- درآمد 1
- مجموعهي حاضر 3
- شرح سجستاني بر قصيدهي ابو المفاخر رازي 6
- شرح قصيدهي ابو المفاخر 10
- قصيده «بال مرصع» من كلام ابو المفاخر رازي في منقبة امام ثامن علیه السلام 13
- قصيده مولانا غياث در جواب ابو المفاخر رازي في منقبة سيدنا اميرالمؤمنين علیه السلام 17
- جواب قصيدهي بال مرصع خواجوي كرماني 20
- مطلع 22
- جواب قصيدهي بال مرصع بابا سودائي 24
- جواب قصيدهي بال مرصع ابن حسام 27
- جواب بال مرصع مولانا انوري 29
- جواب بال مرصع مولانا هلالي 32
- جواب قصيده بال مرصع ملا شوقي نراقي 34
- مطلع 37
- جواب قصيدهي بال مرصع آقا معصوم قزويني متخلص به «خاوري» 39
- جواب قصيده بال مرصع آخوند رسول كاشي 44
- مطلع 44
- من كلام المفاخر رازي 47
- جواب قصيده بال مرصع من كلام مولانا نظام الحق و الدين احمد المعروف بين الائمه بالأطعمه 51
- جواب بال مرصع در مدح امام هشتم علي بن موسي الرضا علیهما السلام و منقبت اميرالمؤمنين ناصر بخارايي 53
- پاورقي 54
[بيت]
دايرهي اژدها بر تن گردون كمند
نايرهي فرقدان درچهي هامون شطن
كنايه از آتش است؛ يعني چون كه عمل به آنچه گذشت كردي، سرخ رنگ شد، حال بينداز در آتش. و شطن ريسمان درازي است كه در چاه آويزند؛ يعني چون انداختي در آتش، اگر آب شد و فرو رفت همچو فرو رفتن شطن در چاه، پس صحيح است بردار آنچه مذكور ميشود به عمل آر والسلام.
«بيت»
جسم شب تيره را هم برص و هم جذام
چشم شب خيره را هم سبل و هم وشن
يعني چون بعد از آب شدن از كوره بيرون آور، اگر سياه رنگ شد محتاج است به برص و هم به جذام. برص سفيدي را گويند و اين برص غرض از چيزي كه اهل فن ميدانند و جذام بغير ما مشهور، به لسان اهل نخشب زاج باشد؛ يعني اگر سياه باشد اندك زاج بر آن بمال. بايد دانست كه اين شرح را چون صاحب اين فن به رمز بر ميخورد اكتفا به اختصار شد از جهت خوف اين كه نااهل را بهرهاي نباشد.
در نظر مردمك چون ترهزار سپهر
روشنيش كو كنار تيرگيش پر پهن
يعني آنچه گذشت چون كردي در نظر بدار مردمك را. شيخ بهايي فرموده: فعل امر است دراين فن و چوني كه بعد از مردمك هست جانب است؛ يعني آن معمول را به جانب تره زار سپهر كه كنايه از آسمان باشد بدار اگر پر روشن است اندك كو كنار بر او، زن كه خشخاش باشد. اگر تار است اندك پر پهن. پر پهن را گاه اطلاق بر پروين هم كنند و اينجا خرفه منظور است؛ يعني اگر تار است روشنيش كو كنار و اگر روشن است تيرگيش پر پهن والسلام.
پوشيده نماند كه هر جا لفظي كه اسم از براي شهر يا صفت يا غيره باشد او مركب [است] از اجزاي كيميا است. مثل خراسان و باركي و زنگي و رومي. چنان كه خراسان را به معني آفتاب و نقيض دشواري گرفتهاند در بعضي اشعار. و غرض ابو المفاخر در اين قصيده اين بود كه لفظ هاي او مطابق معني باشد و معني را موافق الفاظ كه غير صاحب اين فن بر او اطلاعي نباشد، چون شرح اينجا رسيد، ديگر احتياج به ايضاح نيست. باقي را به اين قياس كنند، والله علم نقل من كنز الغرائب عباسي بصواب.