صادق آل محمد (ص) صفحه 23

صفحه 23

و «یونس» و «قیس» نیز در جمع رجال شیعه و برادرزادگانش «علی بن اسمعیل» و «بشیر بن اسمعیل»، از روات حدیث بوده اند. «اسحق بن عمار»، مردی دولتمند و صاحب جاه بود، وقتی بر در خانه ی خویش نگهبانی بگماشت تا فقرای شیعه را به نزد وی راه ندهد، لیکن چون دانست که امام، این کار او را پسندیده نمی دارد، دربان را از خانه ی خویش برداشت. «اسحق بن عمار» را نیز کتابی در نوادر حدیث بوده است. «عبدالله بن میمون قداح مکی» در شمار ثقات اصحاب «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» است که گروهی از بزرگان اصحاب و فقهای شیعه از وی روایت می کنند. «عبدالله» را مصنفاتی بوده است که از آن جمله کتابی در اخبار بعثت رسول اکرم نام برده اند. «ابوعماره، حمزه ی طیار» در سلک معاریف صحابه ی «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» است. روایت کرده اند که «امام صادق (ع)» گفت: - پدرم «امام محمد بن علی (ع)» به وجود «حمزه ی طیار» مباهات می کرد. هنگامی «حمزه» به «جعفر بن محمد (ع)» عرضه داشت: - جان به فدایت! شنیده ام مناظره ی اصحاب خویش را با اهل خلاف پسندیده نمی داری؟ امام گفت: [ صفحه 236] - مناظره ی آنان را که چون تو باشند، دوست دارم، زیرا اگر تو در دامی فرود آمدی، پرواز توانی کرد! درگذشت «حمزه ی طیار» در ایام «امام صادق (ع)» اتفاق افتاد و پس از مرگ وی، امام او را رحمت فرستاد. «ابوعبدالله، عبدالمؤمن بن قیس بن فهد انصاری کوفی» خود از راویان «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» است و پدرش «قیس بن فهد» صحابی رسول خدای بود. «عبدالمؤمن» نیز کتابی

در حدیث پرداخت، هشتاد و یک سال زندگانی کرد و به سال یکصد و چهل و هفت هجری جهان را بدرود گفت. «عبدالله بن ابی شعبه حلبی» نخستین کس در میان اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)» است که به تصنیف کتاب پرداخت. «عبدالله» کتاب خویش را که در زمینه ی فقه و حدیث امامیه بود به «امام صادق (ع)» عرضه داشت و امام به تصحیح اثر وی پرداخت و درباره ی آن گفت: - مخالفان ما را چنین کتابی نباشد. «عبدالله بن ابی شعبه» از مردم کوفه بود، لیکن چون به تجارت حلب می رفت، شهرت حلبی یافت. جد وی «ابوشعبه» نیز از ثقات راویان «امام حسن بن علی (ع)» و «امام حسین بن علی (ع)» بوده است. «اسمعیل بن مهاجر بن عبید ازدی» از مردم کوفه و راوی «امام جعفر بن [ صفحه 237] محمد (ع)» است. «ابوخالد، محمد بن مهاجر» پدر وی نیز، از «امام، محمد بن علی (ع)» روایت می کرد. «اسمعیل» در قضایا کتابی مبوب پرداخته است. «محمد بن حسن بن ابی سیاره ی روائی» در زمره اصحاب «امام باقر (ع)» و امام صادق (ع)» است و پدرش «حسن بن ابی سیاره» نیز از آن دو امام عالیقدر روایت می کند. «محمد» مردی ادیب و دانشمند بود و خاندان او به دانش و فضل شهرت داشت. «کسائی» دانشمند نحوی معروف، ادب عربی را از «محمد بن حسن» و پسر عمش «معاذ بن مسلم» فراگرفته است. به «محمد بن حسن» مصنفاتی چند، نسبت می دهند. «ابراهیم بن محمد بن ابی یحیی مدنی» در شمار اصحاب «امام باقر (ع)» و «امام صادق (ع)» یاد شده است. او مردی دانشمند بود و کتابی در حلال

و حرام به وی نسبت می دهند. جمعی تألیفات «واقدی» مورخ مشهور را نیز از آن «ابراهیم بن محمد» می دانند و معتقدند که «واقدی» آن کتب را به نام خویش کرده است. «عبدالرحمن بن حجاج بجلی» از مردم کوفه و از شاگردان مکتب «امام جعفر بن محمد (ع)» بود که از «امام کاظم (ع)» نیز نقل حدیث کرده است. [ صفحه 238] «عبدالرحمن بن حجاج» در صنعت کلام دست داشت و با مخالفان شیعه مناظرات بسیار می کرد، «امام موسی بن جعفر (ع)» مناظره ی وی را با اهل خلاف، پسندیده می داشت و به او می گفت: - دوست می دارم که در میان رجال شیعه مانند تو را ببینند. «عبدالرحمن» را کتابی چند بوده است، مرگ او به روزگار «امام علی بن موسی الرضا (ع)» روی داد. «نصر بن قابوس لخمی» از سه امام روایت می کند: «جعفر بن محمد (ع)»، «موسی بن جعفر (ع)» و «علی بن موسی الرضا (ع)». او نزد این پیشوایان بزرگوار منزلت و تقرب بسیار داشت و در طول مدت بیست سال وکیل «امام صادق (ع)» بوده است. «داود بن کثیر رقی» از معاریف اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)» و «امام موسی بن جعفر (ع)» است. پاره ای از محققان «داود» را در شمار بزرگان ثقات و خواص اصحاب آورده اند. او مردی دانشمند و فقیه ی بود و ورعی تمام داشت، روایت کرده اند که «امام صادق (ع)» درباره ی او گفت: - منزلت «داود» به نزد ما چون منزلت «مقداد بن اسود» به نزد رسول اکرم است. «معاذ بن کثیر کسایی کوفی» در شمار ثقات و اجلاء اصحاب «امام صادق» [ صفحه 239] است. او سال ها تصدی

نفقات خانواده ی امام را به عهده داشت و وی را در نزد «جعفر بن محمد (ع)» منزلتی شایسته بود. «معاذ» به تجارت مشغول بود، وقتی پیشه ی خود را ترک گفت و چون این خبر به سمع امام رسید، گفت: - ترک پیشه کردن، کار شیطان است، آن کس که پیشه ی خود را ترک گوید، دو ثلث خرد خویش را از دست می دهد. سخن ما درباره ی جمعی از اصحاب «امام جعفر بن محمد (ع)»، اگر چند به صورت یادی کوتاه بود، اندکی به تفصیل انجامید، با این همه بحث کافی در احوال ایشان؛ مجالی دیگر می خواهد. اینک مبحث اصحاب را با اشارتی مختصر درباره ی تنی دیگر از شاگردان مکتب امام، خاتمه می دهیم و او، «جابر بن حیان» است. «جابر بن حیان» از مردم کوفه بود و گفته اند که در اصل خراسانی است، شهرت وی بیشتر به تبحر او در دانش شیمی تکیه دارد و این شهرت، با ترجمه ی پاره ای از آثار او به زبان های اروپایی از محدوده ی جهان عرب و دنیای اسلام فراتر رفت و به مغرب زمین نیز کشیده شد. «جابر» بیشتر در کوفه اقامت داشت، لیکن ظاهرا زمانی در معرض تهدید عاملان حکومت بوده و از دیاری به دیاری سفر می کرده است. [138] . گذشته از صنعت کیمیا، «جابر» در علوم و فنون دیگر نیز مهارت داشت و از مصنفاتی که به وی نسبت داده اند، می توان دریافت که او را بر بسیاری از دانش های زمان آگاهی بوده است. [ صفحه 240] «جابر بن حیان» در عداد شاگردان مکتب «امام جعفر بن محمد (ع)» یاد می شود و او خود نیز در پاره ای از آثار خود

این نکته را به تذکار آورده که اطلاعات مبسوط علمی خویش را از محضر آن معلم کبیر فرا گرفته است. «جابر» آزمایشگاهی به وجود آورد و در آنجا به یک رشته از تجارب علمی دست زد و پاره ای از عناصر و ترکیبات شیمیایی را کشف کرد. در اینکه آن مرد بزرگ، از نوابغ علمی عصر خویش بوده است، سخنی نیست. لیکن همان بهتر که وجود «جابر» و امثال او را در حلقه ی ارشاد و حوزه ی تعلیم امام، برهان فضیلت ایشان انگاریم که در اثبات مقام اعلای «جعفر بن محمد (ع)»، به وجود «جابر» و همانندان او هرگز نیازی نیست! [ صفحه 240]

آن سوی مرز

«نشان اهل خدا عاشقی است، با خود دار» «که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم» «حافظ» «ابن ابی لیلی» از مسند داوری خود که در مسجد کوفه بود، برخاست و عازم خانه شد. بر گذرگاه او زنی و مردی با یکدیگر مشاجره داشتند و قاضی کوفه به هنگام عبور، این سخن از آن زن شنید که مرد را به دشنام می گفت: - ای فرزند دو زناکار! زن به این دشنام، بر پدر و مادر آن مرد، تهمتی بزرگ بسته بود و به این تهمت، قاضی کوفه مصمم شد تا بر او حکم قذف براند و فرمان کند وی را حد زنند. [ صفحه 242] «ابن ابی لیلی» با این تصمیم، از رفتن به خانه انصراف جست و بار دیگر به مسجد کوفه بازگشت، زن دشنام گوی را نیز به امر وی بدانجا در آوردند و او را همچنان به حال ایستاده، دو حد زدند، از آن روی که هم پدر و هم مادر مرد

را تهمت آورده بود. داستان حکم قاضی، به زودی در شهر کوفه پراکنده گشت و این ماجرا به گوش «نعمان بن ثابت کوفی» نیز رسید. «نعمان بن ثابت» که «ابوحنیفه» کنیت داشت و دعویدار فقاهت بود و سالی چند پس از آن، بزرگترین مکتب فقهی اهل سنت و جماعت را به وجود آورد، بر «ابن ابی لیلی» خرده گرفت و آن یک حکم وی را به شش خطا مردود شناخت. «ابوحنیفه» گفت: - نخستین خطای «ابن ابی لیلی» آن بود که پس از ختم کار و بیرون شدن از محضر قضا، دگر باره بدانجا بازگشت. خطای دیگر او جاری ساختن حد در مسجد بود، زیرا رسول خدای اقامه ی حدود را در مسجد منع کرده است. سومین خطا، اجرای حد بر آن زن در حالت ایستاده بود، زیرا زنان را به هنگام اقامه ی حدود باید بنشانند و ایشان را در پوششی مستور دارند. خطای چهارم، اجرای دو حد، بر یک قذف است، چه اگر جمعی را به یک دشنام، قذف کند، جز یک حد بر وی واجب نیفتد. پنجمین خطا آنکه اگر نیز دو حد لازم می نمود، اقامه ی آن هر دو در یک زمان درست نیاید زیرا پس از اجرای حد نخستین باید وی را رها کنند و آنگاه که درد وی از صدمت ضرب فرونشست حد دیگر مجری دارند. ششمین خطا نیز آن بود که قاضی بی طلب کسی بر آن زن اقامه ی حد کرد. [ صفحه 243] چون «ابن ابی لیلی» دریافت که «ابوحنیفه» به بطلان حکم وی سخن رانده است، تاب نیاورد، به دیدار حاکم کوفه شتافت و با وی گفت: - ای امیر! در این

شهر، جوانی «ابوحنیفه» نام، بر من از در تعریض و خلاف بیرون شده است، به بطلان احکام من فتوی می دهد و مرا در فتاوی خویش، خطاکار می خواند، مصلحت آن است که وی را طلب کنید و از این فعل بازدارید. والی شهر، به احضار «ابوحنیفه» فرمان داد و از وی عهد بگرفت تا دیگر باره در کار قاضی مداخله نجوید و خویشتن نیز به فتوی زبان نگشاید. گفته اند، از آن پس روزی دختر «ابوحنیفه» به نزد وی آمد و او را درباره ی روزه سئوالی کرد، «ابوحنیفه» با دختر گفت: - ای فرزند، امیر شهر مرا از فتوای مسائل منع کرده است، پاسخ این مسئله از برادر خویش بجوی! «عمار دهنی» یک تن از اصحاب «امام صادق (ع)» را به محضر «ابن ابی لیلی» کار افتاد و لازم نمود تا به ادای شهادتی قیام کند. «ابن ابی لیلی» را از این پیشتر شناخته ایم و دانسته ایم که وی نخست از «محمد بن مسلم» صحابی نامدار «جعفر بن محمد (ع)» نیز اصغای شهادت نکرد، او، همان معامله را با «عمار» در پیش گرفت و با لحنی طنزآمیز به وی گفت: - برخیز که تو را نیک می شناسیم، از آن که مردی رافضی هستی و گواهی تو به نزد ما مقبول نباشد! رافضی نامی بود که محبان اهل بیت و شیعیان «علی (ع)» را بدان می خواندند، «عمار» را به شنیدن سخن «ابن ابی لیلی» لرزشی فراگرفت و [ صفحه 244] رنگ چهره، دگرگون شد و اشک از دیدگان سرازیر گشت. قاضی کوفه، به مشاهده ی حال وی، او را گفت: - اگر گفتار من بر تو گران آمد و تحمل این عار نتوانستی

که تو را رافضی خوانند، از عقیدت خویش بازگرد و در شمار یاران ما درآی تا به نزد همه عزیز و گرانمایه باشی. «عمار» گفت: - گریه ی من نه از آن روی باشد که تو پنداشته ای، بلکه هم بر خویش و هم بر تو می گریم، بر خویشتن از آن گریم که مرا نسبتی عظیم کردی و در شمار قومی آوردی که هرگز همپایه ی ایشان نباشم و خود را بدان قدر و اعتبار نشناسم که در جمع آنان معدود گردم. رافضیان آن جماعتند که هیچ گاه به گرد مناهی و مکروهات نگردند و جز به راه طاعت خداوند، گام نزنند. «جعفر بن محمد (ع)» مرا این حدیث کرد که نخستین جمعی را که رافضی نام شد، آن ساحران بودند که به دیدار معجزه ی «موسای کلیم»، «فرعون» را بگذاشتند و از وی کناره جستند و به نبوت «موسی» و فرمان او گردن نهادند، پس «فرعون» ایشان را رافضه خواند. باری من بر خویش قابلیت این مقام نمی بینم و می ترسم که خداوند مرا به لاف این مرتبت مؤاخذ دارد، لیکن گریه ام بر تو از آن روی باشد که بر من به دروغ فضیلتی بزرگ بستی و رتبتی نهادی که هرگز خویش را لایق آن نمی دانم، لاجرم از بیم بازپرس آن گزافه بر تو گریستم! «سعید بن ابی خصیب» و «ابن ابی لیلی» یک چند به مدینه آمدند و روزی در گوشه ای از مسجد رسول خدای نشسته بودند که «امام ابوعبدالله، جعفر [ صفحه 245] بن محمد (ع)» بدانجا درآمد. «سعید» و «ابن ابی لیلی» به پاس مقدم امام برخاستند، امام به نزد ایشان رسید، و از حال «سعید» پرسان شد و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه