اگر «جعفر بن محمد» با تو گوید که این سخن های ناروا من نگفته ام، و یکسره دروغ است از او می پذیری؟ مرد گفت: - نه! زیرا این احادیث را از آن کسان شنیده ام که هرگاه به قتل مسلمانی گواهی دهند، سخن ایشان پذیرفته آید و اگر گفتار «جعفر بن محمد» تصدیق کنم، چنان است که قول ایشان تکذیب کرده باشم! امام گفت: - اینک حدیثی نیز از من بنویس. مرد بصری گفت: - نام خود بگوی. [ صفحه 201] امام گفت: - نام مرا چه خواهی؟، بنویس که رسول خدای گفت: - ... آن کس که بر اهل بیت پیغمبر دروغ بندد، خداوند وی را به روز رستاخیز، یهودی نابینا برانگیزاند و چنین کس، اگر تا خروج دجال، زنده ماند به او گراید و اگر بمیرد، هم در گور به دجال ایمان آورد.» این بگفت و برخاست و به درون سرای رفت و آن جماعت نیز پس از کتابت حدیث، به دنبال کار خود شدند. اندکی بعد، امام بازگشت و در حالی که نشانی از آشفتگی بر سیمای گرفته ی او نمودار بود، با «میمون بن عبدالله» گفت: - گفتار ایشان شنیدی؟ «میمون» گفت: - اصلحک الله!، این چنین مردمان را ارزش و مقداری نیست و سخن ایشان معتبر نگیرند. امام گفت: - شگفتا که این مقالات مکذوبه بر من بندند و از من روایت کنند و شگفت تر که گوید اگر «جعفر بن محمد (ع)» خود نیز بر اقوال انکار کند، سخن او راست نگیریم و باور نکنیم!... حکایتی که به نقل آن پرداختیم، گوشه ای از دشواری های کار امام را در برابر کژی ها و ناراستی ها می نماید، ولی
اسناد احادیث مکذوبه و دروغ بستن بر وی، به روزگار حیات او منحصر نبوده و پس از آن نیز دنبال شده است. زمانی «هارون الرشید» خلیفه ی عباسی با قبا و کمربند به مسجد مدینه درآمد، اما در آن کسوت صعود بر منبر پیغمبر اکرم را مناسب ندید، در آن حال مردی که دعویدار کسب حدیث از محضر «امام صادق (ع)» بود و «ابوالبختری» [ صفحه 202] خوانده می شد، خلیفه را گفت: - «جعفر بن محمد» مرا از پدران خود حدیث کرد که «جبرئیل»، در حالی که موزه برپا بود و قبا بر تن و دشنه ای در کمر داشت، به رسول خدای نازل گشت! و هم درباره ی این مرد دروغزن آورده اند که چون تمایل «مهدی عباسی» را به بازی کبوتران دید، حدیثی دیگر پرداخت و او را به مدلول آن حدیث، به کبوتر بازی تشویق کرد [105] . [ صفحه 203]
در حلقه ی ارشاد
«آن کس است اهل اشارت که بشارت داند» «نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟» «حافظ» «عمر بن یزید» که خود از اصحاب «جعفر بن محمد (ع)» بود، روزی به خدمت امام رسید و با او گفت: - برادرزاده ی من «هشام»، که بر مذهب «جهم بن صفوان ترمذی» می رود به منظور مناظره، طالب دیدار شما است، آیا رخصت می دهید تا به خدمت در آید؟ امام گفت: - آری. «عمر بن یزید» از نزد امام بیرون رفت ولی اندکی نرفته بازگشت و دیگر باره گفت: - به فدایت شوم، «هشام» جوانی بی باک و گستاخ است، قریحه ای تند [ صفحه 204] دارد و در محارم اندازه نمی داند، ناگزیر بازگشتم تا شما را به احوال وی آگهی دهم.
امام گفت: - آیا بر من می ترسی و از این مناظره بیم داری؟ «عمر بن یزید» از سخن خویش منفعل شد، دوباره محضر امام را ترک گفت و به نزد «هشام بن حکم» رفت و او را به رخصت امام آگاه گردانید. «هشام» در همراهی «عمر بن یزید»، به خدمت «امام صادق (ع)» رسید و به طرح مسائلی چند پرداخت و بر هر مسئله، پاسخی شایسته شنید، آنگاه امام، او را به سؤالی آزمود «هشام بن حکم» در پاسخ فروماند و مهلتی چند روزه خواست تا به تقدیم جواب مبادرت کند، «امام صادق» آن مهلت بر او مقرر داشت، لیکن «هشام» تا پایان وقت پاسخی نیافت، لاجرم، به نزد امام بازگشت و حل آن مشکل طلب کرد و «جعفر بن محمد (ع)» با عطوفت مسئله را بر وی روشن گردانید. سپس «امام صادق (ع)» او را پرسشی کرد که بر بطلان مذهب وی دلالت داشت، «هشام»، همچنان به جواب درمانده گشت و از محضر امام، آشفته و حیرت زده بیرون رفت. پس از یک چند، بار دیگر «هشام بن حکم» به دیدار «عمر بن یزید» آمد و از وی خواستار شد تا او را به خدمت «جعفر بن محمد» برد، «عمر بن یزید» خواهش او با امام گفت و امام به وی گفت: - او را بگوی تا فردا در فلان هنگام و فلان موضع حاضر باشد که به دیدار او روم. روز دیگر، «هشام بن حکم» پیش از آن هنگام که مقرر بود، به میعاد حاضر گشت و در انتظار دیدار امام، دیده به راه دوخت. اندکی بعد، «امام جعفر بن محمد (ع)» در حالی
که بر استری سوار بود، [ صفحه 205] نمایان شد، «هشام»، به مشاهده ی سیمای ملکوتی امام که در هاله ای از عظمت و وقار، جاذبه و شکوهی بی مانند داشت، در خویش التهاب و آشفتگی و اضطرابی مبهم و ناشناخته دید، بدانسان که یارای سخن گفتن نیافت. «امام صادق (ع)» به وی نزدیک شد و چون سکوت او را دید، لختی سر به زیر افکند مگر به سخن در آید، لیکن «هشام» نیروی تکلم نداشت و همچنان سکوت ورزیده بود سکوتی که از هر گفتار، انقلاب درونی و تحول اندیشه ی او را فصیح تر آشکار می کرد! از آن تاریخ به بعد، «هشام بن حکم» در جرگه ی «تابعان» امام جعفر بن محمد (ع)» درآمد و با قریحه ی سرشار و شور و شوق و شایستگی و استعداد خود، به زودی جای خویش را در میان بزرگان اصحاب و شاگردان او باز کرد. راویانی که از «امام صادق (ع)» در رشته های گوناگون علوم و معارف به نقل روایت پرداخته اند، آن دسته که قول ایشان مقبول و موثق به شمار آمده است، چهار هزار تن یاد شده اند و از همین مطلب، اهمیت و عظمت مکتب «جعفر بن محمد (ع)» را می توان قیاس کرد. امام، در پرورش و تعلیم اصحاب و شاگردان خود اهتمام بسیار داشت و برحسب شایستگی و استعدادی که در آنان می دید، به هر یک بهره ای از دانش و فضیلت می بخشید. در حلقه ی ارشاد «جعفر بن محمد (ع)» و در جمع تعلیم یافتگان مکتب او، چهره هایی درخشان می بینیم که هر یک به پرتو فضایل امام، فروغی تمام یافته و مراحل کمال را تا آن جا پیموده اند که از جانب پیشوای
عالی مقام خویش، به نشر حقایق و معارف مذهب شیعه و مبارزه با ناراستی ها و ناروایی ها و دفع شبهات مأمور گشته اند و اینک سخن ما اشارتی است به ذکر احوال جمعی از ایشان. [ صفحه 206] چنان که دانستیم، «هشام بن حکم» از آن پیشتر که به حلقه ی اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)» به پیوندد، آیین «جبریه» داشت و خود نیز هر چند در سرآغاز جوانی بود، ظاهرا پایه گذار مکتبی به شمار می رفت که از معتقدات «جبریه» مایه می گرفت. روزی که این جوان جبری مذهب به دیدار «جعفر بن محمد (ع)» مصمم گشت، هرگز نمی پنداشت که این دیدار، اساس عقاید او را در هم بریزد، ولی پس از ملاقات های خویش با امام، دریافت که آنچه را تا بدان زمان، حقیقت می انگاشته، بیش از نقشی باطل نبوده است. اولین دیدار، تزلزلی در اندیشه ی او پدید آورد، به ملاقات دیگر، بنای پندارهای وی فرو ریخت و سومین بار، بی مدد گفتار، خواهش تسلیم خویش آشکار کرد و از آن پس به صف اصحاب و شاگردان امام پیوست. «هشام بن حکم» به زودی در اثر تعالیم «جعفر بن محمد (ع)» و استعداد شگرف خویش از برجستگان اصحاب امام شد و در علم کلام، آوازه ای بلند یافت. وقتی به بصره رفت، و بی آنکه نام خویش آشکار کند، با «عمرو بن عبید» یک تن از بانیان مذهب اعتزال، به مناظره برخاست و او را ملزم کرد، سپس «عمرو» از وی پرسید: - آیا تو، «هشام بن حکم» می باشی؟ «هشام» گفت: - نه! «عمرو» سؤال کرد: - آیا با «هشام» همنشین بوده ای! «هشام» گفت: نه! [ صفحه 207] «عمرو» پرسید:
- از مردم کدام دیاری؟ هشام گفت: - از اهل کوفه هستم. «عمرو» گفت: - پس خود، «هشام بن حکم» می باشی. سپس برخاست و او را در جای خویش نشانید و تا «هشام» در محفل وی بود، با شاگردان خود سخنی نکرد [106] . «هشام بن حکم» که «ابوالحکم» کنیت داشت، در کوفه به جهان آمد و در شهر واسط بزرگ شد سپس به بغداد آمد و در آن جا اقامت جست. «هشام» به حاضر جوابی اختصاص داشت، روزی او را پرسیدند: - آیا «معاویه» نیز در غزوه ی بدر حضور داشت؟ «هشام» گفت: - بلی، اما از جانب کافران [107] . «هشام بن حکم» با شایستگی های خویش در نزد «جعفر بن محمد (ع)» به رتبتی عالی رسید، هنگامی در مکه و در موضع «منی» به محفل امام درآمد و با آن که هنوز جوانی کم سال بود، «جعفر بن محمد (ع)» او را از دیگر اصحاب که در محضر وی بودند، مکانی برتر بخشید و از آن رو که این عمل بر ایشان گران نیاید، روی به آنان کرد و گفت: - «هشام»، یاری دهنده ی ما به قلب و زبان و دست خویش است [108] . «هشام بن حکم» بارها با دشمنان و معاندان دین و بدخواهان مذهب [ صفحه 208] شیعه احتجاج ورزیده و در هر نوبت حریفان خود را ملزم و مجاب گردانیده است. «هشام»، روزگار امامت «امام کاظم، موسی بن جعفر (ع)» را نیز دریافت و همچنان از اصحاب مقرب وی به شمار بود. مرگ «هشام» را به سال یکصد و هفتاد و نه هجری به عهد خلافت «هارون الرشید» نوشته اند [109] .
«هشام بن حکم» را تصانیف بسیار بود و نام پاره ای از کتب وی به ما رسیده است [110] . «زراره بن اعین بن سنسن شیبانی کوفی» که نام اصلیش «عبد ربه» و کنیتش «ابوالحسن» و «ابوعلی» است، از بزرگان اصحاب «امام باقر، محمد بن علی (ع)» و «امام صادق، جعفر بن محمد (ع)» به شمار می رود [111] . «زراره»، مردی ادیب و شاعر و فقیه و متکلم وقاری بود و او را در زهد و پارسایی منزلتی کم نظیر است. «زراره» چهره ای سپیدگون و پیکری درشت و فربه داشت و بر پیشانیش نشان سجود نقش بسته بود، هر جمعه که به قصد ادای نماز از خانه ی خویش بیرون می شد، مردم به راه وی می ایستادند و او را در حالی کلاهی پشمین و سیاه بر سر و عصایی به دست داشت، نظاره می کردند و از دیدار سیمای روحانی و شکوهمند وی منبسط می گشتند [112] . «زراره» از امام پنجم «محمد بن علی (ع)» حدیث بسیار به خاطر داشت، [ صفحه 209] بدان مایه که «امام صادق (ع)» در این باره می گوید: - اگر «زراره» نبود، احادیث پدرم از یادها می رفت [113] . «زراره» در فقه و حدیث، از نام آوران رجال شیعه ی امامیه است و در علم کلام نیز دستی قوی و پایه ای رفیع داشت، لیکن مداومت وی به امر عبادت، او را از اشتغال به کلام بازداشته بود. پس از درگذشت «زراره»، روزی «جمیل بن دراج» را که یک تن از معاریف اصحاب «جعفر بن محمد (ع)» بود و تا عهد «امام علی بن موسی الرضا» روزگار یافت، به حسن افاده و نیکویی روش تعلیم ستودند، «جمیل»
گفت: - با این حال ما در نزد «زراره بن اعین»، چون کودکان دبستان بودیم در برابر آموزگار [114] . این سخن که از «امام صادق (ع)» روایت شده است، جلال مقام و رتبت «زراره» را می رساند: - چهار تن را میان مردم دوست تر دارم، هر چند زنده یا مرده باشند و آنان «یزید بن معاویه»، «زراره بن اعین»، «محمد بن مسلم» و «محمد بن علی بن نعمان» هستند. «زراره» در یکصد و پنجاهمین سال هجری وفات یافت و به وی کتابی در تحقیق استطاعت و جبر نسبت داده اند. «ابوجعفر محمد بن علی بن نعمان کوفی»، در زمره ی برجستگان اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)» است که لقب «مؤمن الطاق» دارد، لیکن دشمنان وی و بدخواهان مذهب جعفری او را «شیطان الطاق» خوانده اند. [ صفحه 210] «مؤمن الطاق» نیز چون «هشام بن حکم» در دانش کلام، قدرتی تمام داشت و از متکلمان بزرگ عصر خویش محسوب می گشت. درباره وی و «ابوحنیفه» حکایت های شیرین آورده اند از جمله آن که روزی «ابوحنیفه» با اصحاب خویش مجلسی داشت، در آن حال، «مؤمن الطاق» بر او وارد شد، «ابوحنیفه» یاران را گفت: - شیطان به سوی شما آمد! «مؤمن الطاق» به پاسخ وی بی درنگ این آیه از قرآن کریم قرائت کرد: الم ترانا ارسلنا الشیاطین علی الکافرین تؤزهم ازا [115] . و نیز گفته اند که پس از رحلت «امام صادق (ع)» «ابوحنیفه»، با «مؤمن الطاق» گفت: - همانا امام تو درگذشت. «مؤمن الطاق» گفت: آری، لیکن امام تو تا روز رستاخیز نخواهد مرد که «شیطان» تا به قیامت زنده می ماند [116] . همچنین هنگامی «ابوحنیفه»، «مؤمن الطاق» را پرسید: