عالم
(152) شعر و شاعري
نفساني و ديگر خيال آدمي در عالم ماورايي سير و سلوك و طيراني ندارد. در اين جا متعلق خيال انسان هبوط ميكند به اسفلالسافلين نفس اماره انساني. هر سيري كه هنرمند و شاعر ميخواهد داشته باشد يك سير مجازي و قلابي و دروغين در نفس اماره است. عرفاني كه در اين جا در كار است يك عرفان شيطاني و نفساني است. به هر حال در دوره جديد و معاصر، بشري كه با عالم نفساني سر و كار دارد زيبايي و جمال هم كه برايش در كار است و از كمال هم سخن ميگويد و از عرفان، اما عرفانش و كمال و معنويتش قلابي است. عرفان حقيقي از جهان حاضر رخت بربسته است. به قول حكماي انسي و قدماي عالم اسلام اين زيبايي و جمال «هادي» نميتواند باشد. چنان كه اشاره رفت دو هنر كلي در عالم تحقق يافته به اقتضاي تحقق حقيقت حقيقي يا مجازي يك هنر واسطه براي تعالي و يك هنر واسطه براي تداني است. در مرتبه و مقام اول،
ديدگاه شهيد مطهري (ره) درباره شعر و ادبيات (153)