- آیا به رجعت قائل هستی؟ «مؤمن الطاق»، پاسخ داد: - آری! «ابوحنیفه» گفت: - پس اکنون مرا که حاجت بسیار است، هزار دینار وام ده تا به وقت رجعت، وام خود ادا کنم. «مؤمن الطاق» گفت: [ صفحه 211] - مرا این یقین نیست که در هنگام بازگشت، به صورت انسان خواهی بود، اینک ضامنی بسیار، تا به گاه رجعت، در شکل خوک بازنگردی [117] . نوبتی دیگر، «مؤمن الطاق» و «ابوحنیفه» در یکی از کوچه های شهر کوفه می گذشتند، مردی به ایشان رسید و آن دو را از طفل گمشده ی خویش پرسید. «مؤمن الطاق» گفت: - من آن طفل گم کرده راه را ندیده ام، لیکن اگر شیخ گمراه می خواهی اینک «ابوحنیفه» است [118] . وقتی نیز «ابوحنیفه» با «مؤمن الطاق» گفت: - اگر «علی بن ابیطالب»، خویش را خلیفه ی بلافصل پیغمبر می دانست، از چه روی پس از رحلت رسول، در طلب حق خویش نکوشید؟ «مؤمن الطاق» گفت: - «علی (ع)» بیم آن کرد که جنیان او را نیز چون «سعد بن عباده»، به هواخواهی «ابوبکر» و «عمر» به تیر «مغیره بن شعبه» از میان بردارند [119] - و ا ین خود داستانی شنیدنی است که پس از رحلت پیغمبر اسلام، چون «سعد بن عباده» به بیعت «ابوبکر» سر فرونداشت، او را ناگهان بکشتند و آوازه در انداختند که وی به تیر جنیان مقتول شد! روزی «ابوخالد کابلی»، «مؤمن الطاق» را در مسجد مدینه و در حال مناظره با معاندان طریقه ی شیعه مشاهده کرد، به او نزدیک شد و آهسته با وی گفت: - امام، ما را از مناظره با این مردم نهی کرده است.
«مؤمن الطاق» پرسید: - آیا امام به تو فرمان داد که مرا نیز از این کار نهی کنی؟ [ صفحه 212] «ابوخالد» گفت: - امام، این نفرمود، لیکن مرا گفت که از تکلم با ایشان بپرهیزم. «مؤمن الطاق» گفت: - پس آنچه را امام فرمان داده است، اطاعت می کن. «ابوخالد»، پس از این گفتگو، به محضر امام آمد و آن ماجرا باز گفت. امام، در حالی که تبسمی بر لب داشت، وی را گفت: - ای «ابوخالد»! «ابوجعفر» چون مرغی است که هر چند بال و پر وی بچینند، باز تواند پرید، لیکن تو را اگر پر چیده شد، دیگر پرواز نتوانی کرد [120] . «مؤمن الطاق» را نیز تصانیفی بوده است که از آن میان کتاب امامت و کتاب رد بر معتزله در امامت مفضول و کتابی در امر «طلحه» و «زبیر» و «عایشه» نام برده شده است [121] . «ابوجعفر، محمد بن مسلم بن ریاح ثقفی» از معروفان اصحاب «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» است که به کثرت حدیث امتیاز دارد و علمای شیعه به صحت احادیثی که به سند صحیح از وی روایت شود، اجماع کرده اند. وی از «امام محمد بن علی (ع)» سی هزار حدیث و از «جعفر بن محمد (ع)» شانزده هزار حدیث شنیده و در شهر کوفه مرجع خاص و عام بود، ائمه ی اهل سنت و جماعت نیز بسا که از وی اخذ احکام می کردند و فتاوی او را به کار می بستند. «عبدالله بن ابی یعفور» که خویشتن در جمع معاریف اصحاب «جعفر بن محمد (ع)» است، به خدمت امام رسید و با او گفت: [ صفحه 213]
- مرا همواره دیدار شما میسر نگردد و گاه باشد که یکی از یاران بر من در آید و مسئله ای بپرسد، لیکن جواب هر مسئله به نزد من نیست. امام، به وی گفت: - چرا از «محمد بن مسلم» پاسخ نمی جویی؟، او مسائل بسیار از پدرم شنیده است و پیش وی وجیه و پسندیده بود. زمانی «محمد بن مسلم» را به نزد «ابن ابی لیلی» قاضی کوفه، ادای شهادتی لازم افتاد، لیکن قاضی، گواهی او نپذیرفت. «امام صادق (ع)» به شنیدن این خبر: «ابن ابی کهمش» را مسائلی آموخت و فرمان داد که چون به کوفه رود، پاسخ آن مسائل از «ابن ابی لیلی» بخواهد و آنگاه که قاضی کوفه به پاسخ فروماند، وی را از جانب او پیغام رساند که چرا شهادت مردی دانشمندتر از خویش را نپذیرفته است. «ابن ابی کهمش»، به کوفه در آمد و آن چنان که امام فرمان کرده بود نزد «ابن ابی لیلی» رفت و آن مسائل از وی بپرسید. قاضی کوفه به پاسخ درماند و «ابن ابی کهمش» با او گفت: - «جعفر بن محمد (ع)» تو را پیغام فرستاده و گفته است که شهادت آن کس را که بسی از تو به احکام الهی داناتر و به سنت رسول آگاه تر است از چه روی مردود شناخته ای؟ «ابن ابی لیلی» گفت: - آن کیست که شهادت او نپذیرفته ام؟ «ابن ابی کهمش» پاسخ داد: - «محمد بن مسلم ثقفی». «ابن ابی لیلی» گفت: - تو را به خدا سوگند «جعفر بن محمد» این پیغام به من فرستاده است؟ [ صفحه 214] «ابن ابی کهمش» گفت: - آری! به خدا سوگند که این پیغام «جعفر بن محمد (ع)» است. آن گاه
«ابی ابن لیلی»، کس به سوی «محمد بن مسلم» فرستاد و او را به محضر خویش خواند و گواهی وی قبول کرد [122] . «محمد بن مسلم» به سال یکصد و پنجاه هجری درگذشت [123] ، او را در ابواب حلال و حرام کتابی بوده که «چهارصد مسئله» نام داشته است. «ابان بن تغلب بن ریاح بن سعید بکری» از مردم کوفه و از مشایخ اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)» است که محضر افادات «امام زین العابدین، علی بن حسین (ع)» و «امام محمد بن علی (ع)» را نیز دریافته بود. وی در شمار وجوه قاریان قرآن زیاد می شود، فن قرائت را از «عاصم» و «طلحه» و «اعمش» فرا گرفت و آن سه تن که از ائمه ی قراء محسوبند، قرائت خویش بر او خواندند و ختم کردند. «ابان بن تغلب» خود نیز قرائتی مخصوص به خویش داشت و گذشته از آن در فن تفسیر، از سر آمدان عصر بود، چنان که در این زمینه کتابی بپرداخت و آن را «غریب القرآن» نام نهاد. همچنین «ابان» را در دانش لغت و علم نحو و حدیث و فقه، رتبتی بلند بوده است. «امام باقر، محمد بن علی (ع)» او را می گفت: - در مسجد مدینه بنشین و مردمان را فتوی ده، زیرا دوست می دارم که در میان شیعیان من کسی چون تو را ببینند. «ابان» از «امام جعفر بن محمد (ع)» سی هزار حدیث فرا گرفت و وثاقت [ صفحه 215] وی بدان پایه است که امام درباره ی او با «ابان بن عثمان» می گوید: - آن چه حدیث از وی استماع کنی، چنان است که از من شنیده
باشی و تو را این اجازت می دهم که به هنگام نقل آن احادیث، به جای نام «ابان»، نام مرا بگویی. «ابان»، هرگاه به مدینه می آمد، نظم حوزه های تدریس آن دیار گسیخته می شد و طالبان محضر وی به حدی بر او اجتماع می کردند که در سراسر مسجد مدینه، جز ستونی که تکیه گاه وی بود، جای خالی نمی ماند! روزی مردی به محضر «ابان» آمد و از وی پرسید: - پس از رحلت پیغمبر اسلام، چندتن از اصحاب به هواخواهی «امیرالمؤمنین علی (ع)» برخاستند؟ «ابان» گفت: - می خواهی که این مطلب را دلیلی بر فضیلت «علی (ع)» قرار دهی؟ مرد پاسخ داد: - آری. «ابان» گفت: - ولیکن ما فضیلت اصحاب را به متابعت ایشان از «علی بن ابیطالب (ع)» بشناسیم، نه آن که متابعت آنان را دلیلی بر فضیلت «علی (ع)» قرار دهیم. «ابان بن تغلب» به سال یکصد و چهل و یک هجری درگذشت، وقتی که «امام صادق (ع)» به مرگ وی آگاه شد، با اصحاب خویش گفت: - به خدا سوگند که مرگ «ابان»، قلب مرا به درد آورد [124] . «جابر بن یزید جعفی»، تنی دیگر از بزرگان اصحاب «امام ابوعبدالله، جعفر صادق (ع)» است که از اجلاء اصحاب امام پنجم «محمد بن علی (ع)» [ صفحه 216] نیز به شمار می رود. «جابر» در عهد جوانی، به شوق خدمت «امام باقر (ع)» زادگاه خویش کوفه را ترک گفت و به مدینه آمد و نخستین بار که به محضر آن پیشوای راستین راه یافت، امام از وی پرسید: - از چه طایفه و از مردم کدام دیار هستی؟ «جابر» گفت: - از طایفه ی «جعفی ها»
و از مردم کوفه می باشم. امام گفت: - به چه منظور قصد این شهر کرده ای؟ «جابر» پاسخ داد: - به قصد تحصیل دانش آمده ام. امام گفت: - از چه کسی طلب دانش می کنی؟ «جابر» گفت: - از شما. امام گفت: - از این پس چون تو را پرسند که اهل کجا هستی، بگو از مردم مدینه ام. «جابر» پرسید: - آیا جایز است که دروغ بگویم؟ امام گفت: - تو را دروغ نمی آموزم، بلکه هر کس مقیم هر دیار باشد، از اهل آن دیار به شمار آید. از آن پس «جابر بن یزید جعفی» در خدمت «امام محمد بن علی (ع)» به کسب معرفت و دانش پرداخت و کار وی تا بدان جا کشید که گفته اند از آن [ صفحه 217] امام عالیقدر، افتخار استماع هفتاد هزار حدیث یافت که سراسر از اسرار بود و به نقل آن مأذون نبود. زمانی کثرت آن سرائر بر وجود «جابر» گرانی کرد، نزد امام آمد و با وی گفت: - گاهی چنان شود که بر خویش نیروی تحمل این اسرار نمی بینم و در خود حالتی چون دیوانگان می یابم. امام گفت: - چون چنین شود، به صحرا روی آور و آن جا گودالی حفر کن و سر خویش در آن گودال فرو بر و بگوی: «محمد بن علی» چنین گفت، «محمد بن علی» چنین گفت و به این صورت از آن احادیث باز گوی تا آرامش بیابی [125] . «جابر» ظاهرا از نقل مظالم «بنی امیه» و حقانیت «آل علی (ع)» پروا نمی کرده است، زمانی به کوفه بازگشت و در آن جا سخنانی آورد که هرگز با مصالح حکومت اموی سازگار
نبود!، لاجرم جاسوسان دربار دمشق، احوال وی را گزارش کردند و «هشام بن عبدالملک» والی کوفه را به قتل او فرمان داد. از آن پیشتر که این فرمان به والی کوفه رسد، «جابر بن یزید» بر خویشتن احساس خطر کرده بود، یک روز مردم کوفه با شگفتی دیدند که او در هیأت دیوانگان بر نی سوار است و همراه کودکان در کوی و برزن می تازد! «جابر بن یزید» به این تدبیر از مرگ رهایی یافت، زیرا وقتی که والی کوفه، احوال او بپرسید، با وی گفتند: - او مردی مؤمن و پارسا و سلیم بود، لیکن در این اوقات کارش به جنون کشیده است. حکمران کوفه، شرح احوال «جابر بن یزید» را به دمشق فرستاد و «هشام بن عبدالملک» چون بر جنون او یقین آورد، از قتل وی در گذشت! «جابر» چون از «امام محمد بن علی (ع)» نقل حدیث می کرد چنین [ صفحه 218] می گفت: - حدیث کرد مرا وصی اوصیاء و وارث علم انبیاء، «محمد بن علی». روزی «مفضل بن عمر» از «امام صادق» پرسید: - «جابر بن یزید جعفی» در نزد شما چه منزلتی دارد؟ امام گفت: - منزلت وی به نزد ما همپایه ی منزلتی است که «سلمان» در نزد رسول خدای داشت [126] . وفات «جابر بن یزید» را به سال یکصد و بیست و هشت هجری نوشته اند. دیگر از اصحاب «جعفر بن محمد (ع)»، «ابوحمزه ی ثمالی» یا «ثابت بن دینار» است. عظمت مقام وی را از این سخن توان دریافت که امام هشتم «علی بن موسی الرضا (ع)» درباره ی او گفته است: - «ابوحمزه»، «لقمان» عصر خویش بود. «ثابت بن
دینار»، از خدمت «امام سجاد (ع)» و «امام باقر (ع)» نیز بهره مند بوده است. از وی تصانیفی به نام های: تفسیر القرآن، نوادر در حدیث و کتاب زهد نقل کرده اند، «ابوحمزه ثمالی» در یکصد و پنجاهمین سال هجری دیده از جهان فروبست. «ابوالمنذر، هشام بن محمد سائب کلبی» در زمره ی اصحاب «ابوعبدالله جعفر بن محمد (ع)» و دانشمند بنام دومین قرن هجری است. وی از نام آورترین علمای نسابه به شمار می رود و «الجمهره» کتاب معروف [ صفحه 219] او را مهمترین کتاب، در رشته ی علم انساب خوانده اند. از شگفتی ها که در قدرت ضبط و کثرت هوش وی آمده است، آن که سراسر قرآن کریم را به سه روز محفوظ خاطر کرد، او را در شهر بغداد حلقه ی تدریس بود و طالبان دانش از محضر وی بهره می گرفتند. «ابن کلبی» در معرفت عرب و اخبار خلفاء تبحری تمام داشت و شماره ی مصنفات او به یکصد و پنجاه می رسد. این دانشمند عالی مقام، از نزدیکان و مقربان «امام جعفر بن محمد (ع)» به حساب می رفت، مرگ او به سال دویست و چهار هجری اتفاق افتاد [127] . روزی «مفضل بن عمر» به محضر «امام جعفر بن محمد (ع)» در آمد، امام به دیدار وی خرسند شد و با تبسم او را گفت: - ای «مفضل»، به خدا سوگند که تو را دوست می دارم و نیز دوستدار آنم که تو را دوست می دارد [128] . «ابوعبدالله، مفضل بن عمر جعفی» از خواص اصحاب «جعفر بن محمد» است و پاره ای از محققان او را در شمار اجله ی راویان امام آورده اند. [129] . از گفتگوی وی با «ابن ابی العوجاء» و رفیق زندیق
او در این کتاب یاد کرده ایم [130] ، «مفضل» پس از آن گفتگو با حالتی اندوهبار، به نزد «امام صادق» آمد و آنچه را در میان او و آن دو زندیق گذشته بود، ابراز داشت، امام او را گفت: - اینک تو را شمه ای از حکمت خدا باز گویم... سپس به بیان شرحی [ صفحه 220] از دقایق اسرار و لطایف حکم پرداخت و آن سخنان امام که در مبحث توحید، برهانی استوار است، در نزد عالمان دین، «توحید مفضل» نام دارد [131] . «ابومحمد، عبدالله بن ابی یعفور کوفی» از اصحاب و حواریون «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» است که در فقاهت، وی را با «زراره بن اعین» برابر داشته اند. «ابن ابی یعفور» در جمع قاریان معدود بود و اوقات او در مسجد کوفه به درس قرآن و تلاوت آن می گذشت. میزان اخلاص و پایه ی اعتقاد او را این سخن آشکار می کند که وقتی با «امام صادق (ع)» گفت: - هرگاه اناری را به دو نیم کنی و فرمان رانی که یک نیم آن حلال و نیم دیگر حرام است، گواهی می دهم که آن چه را حلال خوانده ای حلال است و آن چه را حرام گفته ای حرام [132] . «حمران بن اعین»، برادر «زراره بن اعین» است و از این پیشتر به احوال «زراره» اشارت رفت، «حمران» نیز از حواریون «امام محمد بن علی» و «امام جعفر بن محمد (ع)» است و در میان اصحاب آن دو پیشوای عالی مقام، رتبتی شایسته دارد. این روایت آورده اند که وقتی تنی چند از موالی «جعفر بن محمد (ع)» در محضر امام به مناظره مشغول بودند و
«حمران» در میان ایشان خاموش نشسته بود. [ صفحه 221] «امام صادق (ع)» به او روی آورد و گفت: - ای «حمران»! از چه خاموش مانده ای و تکلم نمی کنی؟ «حمران» گفت: - ای سرور من، در نزد شما تکلم روا ندارم. امام گفت: - من تو را به کلام رخصت می بخشم. سپس «حمران» آغاز مناظره کرد [133] . «حمران بن اعین» در صنعت کلام، به نهایت حاذق و قوی دست بود، «امام جعفر بن محمد (ع)» روزی وی را به مناظره با زندیقی از مردم شام مأمور گردانید و آن زندیق را گفت: - اگر بر «حمران» فائق آمدی، چنان است که بر من پیروز شده ای. «حمران» در حضور امام، به زودی مرد شامی را ملزم کرد، آنگاه امام، زندیق مغلوب را پرسید: - «حمران» را چگونه یافتی؟ زندیق گفت: - به مهارت وی اعتراف می کنم! «حمران» و «زراره» را دو برادر دیگر به نام های «عبدالملک» و «بکیر» است که آن دو نیز، از بزرگان اصحاب «امام جعفر بن محمد» به شمار هستند. «ابوالقاسم، برید بن معاویه ی عجلی» از وجوه اصحاب «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» و از کبار مشایخ شیعه است. [ صفحه 222] «برید بن معاویه» و «زراره بن اعین» و «محمد بن مسلم» و «معروف بن خربوز» و «لیث بن بختری» و «فضیل بن یسار» را علمای امامیه به اجماع تصدیق کرده اند و احادیثی را که از ایشان به سند صحیح نقل شود در شمار احادیث صحاح می آورند. «امام صادق (ع)»، «برید بن معاویه» را از اوتاد ارض و اعلام دین نامیده است [134] . مرگ «برید» را به سال