- درآمد 1
- مجموعهي حاضر 3
- شرح سجستاني بر قصيدهي ابو المفاخر رازي 6
- شرح قصيدهي ابو المفاخر 10
- قصيده «بال مرصع» من كلام ابو المفاخر رازي في منقبة امام ثامن علیه السلام 13
- قصيده مولانا غياث در جواب ابو المفاخر رازي في منقبة سيدنا اميرالمؤمنين علیه السلام 17
- جواب قصيدهي بال مرصع خواجوي كرماني 20
- مطلع 22
- جواب قصيدهي بال مرصع بابا سودائي 24
- جواب قصيدهي بال مرصع ابن حسام 27
- جواب بال مرصع مولانا انوري 29
- جواب بال مرصع مولانا هلالي 32
- جواب قصيده بال مرصع ملا شوقي نراقي 34
- مطلع 37
- جواب قصيدهي بال مرصع آقا معصوم قزويني متخلص به «خاوري» 39
- جواب قصيده بال مرصع آخوند رسول كاشي 44
- مطلع 44
- من كلام المفاخر رازي 47
- جواب قصيده بال مرصع من كلام مولانا نظام الحق و الدين احمد المعروف بين الائمه بالأطعمه 51
- جواب بال مرصع در مدح امام هشتم علي بن موسي الرضا علیهما السلام و منقبت اميرالمؤمنين ناصر بخارايي 53
- پاورقي 54
بار غم اين نمود قامت افلاك خم
ز آه دل آن [371] بسوخت خرمن چرخ كهن
جامهي غم زد به نيل از الم اين مسيح
حضرت ادريس شد از غم آن سينه زن
از الم اين و آن رفت به زندان غم
يوسف و يعقوب شد ساكن بيت الحزن
آه كه با اين چه كرد حادثهي كربلا
داد كه با آن چه [372] باخت مهرهي شطرنج زن
يك دو سه بيتي مرا پند مناسب فتاد
تا بپذيرد مگر [373] عارف صاحب سخن
حرص جهان تا به كي سعي طلب تا به چند
بازگشا ديدهي ذهن و ذكا و بتن [374].
يك نظر بينشي جانب افلاك كن
يك نگه عبرتي بر سوي [375] عالم فكن
عهد جهان را نگر پيك اجل را ببين
هر طرفي جلوه كن [376] بگذر ازين ما و من
پادشهان جهان با همه نام و نشان
محو شده [377] جمله از لوح خيالات ظن
خسرو كاؤس كي بسخر و افراسياب
قيصر و خاقان چين زال و زر و نستهن [378].
بهمن و اسفنديار بيژن [379] و سام سوار
كسري و جمشيد جم كيو قزل ارسلن [380].
تيغ فكند و سپر عاقبت از پشت رخش
در تك چاه اجل گشت نگون پيلتن
دهشت بهرام گور بود اگر كور را
عاقبتش گور شد منزل و جا و سكن
رفت سكندر اگر [381] از پي آب حيات
كرد سرانجام تلخ شربت مرگش دهن
رفت به باد فنا افسر گشتاسبي
تير فلك كور كرد ديدهي روئين [382] تن
بر ندهد نخل اين باغ جهان خراب [383].
باركن از اين رباط خيمهي هستي مزن
گر طلبي جام جم صاف چو آينه باش
تا كه در آن بنگري عكس رخ خويشتن
«شوقي» دلخسته را يك نظري كن شها
زانكه بغربت غريب مانده به دام محن
گشته ملول و حزين اي شه دنيا و دين
ساز خلاصش ز لطف از غم دير كهن
گر سخنم را كمال بشنود و فخر راز
هر دو كنند آفرين بر من و اشعار من
بعد سي و پنج سال زاد پي يادگار
طبع چو فرزند اين طفل عزيز سخن