چگونه به قتل وی و نابود کسان او کمر بست و چگونه تیشه برداشت و دودمان حسنی را از ریشه برکند. از آن پیشتر که گفتگوی خلافت عباسی درگیر شود، روزی «منصور» در شهر مکه به گرفتن رکاب «محمد بن عبدالله حسنی» مبادرت جست تا او سوار گردد، وی را کسی پرسید: - این مرد کیست که چنین در حرمت او جهد می کنی؟ «منصور» گفت: - وای بر تو! مگر ندانستی کیست؟ او مهدی اهل بیت است! وقتی که «منصور» مسند خلافت را در زیر پای خویش دید، گذشته را یکسر از یاد برد و با آن کسان که در تشیید بنای حکومت وی نیز به جان کوشیده بودند، به جوانمردی رفتار نکرد. [ صفحه 97] «سفاح» نخستین خلیفه ی عباسی و برادر وی، او را جانشین خود ساخته بود، به آن شرط که «منصور» نیز «عیسی بن موسی» را ولیعهد خویشتن سازد. «عیسی بن موسی» ولیعهد و پسر عم «منصور» در استحکام بنیان خلافت او جهدی فراوان کرد، چنان که دیدیم غائله ی «محمد بن عبدالله محض» را در مدینه فرو نشانید و پیکار «ابراهیم بن عبدالله» با کوشش و ثبات وی به پیروزی سپاه «منصور» انجامید. با این همه «منصور» که ناگزیر در آغاز امر، وصیت برادر به کار برده و «عیسی» را به ولایت عهد خویش برگزیده بود، در استخلاص این منصب از دست او می کوشید تا آن را به «مهدی» فرزند خود واگذارد! به گفته ی تاریخ نویسان، «منصور»، «عیسی بن موسی» را مأموریت های جنگی می داد تا اگر پیروز شود، سود خلیفه را متضمن باشد و اگر به قتل رسد، بی هیچ رنج، زمینه ی جانشینی
«مهدی» فراهم گردد! عاقبت، خلیفه، ولیعهد خویش را به ترک منصب فراخواند، لیکن «عیسی» زیر بار نرفت، حکومت یکی از سرزمین های خلافت اسلامی را برای همیشه به وی پیشنهاد کرد، نپذیرفت، ناچار در صدد تهدید او برآمد، آن نیز بی ثمر بود! از آن پس «منصور»، به استخفاف «عیسی» کمر بست، ملازمان خویش را فرمان داد تا حرمت او را بشکنند و گاه و بیگاه در تحقیر وی بکوشند. ملازمان خلیفه، در اجرای فرمان او کوشیدند و هر آن چه توانستند، بر «عیسی» بی حرمتی و نافرمانی کردند، اما این نقشه نیز نتیجه ای نبخشید. از آن پس «منصور» آماده ی قتل «عیسی» شد و او را زهر خورانید، لیکن ولیعهد سرسخت او، گر چه بیمار گشت، عاقبت، سلامت خود را بازیافت! سرانجام، روزی «منصور»، «عیسی بن موسی» را با پسر وی به نزد [ صفحه 98] خویش فراخواند، دژخیمان خلیفه بر گردن فرزند «عیسی» طنابی حلقه کردند تا او را در پیش چشم پدر، به هلاکت رسانند، «عیسی بن موسی» که هر مشقتی را بر خود هموار ساخته و تسلیم نشده بود، تحمل مرگ فرزند نتوانست و ناچار به استعفای خویش از جانشینی «منصور» رضایت داد! «عبدالله بن علی» عم «منصور» نیز، از شعله ی انتقام وی برکنار نماند. «عبدالله» که خویش را از پس «سفاح» خلیفه خوانده و با «منصور» در افتاده بود، بعد از شکست خود، به بصره هزیمت جست و آنجا، به پناه «سلیمان بن علی» برادر خویش در آمد، «سلیمان» بخشایش برادر را از برادرزاده طلب کرد. خلیفه، «عبدالله» را امان بخشود و به نزد خود خواند. «عبدالله بن علی» یک چند به آزادی، در
دارالخلافه، مقیم شد، لیکن «منصور» که سودای گرفتاری او را در سر می پخت، ناگاه به حبس وی فرمان داد. «عبدالله» نه سال در زندان به سر برد و از آن پس «منصور» به نابودی او کمر بست. هنوز «عیسی بن موسی» در مقام ولیعهدی خلیفه جای داشت و «منصور» نخست طرحی به کار برد که اعدام «عبدالله» به هلاکت «عیسی» نیز بینجامد! اما این نقشه با توفیق همراه نشد! روزی خلیفه، «عیسی» را در خلوت خود طلب داشت، با وی از «عبدالله بن علی» سخن به میان آورد و او را گفت: - بر من و تو، هیچ کس از عم ما «عبدالله» دشمن تر نیست، او را به تو می سپارم تا بی آنکه کسی از واقعه آگاه گردد، به هلاکت وی اقدام کنی. «عیسی» اجرای فرمان خلیفه را در عهده گرفت و «عبدالله بن علی» را به او سپردند، اما «عیسی» که به حیلت گیری های «منصور» نیک واقف بود؛ دانست که قتل «عبدالله»، دامی بر سر راه اوست و به این عمل، خدنگ خلیفه، [ صفحه 99] او را نیز نشان کرده است! «عیسی» به قتل «عبدالله بن علی» مبادرت نکرد و او را در نهانگاهی پنهان داشت، در دیدار دیگر، «منصور» حال «عبدالله» را از وی استفسار کرد، «عیسی» به پاسخ گفت: - او، به فرمان امیرالمؤمنین به هلاکت رسید! پس از آنکه «منصور» به قتل «عبدالله» اطمینان یافت، اعمام و دیگر خویشان خویش را احضار کرد و در مجمع ایشان، به «عیسی» روی آورد و گفت: - حال عم ما «عبدالله» چون است؟ «عیسی» گفت: - او، به فرمان امیرالمؤمنین کشته شد! خلیفه،
از این گفتار، خود را سرآسیمه نشان داد و پرسید: - او را که کشت؟ «عیسی» پاسخ داد: - من خود به این کار مبادرت کردم. «منصور»، به کسان و اعمام خویش روی کرد و گفت: - گواه باشید، این مرد، با صراحت در حضور شما اعتراف می کند که عم خلیفه را به قتل آورده است. «عیسی» گفت: - یا امیرالمؤمنین! عم خویش «عبدالله» را به فرمان تو کشتم. منصور گفت: - ما او را به تو سپردیم، تا در زندان خویش نگاه داری، لیکن هیچ گاه به قتل او فرمان نکردیم. در این دم، خلیفه اعمام خویش، یعنی برادران «عبدالله» را گفت: [ صفحه 100] - اینک، قصاص قاتل برادر شما را با شما می گذارم. اما نقشه ی «منصور» نقش بر آب شد، زیرا «عیسی» به سخن در آمد و گفت: - یا امیرالمؤمنین! آن روز که مرا به قتل «عبدالله» فرمان کردی، من چنین روزی را معاینه می دیدم، از این رو، به قتل وی اقدام نکردم و او به سلامت نزد من است! پس از این ماجرا، «عبدالله بن علی» را در اقامتگاهی که پایه های آن بر نمک نهاده شده بود، بازداشتند، آنگاه بر اساس خانه ی آب بستند تا پایه ها فرو نشست و سقف آن بر «عبدالله» فرود آمد [44] . «منصور» هرگز به قتل «عبدالله بن علی» عم خویش اعتراف نکرد و همواره می گفت که وی با فروریختن سقف خانه ی خود، به هلاکت رسیده است! پس از مرگ «منصور»، در یکی از مخازن او، سرهای کشتگان بسیاری از پیر و جوان تا کودکان خردسال یافتند که بر هر سری صحیفه ای حاوی نام و
نشان مقتول آویخته بود، این سرها، به فرزندزادگان «علی بن ابیطالب» تعلق داشت!... [ صفحه 101]
مکتب ها و مذهب ها
«گر انگشت سلیمانی نباشد» «چه خاصیت دهد، نقش نگینی؛» «حافظ» از همان هنگام که «ابوبکر بن ابی قحافه» در های و هوی اجتماع «سقیفه»، با مدد یک دو تن از یاران خود پیروز شد و خویشتن را «خلیفه ی رسول الله» نام نهاد، اساس وحدت فکری جامعه ی اسلام، به هم ریخت. کشمکش ها و منازعاتی که در نخستین روزهای خلافت وی به وجود آمد و کوششی که اطرافیان او، به قهر و جبر، در اخذ بیعت از «بنی هاشم» و جمعی دیگر به کار بستند، موضوع سخن ما نیست، لیکن به اشاره بر احتجاج گروهی از صحابه با وی ناگزیریم، تا علت اختلاف و تفرقه ی اندیشه ها را در جامعه ی مسلمان، از ابتدای کار، دنبال کرده باشیم. «ابوبکر» روزی در سر آغاز دوران خلافت خویش، به مسجد مدینه درآمد و چون بر منبر جای کرد، «خالد بن سعید»، از میان جماعت برخاست و او را چنین گفت: - ای «ابوبکر»! از خدای بترس، همانا نیک آگاهی که پیغمبر خدای در روز «بنی قریظه» چون بر دشمن ظفر یافت، ما را که به گرد وی در آمده [ صفحه 102] بودیم، به «علی بن ابیطالب» وصیت کرد تا پس از او «علی» را امیر خویش بدانیم و جایگزین او بشناسیم؛ رسول خدای فرمود که ای گروه مهاجر و ای جماعت انصار، این وصیت از جانب خداوند به جای آوردم، اگر آن را به دست فراموشی بسپارید و از نصرت «علی» سر برتابید، در احکام شما اختلاف پدید آید و امر دین، مضطرب ماند و بد
نهادان قوم بر شما چیره شوند؛ رسول خدا گفت: ای مردم، آگاه باشید که اهل بیت من میراث دار امر من در میان امت هستند و بر کار وی بصیرت دارند، بار خدایا، آن کس که این وصیت به کار بندد و در اطاعت ایشان بکوشد، او را در جمع من محشور کن و آنکه امر خلافت من بر آنان تباه گرداند، او را از بهشت، محروم فرمای. «خالد» هنوز سخن به پایان نبرده بود که «عمر بن خطاب» برخاست و برآشفته با وی گفت: - ای «خالد» خاموش باش! تو آن کس نیستی که او را از اهل مشورت به شمار گیرند و بر اندیشه ی او اقتدا جویند. «خالد بن سعید» در پاسخ او گفت: - تو خود خاموش باشد که از زبان کسی جز خویش سخن می گویی. آنگاه او را چندان به زشتی یاد کرد که «عمر» دم فروبست و در جای خود نشست. در این هنگام، از میان انبوه مردمی که در مسجد گرد آمده بودند، مردی برخاست و سخنی بر زبان آورد که مفهوم آن را هیچ کس در نیافت: - کردید و نکردید! گوینده ی این سخن، پارسای پارسی، «سلمان»، صحابه ی برگزیده ی «محمد مصطفی (ص)» بود! «سلمان» نخست، کلام خویش را به زبان اهل زادگاه خود آغاز کرد: [ صفحه 103] - کردید و نکردید! سپس به زبان تازی «ابوبکر» را مخاطب ساخت و به این مضمون سخن گفت: - ای «ابوبکر»! اگر کاری بر تو فرود آید که در آن فرو مانی، به که رو کنی؟ و اگر از تو چیزی باز پرسند که ندانی، از که پرسی؟ به کدام
بهانه بر آن کس پیشی جسته ای که از تو آگاه تر و به رسول خدای نزدیکتر و به تأویل کتاب الهی و سنت نبی داناتر است، آن کس که پیغمبر او را در حیات خویش، مقدم می داشت و شما را پس از خود، به خلافت او وصیت کرد. اکنون وصیت رسول الله را از دست نهاده و سخن وی از یاد برده و پیمان خویش شکسته اید. از پس «سلیمان»، «ابوذر غفاری»، برخاست و چنین گفت: - ای جماعت قریش! به کاری زشت و ناپسند برآمدید و خویشاوندی پیغمبر خدای را منزلت ندانستید، به خدا سوگند که عرب از این آیین بازگردد و یقین خویش بر آن تباه کند؛ اگر امر خلافت را بر اهل بیت رسول خویش استوار می ساختید، بر شما دو شمشیر به خلاف کشیده نمی شد، به خدا سوگند از این پس آنان که اهل این کار نیستید در طلب خلافت طمع بندند و به زور بر آن غلبه جویند و در این راه، خون های بسیار ریخته شود، همانا دانسته اید که پیغمبر خدای فرمود، امر خلافت من با «علی» و پس از «علی» بر «حسن» و «حسین» مقرر است و آنگاه از بعد ایشان پاکان ذریه ی من عهده دار در آن خواهند بود؛ لیکن شما ای مردم، از گفتار پیغمبر خویش دوری جستید و پیمانی که با او داشتند، از یاد بردید، زودا که وبال این کار را دریابید.... پس از «ابوذر»، «مقداد بن اسود» برخاست و «ابوبکر» را بدینسان مخاطب ساخت: [ صفحه 104] - ای «ابوبکر»! از ستم خویش باز آی و به پروردگار خود توبه جوی و در خانه خویش نشیمن گزین و
بر گناه خود گریان شو! هان ای «ابوبکر»!، کار را به صاحب کار باز گذار که از تو بر آن شایسته تر باشد و همانا نیک دانی که رسول خدای، بیعت او را بر گردن تو بسته است. آنگاه «بریده ی اسلمی» به سخن در آمد و چنین گفت: - ما از آن خداییم و بازگشت ما به سوی اوست [45] ای «ابوبکر»!، آیا فراموش کرده ای یا خویش را به فراموشی بسته ای؟. حیلت انگیخته ای یا نفس تو بر تو حیلت آورده است؟، آیا به یاد نداری که رسول خدای، «علی» را به امارت مؤمنان، منصوب گردانید؟ پس از «بریده»، «عمار یاسر» به پای خاست و آغاز سخن کرد: - ای گروه قریش و ای جماعت مسلمین، اگر ندانسته اید، بدانید که اهل بیت پیغمبر شما، صاحب میراث او و به اقامه ی امر دین و پاسداری امت شایسته ترند، پیش از آنکه در کار شما آشفتگی روی دهد و فتنه حادث شود و دشمن بر شما طمع بندد، با «ابوبکر» بگویید که حق را به صاحب حق بازگرداند... سپس «ابی بن کعب» گفت: - ای «ابوبکر»!، آن حق را که خداوند بر غیر تو قرار داده است، انکار مکن و نخستین کس مباش که در رسول خدای عصیان آورد و سخن را درباره ی وصی او ناشنیده گرفت؛ حق را به صاحب آن بازگردان و بر گمراهی خویش پایداری مکن، آنگاه نوبت سخن به «خزیمه بن ثابت» افتاد و او چنین گفت: -ای مردم!، شما می دانید که رسول خدای، گواهی مرا با شهادت دو تن [ صفحه 105] برابر نهاده است، پس شهادت می دهم که نبی اکرم فرمود: اهل بیت من،