و ناگواری های حیات، آرامش و صبر و امیدواری را پسندیده می دارد و در این باره می گوید: - اگر روزی تو را سختی و دشواری افتاد؛ ناشکیبا مباش. - که خود روزگاری دراز نیز در آسایش زیسته ای - نومید مشو که همانا ناامیدی کفر است - باشد که خدا، در اندک زمانی تو را آسودگی بخشد - و هرگز بر خدای خود گمان بد مبر - که خداوند را به نیکویی شناختن شایسته تر است. [94] . تعلیمات «جعفر بن محمد (ع)» آن چنان در جمع پیروان وی رسم اخوت و غمخواری و تعاون پدید آورده بود که چه بسیار کس از ایشان در انجام مقاصد یاران، مصالح خویش را از دست می نهاد و منافع خود را قربانی می کرد. وقتی یکی از شیعیان امام، به حضور وی رسید و با او گفت: - «نجاشی» عامل اهواز و فارس، از پیروان شما است و در دیوان او بر من خراجی مقرر است، اگر مقتضی باشد، نامه ای بنویسید و رعایت احوال مرا از او بخواهید. امام، نامه ای بدین مضمون نگارش داد: [ صفحه 180] «بسم الله الرحمن الرحیم: برادر خویش را مسرور بدار تا خداوند تو را مسرور بدارد» آن مرد، مکتوب را به سوی «نجاشی» برد و در خلوت به وی سپرد و با او گفت: این نامه ای است از «ابوعبدالله». «نجاشی» مکتوب را بوسه داد و بر دیده نهاد، سپس آن مرد را گفت: حاجت تو چیست؟ مرد پاسخ داد: در دیوان تو خراجی برعهده ی من است. «نجاشی» گفت: آن خراج چه مبلغ است؟ مرد جواب داد: ده هزار درهم. «نجاشی» دبیر خویش را مطلب داشت و
با وی گفت: خراجی که بر این مرد مقرر است از مال من ادا کن و نام وی از دفتر بدهکاران بردار، همچنین آن خراج که سال دیگر نیز بر وی تعلق گیرد، از مال من بپرداز که او معاف است. سپس به آن مرد روی کرد و گفت: آیا تو را مسرور گردانیدم؟ مرد گفت: آری! آنگاه «نجاشی» او را اسب و کنیزی عطا کرد و از وی پرسید: تو را شاد خاطر ساختم؟ آن مرد جواب داد: آری! [ صفحه 181] «نجاشی» دگر باره او را جامه ای بخشید و پرسش خویش تکرار کرد: آیا تو را خشنود گردانیدم؟ مرد گفت: - آری!، و در هر نوبت که این پرسش و پاسخ تکرار می شد، «نجاشی» مرد را عطیه ای دیگر می داد. پس از یک چند که دوباره آن مرد به حضور «امام صادق (ع)»رسید، شرح داستان خویش بازگفت و چون نشانه ی سرور در سیمای امام پدیدار گشت، مرد گفت: - یابن رسول الله! گویی نجاشی با این عمل، شما را نیز مسرور گردانیده است. امام گفت: - آری، به خدا سوگند که خدا و پیغمبرش را نیز شادمان کرده است. «امام جعفر بن محمد (ع)» آشنایی به اوضاع زمان را لازمه ی حیات می داند و در این باره می گوید: - آنکه احوال زمان خویش بداند، پوشیدگی ها و پیچیدگی های امور بروی تاختن نیاورد. و این سیرت آزادگان و روش آزادگی است که امام، به تعریف آن می پردازد: - آزاده، همواره آزاده است، اگر او را دشواری پیش آید، در آن به صبر کوشد و اگر مصیبتی بر وی ببارد، او را بهم نشکند، هر چند اسیر و
مغلوب گردد و هر چند آسایش و فراغ وی به گرفتاری و سختی بدل شود. [ صفحه 182] درباره ی اسلام و مسلمان و مؤمن به پرسش یکی از اصحاب گفت: - اسلام، آیین الهی است، مسلمان آن کس باشد که به آیین خداوند اقرار کند و مؤمن آن بود که فرمان خدای را به جای آورد، و نیز مؤمن را بدین خصال توصیف می کند: - مؤمن، نیک یاری کننده و سبک خرج است، در امر معیشت حسن تدبیر دارد و از یک سوراخ، دو نوبت گزیده نمی شود! با «عبدالعزیز قراطیسی» چنین گوید: - ایمان به منزله ی نردبانی است که ده پله دارد و هر پله ی آن را پس از پله ی دیگر می پیمایند، لیکن آن را که در پله ی دوم ایستاده است، نرسد تا به آن کس که در نخستین پله جای دارد بگوید: - تو را ارزشی نیست! به این نحو آنکه در برترین پله نیز باشد، چنین سخنی با شخص فرودین خویش نتواند گفت. ای «عبدالعزیز»! چون کسی در این درجات از تو پائین تر بود، او را با نرمی به سوی خود فراز آر و آنچه در طاقت وی نیست، بر او تحمیل مکن که به فشار آن در هم بشکند و خرد گردد، زیرا آنکه مؤمنی را شکست، تاوان بر او قرار گیرد. «امام جعفر بن محمد (ع)» میانه روی را تا بدانجا مستحسن می شمارد که در امر عبادت نیز، به اندازه نگهداشتن وصیت کرده و گفته است: - عبادت را بر خویش مکروه مگردانید. و این تمثیل نیز، از آن پیشوای بزرگ روایت شده که یکی از اصحاب [ صفحه 183] خویش را
حکایت کرده است: - مردی مسلمان، همسایه ی نصرانی خویش را به اسلام دعوت کرد و آیین اسلام را چنان بر وی به زینت جلوه داد که او مسلمانی پذیرفت. سحرگاه دیگر، آن مرد به خانه ی همسایه ی نو مسلمان خود رفت و حلقه ی در بکوفت. مرد تازه مسلمان گفت: - کیست؟ همسایه از پشت در آواز داد: - منم!، برخیز و وضو بساز و جامه بپوش تا به مسجد رویم و نماز گزاریم. تازه مسلمان از بستر برآمد، وضو بساخت و جامه ی خوش پوشید و با همسایه ی خود، روانه ی مسجد شد. در خانه ی خدای، هر دو تن به نماز ایستادند و تا طلوع فجر، در این کار بودند، سپس نماز بامداد به جای آوردند و آنگاه مرد نومسلمان، به سوی خانه آهنگ بازگشت کرد، لیکن رفیق وی، او را گفت: - به کجا می روی؟ روزی کوتاهی است و تا به ظهر، اندکی بیش نیست! تازه مسلمان از رفتن باز ایستاد و بار دیگر با همسایه ی خویش به اقامه ی نماز پرداخت. پس از آنکه ظهر فرا رسید و نماز آن نیز به جای آمد، مرد نو مسلمان عزم خانه کرد، اما دوست او، وی را نگاه داشت و با او گفت: - عصر، نزدیک است، بمان تا نماز عصر را نیز بگزاریم. نماز عصر را نیز به پایان بردند، نو مسلمان خواست راهی خانه گردد لیکن باز همسایه ی او گفت: - اکنون پایان روز است و از آغاز آن کوتاهتر است، به جای باش تا نماز مغرب نیز گزارده شود! پس از نماز مغرب، مرد نومسلمان، همچنان در پی رفتن بود که همسایه اش [ صفحه 184] او
را گفت: بیش از یک نماز باقی نیست، آن را نیز به جای آریم و آنگاه به خانه بازگردیم! ناگزیر، تازه مسلمان بماند تا نماز عشاء را نیز با همسایه ی خود به جای آورد و سپس هر دو به سوی خانه ی خویش بازگشتند. در پایان همان شب، پیش از آنکه سپیده بردمد، حلقه ی در خانه مرد تازه مسلمان به صدا در آمد. آواز کرد: - کیست؟ از پشت در، همسایه ی مسلمان وی گفت: - منم! مرد گفت: چکار داری؟ همسایه، پاسخ داد: - به قصد نماز آمده ام، برخیز و وضو بساز و جامه بپوش تا به مسجد شویم. مرد گفت: - ای رفیق!. برای این دین، بیکارتر از مرا پیدا کن که من انسانی عیالمند و مسکینم [95] . [ صفحه 185]
رهزنان عقاید
«دور است سرآب از این بادیه، هشدار» «تا غول بیابان نفریبد به سرابت» «حافظ» آن روز، «عبدالکریم بن ابی العوجاء» در ازدحام طائفان کعبه، به سوی «امام صادق (ع)» آمد تا به زعم خویش او را بیازماید. «جعفر بن محمد (ع)» به کناری نشسته بود و آن مرد دهری مذهب نیز نزدیک وی جلوس رد. اندکی بعد، امام به سخن لب گشود و در حالی که به اهل طواف اشارت داشت، «عبدالکریم» را گفت: - اگر سرانجام کار چنان باشد که این قوم گویند، و به یقین جز آن نیست، ایشان به سلامت جسته اند و شما هلاکت یافته اید و نیز اگر عاقبت امر آن بود که شما می گویید و به حقیقت چنین نیست، شما و ایشان یکسان و برابر خواهید بود. «عبدالکریم» گفت: [ صفحه 186] - خدایت رحمت کناد! مگر ما چه
می گوییم و ایشان چه می گویند؟ سخن ما و ایشان یکی است! امام گفت: - چگونه قول شما و ایشان یکسان است؟. در حالی که آنان گویند ما را رستاخیز و ثواب و عقابی است و آسمان را به ذات خدای، آبادان شناسند و شما چنین پندارید که آسمان ویرانه ای است و در آنجا خبری نیست. «ابن ابی العوجاء» پاسخ داد: - اگر حقیقت آن باشد که این جماعت گویند و خدایی هست، چرا آن خدای، خویش را بر مخلوق خود نمی نماید و آنان را به عبادت خود نمی خواند تا در میانه، دو تن را اختلافی روی ندهد؟، از چه روی، خویش را پوشیده داشت تا به فرستادن رسولان نیاز افتد؟، اگر خود مباشر این دعوت می شد، آیا به صواب نزدیکتر نبود؟ امام گفت: - وای بر تو! چگونه بر تو پوشیده باشد کسی که قدرت خویش را بدین سان در وجودت نمایانده است! هستی تو پس از نیستی و بزرگیت بعد از کودکی، توانایی تو پس از ناتوانی و ناتوانیت بعد از نیرومندی، بیماری تو پس از سلامت و تندرستیت بعد از بیماری، خشنودی تو پس از خشم و خشم تو بعد از خشنودی، شادمانی تو پس از اندوه و اندوهت بعد از شادمانی، دوستی تو پس از دشمنی و دشمنیت بعد از دوستی، عزم تو پس از درنگ و درنگت بعد از عزم، شهوت تو پس از بی میلی و بی میلیت بعد از شهوت، خواستن تو پس از نخواستن و نخواستنت بعد از خواستن، امیدواری تو پس از نومیدی و نومیدیت بعد از امیدواری، به یاد آوردن تو آنچه را به خاطر نداشتی و فراموش کردنت، آن
را که در خاطر بود؟ [ صفحه 187] اندیشه های ناصواب، به سرعت در سرزمین های اسلامی ریشه می گرفت و صاحبان اغراض و مطامع، با کشمش های سیاسی و آشفتگی های سیاسی و آشفتگی های اجتماعی موجود، زمینه ی مناسبی یافته بودند تا به تأسیس مذهب های مختلف و مکتب های گوناگون عقاید و آراء، پیروانی به گرد خود فراهم کنند و بر مقاصد خویش دست یابند. اجتماع عظیم مسلمین، عرصه ی نهب و غارت این کمین داران عقاید شده بود و بی بندوباری های ناشی از انقلابات سیاسی و اجتماعی، آن چنان ایشان را جرأت و جسارت می بخشید که حتی می بینیم پیشروان کفر و الحاد و زندقه، به منظور صید آراء و جلب افکار مردم مسلمان، دام خود را در مسجدالحرام نیز می گستردند. صاحبان اندیشه ی کفر و الحاد و پیشروان مذهب های باطل و دروغین، چون پیشبرد مقاصد خود را به انقراض شریعت اسلام و زوال آیین مقدس توحید، مسلم می دیدند، هر یک به تلاشی سخت برخاسته بودند و در راه متلاشی کردن جامعه ی مسلمان از هر کوششی باز نمی ماندند. در این میان، وسوسه ها و خدعه ها و آتش افروزی های مدعیان کذاب مذاهبی که خود را به اسلام بسته بودند، ولی به حقیقت راه هر یک در جهت خلاف واقعیت اسلام بود، شاید از نشر آراء و ملاقات زندیقان و ملحدان نیز بیشتر به زیان اسلام و پراکندگی اجتماع مسلمین و ایجاد تفرقه و نفاق و اختلاف در بین ایشان می انجامید. خطر بزرگ در آن بود که این دسته از دشمنان اسلام، به لباس اسلام ملبس بودند و با نعل وارونه ی خویش، مردمی را به راه دلخواه خود می کشیدند و از مقصد اصلی باز می داشتند. در چنان روزگار و در
آن وضع آشفته و در هم، سیر تاریخ، وظیفه ای الهی [ صفحه 188] برعهده ی «جعفر بن محمد (ع)» نهاده و پاسداری شریعت آسمانی اسلام را از گزند اغراض و مطامع و اندیشه های باطل، به وی محول کرده بود. «جعفر بن محمد (ع)» در مبارزه ی مقدس خویش با عوامل مخرب آیین توحید و با رهزنانی که در کمین عقاید مردم مسلمان نشسته بودند، سپاهی مسلح و نیرومند به زیر فرمان نداشت، مسند ظاهری خلافت اسلامی تکیه گاه او نبود، بلکه اسلحه ی وی همان راستی و درستی او، همان دانش و فضیلت او و همان اخلاق و پارسایی او بود و همه ی نیروی وی در اصالتی بود که از جانب پروردگار، به طرح این پیکار داشت. او، یک تنه به این جهاد عظیم برخاست و با قدرتی شگرف به کوبیدن مذاهب باطل و عقاید ناصواب قیام کرد، «جعفر بن محمد (ع)» تنها مبارزه با اندیشه های آلوده به اغراض و مطامع را وجهه ی همت خود نساخته بود، بلکه در بحرانی ترین ادوار تاریخ اسلام، مشعل فروزان هدایت و ارشاد را نیز از دست نگذاشت و در گیرودار اختلاف و تشتت های اجتماعی و سیاسی و مذهبی و نژادی، از اعلای کلمه ی توحید و رهنمونی جامعه ی مسلمان به سوی حقیقت دین یک دم نیاسود. در آن دوره ی سیاه و در آن عصر تزلزل افکار، و جود نورانی «جعفر بن محمد» روشنی بخش دل های مؤمنان بود و شخصیت و معنویت او، پیروان وی را آرامش و سکون و طمأنینه و ثبات می بخشید. معتقدان آن پیشوای راستین، به هدایت و ارشاد مقتدای بزرگ خویش، بی هیچ تشویش خاطر و اعوجاج اندیشه، راه متمایز و