یک از سرزمین های اسلامی که با دارالحکومه ی دمشق، فاصله ای بیشتر داشت، بیشتر به چشم می خورد، فرمانداران و کارگزاران این نواحی، نسبت به ساکنان حوزه ی حکومت و مأموریت خویش، روشی خشن تر و بیرحمانه تر داشتند. در بلاد تازه گشوده، رفتار خشونت آمیز و جابرانه ی عاملان اموی، مردمی را که تازه با شریعت اسلام روبه رو شده بودند، درباره ی این کیش آسمانی بدبین می کرد، زیرا آنان، مظالم حکام را مقتضای آیین اسلام می پنداشتند و در دل، از این شریعت بیزاری می جستند. جزیه، یعنی مالیاتی که به قانون اسلام فقط مخصوص اهل ذمه بود، به دستور دارالخلافه از مردم نومسلمان نیز گرفته می شد و اگر چه «عمر بن عبدالعزیز» در ایام خلافت خود، به الغاء این دستور فرمان داد، لیکن پس از وی بار دیگر همچنان با قوت نخستین برقرار و معمول گردید! بنیان حزب اموی بر اجحاف و ستم نهاده شده بود، به همین علت، وجود «عمر بن عبدالعزیز» تنها فرمانروای نیک سیرت این خاندان بر ابناء «امیه» گرانی می کرد چنان که به منظور دنبال کردن روش ظلم و بیداد خویش، او را که گفتی فرزند ناخلف عشیره ی خود می شناختند، مسموم کردند تا از روش عادلانه ی حکومتش رهایی یابند! [ صفحه 36] در عصر «هشام بن عبدالملک»، به موازات ادامه ی مظالم دستگاه خلافت، ریشه ی اندیشه ای که خون پاک شهیدان کربلا از سال ها پیش آن را در اذهان مسلمین رویانده بود، نیرویی تازه می یافت. قیام دلیرانه «حسین بن علی (ع)» و شهادت پرافتخار او، ضربتی مرگبار بود که هیولای تباهی و فساد «بنی امیه» فرود آمد و هر چند قطع این شجره ی ننگین روزگاری پس از آن فاجعه عظیم روی داد، لیکن به
حقیقت، اضمحلال دودمان اموی، ثمره ی نهضت «حسین (ع)» و نتیجه ی جهاد مقدس وی بوده است. با شهادت «حسین بن علی (ع)» دنیای اسلام، وضع موجود خود را دریافت، جوامع مسلمین بیش و کم بدین حقیقت آگاه گردیدند که خلافت اموی بر گرد آنان پیله ای از جهل و غفلت تنیده است و خود با استفاده از بی خبری ایشان، به سرعت راهی در جهت خلاف صراط مستقیم دین می سپارد. یکی از دقایق فلسفه ی قیام «حسین (ع)» همین بیداری بخشیدن جماعات مسلمان بوده است، «حسین (ع)» رهنمون رهایی امت اسلام از زیر بار سلطه ی جابرانه ی «آل امیه» شد و نشان داد که برای آزادی از چنگال سلسله ی ستم و بیداد اموی، جز در آویختن با این هیولای وحشت و در هم ریختن کانون فساد وی راهی دیگر در پیش نیست. واقعه ی کربلا، راه مقابله مسلحانه با حکومت «بنی امیه» را گشود و پس از آن فاجعه ی بزرگ، به زودی در نقاط مستعد، شورش هایی درگیر شد. کین خواهی گروه توابین، انقلاب مدینه، خروج «مختار بن ابی عبیده ی ثقفی» و حتی شورش «عبدالله بن زبیر» که هر یک به فاصله ی زمانی اندک از شهادت «حسین بن علی (ع)» روی داد، بی گمان، همه ناظر بر قیام شکوهمندانه ی وی بوده است، به خصوص که مختار و جمعیت توابین خروج خود را بر اساس انتقام خون شهیدان کربلا قرار داده بودند. گذشته از «مختار بن ابی عبیده» که کارش به وسیله ی «مصعب» برادر [ صفحه 37] «عبدالله زبیر» پایان گرفت، دستگاه خلافت اموی ظاهرا با قدرت در برافکندن شورش های دیگر توفیق یافت، ولی هر شورشی هر چند سرکوب شد، تزلزلی در ارکان آن حکومت بیدادگر پدید آورد.
پیروزی «آل امیه» در قمع این دسته های مخالف هرگز اجتماعات مسلمین را از اندیشه ی مقابله با ایشان باز نداشت، چنان که خروج «زید بن علی (ع)» می نماید که از روزگار خلافت «هشام»، شورش های نخستین، همچنان دنبال شده است. کوفه، یک بار دیگر مرکز فعالیت های پنهانی شده بود و ساکنان بی آرام این شهر حادثه ها خود را برای درهم شکستن آرامش طولانی دیار خویش آماده می کردند. «یوسف بن عمر» عامل دارالخلافه، در ظاهر احوال حوزه ی حکومت خود اثری از بی نظمی و اختلال نمی دید و غافل مانده بود که کوفه ای ها دور از چشم وی اجتماعات محرمانه ای دارند و در میان ایشان، کار بیعتی تازه صورت می بندد. گفتگوی بیعت جدید، از هنگام ورود «زید بن علی (ع)» به کوفه آغاز شد. «زید» فرزند «علی بن حسین (ع)» در شهر مدینه می زیست و او را در نزد «هشام» به این تهمت........ بودند که از «خالد بن عبدالله قسری» والی پیشین کوفه اموالی........ «خالد» به گناه اندوختن.... سرشار، از حکومت کوفه برکنار شده بود و «یوسف بن عمر ثقفی» جانشین وی، از جانب خلیفه ی اموی مأموریت داشت تا اموال او را بازستاند و به نزد «هشام» فرستد. در این احوال، «هشام»، «زید بن علی (ع)» را به موجب آن تهمت که بر وی بسته بودند، نامه ای فرستاد و فرمان داد تا رهسپار کوفه گردد و با «یوسف بن عمر» دیدار کند. [ صفحه 38] «زید» ناچار بار سفر بست و به کوفه آمد و در نزد «یوسف بن عمر» از آن تهمت بی اساس برائت جست. اقامت کوتاه «زید» در شهر کوفه، کوفیان را به اندیشه ای تازه کشانید و به بیعت با
وی مصمم کرد. به این منظور، جمعی از اشراف شهر، در خفیه به ملاقات او رفتند و پس از گفتگوی بسیار، «زید» به قبول خواهش ایشان تن داد. «زید بن علی (ع)» شخصیتی برجسته در روزگار خود بود، این علوی عالی گهر که مظهری از شجاعت و دانش و پرهیز و پارسایی به شمار می رفت ظاهرا مدتی پیش از سفر کوفه، اندیشه ی خروج در سر داشته و مصمم بوده است که به خونخواهی جد بزرگوار خویش «حسین بن علی (ع)» بر حکومت «آل امیه» خروج کند. نقلی که تاریخ نویسان، از دیدار وی با «هشام بن عبدالملک» خلیفه ی اموی در شهر «رصافه» یکی از بلاد شام آورده اند، این نظر را تأیید می کند که «زید» نه تنها از روزگاری پیشتر اندیشه ی خروج داشته، بلکه به این منظور حتی در دربار اموی هم زبانزد بوده است، چنان که پس از سخنانی درشت که در محفل «هشام» میان وی و خلیفه می گذرد، «هشام» آگاهی خویش را از قصد خروج او ابراز می دارد. همچنین گفته اند: که «زید» در حیات «امام باقر، محمد بن علی (ع)» برادر ارجمند خویش، نیت خونخواهی خود را با او در میان گذاشت و اگر چند آن بزرگ، برادر را از این کار برحذر داشت، لیکن «زید» همچنان از عزیمت خود روی برنتافت. باری امر بیعت کوفیان با «زید بن علی (ع)» بشتاب صورت می بست تا بدانجا که در زمانی اندک، بی آنکه «یوسف بن عمر» از این ماجرا آگاه گردد چهل هزار تن بر گرد وی حلقه زدند. [ صفحه 39] در همان روزها، یک تن از یاران محرم، «زید» را پرسید: - اکنون شمار
بیعتیان تو چند است؟ «زید» پاسخ داد: - چهل هزار تن از مردم کوفه سر در حلقه ی پیمان من دارند. رفیق محرم، بار دیگر سئوال کرد: - ازاهل این دیار چندین هزار کس، با نیای تو «حسین بن علی (ع)» پیمان بسته بودند؟ «زید» گفت: - هشتاد هزار مرد کوفی به بیعت جدم «حسین (ع)» درآمده بودند. دوست «زید»، دیگر باره وی را پرسید: - تو را فضیلت بیشتر است یا جدت «حسین (ع)» را؟ «زید» گفت: -مسلم است که «حسین (ع)» بر من افضل بود. رفیق «زید» پرسید: - مردم این روزگار بهترند، یا آن کسان که در عصر «حسین (ع)» می زیستند؟ «زید» پاسخ داد: - بی گمان آنان که در عهد «حسین (ع)» به سر می بردند، مردمی پارساتر بودند. دوست «زید» گفت: - در این صورت، چگونه دست به کاری چنین خطیر می زنی؟ در حالی که آنچه بر «حسین بن علی (ع)» گذشت، هنوز از خاطرها نرفته است [15] . «زید» وی را پاسخی نداد، او بی توجه به گفتار کسان و یاران خویش، [ صفحه 40] به سوی سرنوشت حزن انگیز خود می شتافت. در آستانه ی خروج «زید»، راز وی و مردم کوفه آشکار شد و «یوسف بن عمر» بی درنگ برای درهم کوفتن این جنبش آماده گشت. همزمان با وقتی که منادیان «زید» به منظور گرد آوردن هم پیمانان وی، ندای «یا منصور امت» در کوی و برزن سر داده بودند، حاکم کوفه با شتاب، به احضار آن دیار در مسجد شهر فرمان داد و همین که صحن مسجد از جماعت انباشته شد، به منظور قطع رابطه ی ایشان، با «زید» مأمورانی بر درهای آنجا گماشت
تا از خروج کوفیان ممانعت شود. نیروهای حکومتی به سرعت آماده شد و در فرصتی اندک، به میان دو گروه، پیکاری صعب پدید آمد، هر چند در صف «زید» بیش از چند صد تن دیده نمی شد و جز این گروه قلیل، از آن چهل هزار مرد کوفی که بیعت وی را به گردن داشتند اثری آشکار نبود! در غلوای پیکار، «زید» از قلت یاران خود، اظهار شگفتی کرد. یکی گفت: - «یوسف بن عمر»، بیعتیان را در مسجد شهر حصار داده است. «زید» به لحنی آمیخته با تأسف و طنز، گفت: - پیدا است که چه مقدار از آن چهل هزارتن در درون چهار دیوار مسجد زندانی توانند بود! آتش نبرد، لحظه به لحظه تافته تر می گشت و صحنه ی جنگ به کناسه ی کوفه کشیده شده بود. «زید بن علی (ع)» بی واهمه از ناچیز بودن همدستان خویش، پیکاری نمایان می کرد، اما این همدستان ناچیز نیز کم کم از گرد وی کناره می جستند و میدان رزم را پشت سر می نهادند. «یوسف بن عمر» بر بالای تپه ای به تماشای نبرد ایستاده بود و هر [ صفحه 41] به چند گاه، مردانی تازه نفس به مدد رزمندگان خویش می فرستاد. رفته رفته نتیجه ی کار آشکار می شد و در میان برق سر نیزه ها و تلألؤ شمشیرها، غلبه ی نیروی حکومتی مسلم می گشت. «زید بن علی (ع)» دل بر مرگ نهاده بود و به همراهی وفاداران معدودی که وی را در آن هنگامه، تنها رها نکرده بودند، مردانه و بی تزلزل شمشیر می زد، یاران از جان گذشته ی او نیز در کار نبرد دلیری ها می کردند، لیکن با قلت آن جمع، تلاش ایشان بی حاصل می نمود و نتیجه ای
عاید نمی گشت. روز کوفه کم کم درگیرودار آن پیکار خونین به پایان رسید، اما کوشش مردان جنگجو همچنان با سختی و به شدت ادامه داشت، در اثنای نبرد و در تاریک روشن هوای شامگاه، ناگهان تیری بر پیشانی «زید» نشست، علوی دلیر و غیرتمند، استقامت خویش را به آسیب تیر از دست داد و بر زمین در غلتید. یاران «زید» به مشاهده ی این وضع، دست از جنگ بازداشتند و شتابان، او را به دوش کشیدند و از معرکه به در بردند. قلب مرد جنگاور هنوز می تپید و در پیکر خسته و خون آلودش اندکی از نیروی حیات باقی بود، او را در سرای یک تن از پیروانش فرود آوردند و چون پیکان تیر، در پیشانی وی همچنان جای داشت، به ضرورت، جراحی بر بالین او حاضر کردند. جراح، آماده ی کار شد و ناوک تیر را از حفره ای که در پیشانی «زید» ایجاد کرده بود برآورد، اما با این عمل، جان مجروح نیز از قالب تن برآمد و «زید بن علی (ع)» شهادت یافت. نیمه شب، جسد بیجان قربانی کوفه را در ممر آبی دفن کردند تا از آسیب دشمن مصون بماند، لیکن بامداد دیگر، مرد جراح، به ملاقات «یوسف بن عمر» رفت و به امید پاداش، گور «زید» را معلوم گردانید. پس از آن، به اشاره ی حاکم کوفه، مأموران حکومتی بی درنگ به کار [ صفحه 42] پرداختند، جسد «زید» را از گور پنهانی به درآوردند و سر از تن او جدا کردند. «یوسف بن عمر» سر «زید» را به نزد «هشام» فرستاد و پیکر او به فرمان وی در کناسه ی کوفه به دار رفت، اما قصه ی «زید»
هنوز ناتمام مانده بود. گفته اند که پیکر او پنجاه ماه در کناسه ی کوفه بر دار بماند، [16] ، پس از مرگ «هشام» جانشین وی «ولید بن یزید»، والی کوفه را مأمور کرد تا در پای دار «زید» آتشی برافروخت و راکب و مرکوب را با هم بسوخت! در قلب سیاه آن شب سهمگین، پس از آنکه همراهان «زید بن علی» پیکر بی جان او را به خاک سپردند، تنی چند از جمع ایشان در معیت جوانی نورس، بر اسب های آماده نشستند و با شتاب دیار کوفه را به مقصد مدائن ترک گفتند. جوان کم سال، که دلی آکنده از غم داشت، «یحیی بن زید» بود. «یحیی بن زید» پس از مرگ پدر و دفن وی، بی تأمل کانون حادثه ای را پشت سر نهاد و به مدائن رفت، اما چون دانست در آنجا از وی دست باز نخواهند داشت، به ری کوچ کرد و از ری نیز خویش را به خراسان رسانید. در خراسان ماهی چند، روزگار «یحیی» به آوارگی گذشت، سرانجام گذر وی به دیار بلخ افتاد و آنجا در پناه «جریش بن عبدالله شیبانی» برای خویش مأمنی یافت. اما جاسوسان «یوسف بن عمر» همه جا در جستجوی وی بودند و پس از کشف اقامتگاه او، حاکم کوفه، از «نصر بن سیار» والی خراسان خواستار شد تا عامل بلخ را به دستگیری او مأمور گرداند. به فرمان «نصر»، حاکم بلخ «جریش بن عبدالله» را به تسلیم «یحیی» [ صفحه 43] دعوت کرد، اما «جریش» مهمان خویش را پنهان ساخته بود و وی را از دست نمی گذاشت! مأموران حکومت به شکنجه ی او برخاستند، «جریش» به تحمل ضربه های ششصد
تازیانه تن داد و سوگند یاد کرد که نه تنها تازیانه، که هزار تیغ بر جان خویش می خرد، لیکن برای تسلیم «یحیی» گر چه در زیر پای وی باشد، گام برنمی دارد! [17] . با این همه ایادی حکومت از آزار «جریش» دست نمی شستند تا آنجا که فرزند او بر جان پدر بترسید و زینهاری وی رابه آنان سپرد. «یحیی» را به زنجیر کشیدند و به سوی «نصر بن سیار» فرستادند، «نصر»، «یوسف بن عمر» را بر ماجرا آگاه کرد و «یوسف» از دربار دمشق خواست تا تکلیف کار «یحیی» معین شود. «ولید بن یزید» خلیفه ی وقت، به آزادی «یحیی» فرمان داد و «نصر بن سیار» وی را به آن شرط رها کرد که سرزمین خراسان را ترک گوید. «یحیی» از مرو به سرخس آمد و از آنجا به نیشابور رفت. در نیشابور هفتاد تن از معتقدان او با وی ملحق شدند و «عمرو بن زراره» عامل آنجا «نصر» را به مکتوبی از این حال با خبر گردانید. «نصر بن سیار» عامل نیشابور را فرمان کرد که هرگاه «یحیی» و پیروانش در آن دیار قصد اقامت کنند، به جنگ با ایشان مبادرت ورزد. در تعقیب این فرمان «عمرو بن زراره» سپاهی گرد کرد و بر سر راه «یحیی» درآمد. «یحیی» وی را گفت: - منظور ما پیکار نیست، بلکه آهنگ عراق داریم. [ صفحه 44] «عمرو» بی اعتنا به این سخن، به نیروی خود فرمان حمله داد، پیروان «یحیی» به مقابله برخاستند و در آن میان، «عمرو بن زراره» مقتول گشت. قتل «عمرو» سرنوشت «یحیی» را روشن کرد، از آنجا به هرات و از هرات به جوزجان
رفت و در ناحیه ی جوزجان، میان وی و قوای عظیمی که «نصر بن سیار» به پیکار او فرستاده بود، تلاقی روی داد. «یحیی بن زید» کوشش مردانه به جای آورد، اما برابری او با سپاه «نصر» بی فایده بود و سرانجام پس از سه روز پایداری به زخم تیری از پای در آمد.... شهادت «زید بن علی (ع)» و فرزندش «یحیی» دو ضربت کاری دیگر بر پیکر خلافت اموی فرود آورد و کار در هم ریختن دستگاه فساد دمشق را سریعتر و آسانتر کرد. مظالم «آل امیه» و بی خبری ایشان از راه و رسم دین و سهل انگاری هایی که در رعایت و جانبداری شعائر اسلامی می کردند، جامعه ی مسلمین را به کلی از ادامه ی حکومت ایشان بیزار کرد و هر چند چنان که گفتیم، جنبش های کوچک و ضعیف در مقابله با آن بساط ظلم و زور، یک به یک منکوب قوت قاهرانه ی مسندنشینان دمشق گردید لیکن همین جنبش ها در تنبه اجتماعات مسلمان سخت مؤثر افتاد و هر یک تجربه ای در راه ایجاد انقلابی عظیم شد که به واژگون کردن آن کانون تباهی انجامید. نکته ای دیگر که به خصوص در اواخر دوران حکومت بیداد «بنی امیه» توجه طبقات مسلمین را به خود معطوف می داشت، حقانیت «آل علی» بود؛ به نحوی که این فکر در بسیاری از اقطار اسلامی، زمینه ی انتشار دعوت شیعه را فراهم می کرد. انعطاف افکار عمومی به خاندان «علی (ع)» فرصتی به دست داده بود تا «محمد بن علی» یک تن از اعقاب «عباس» عم پیغمبر اکرم نیز بخت خود و فرزندان خود را در راه احراز مقام خلافت آزمون کند. [ صفحه 45] گفته اند «ابوهاشم» رهبر فرقه ی