چه عقاید باطل و اشتباهی بوده است.
پس روی بازگرداند و عزم بازگشت کرد؛ اما پیش از آن که از درب مدرسه دور شود، کتاب هایش را کنار دَرِ ورودی مدرسه گذاشت و از آن جا دور شد و بدین ترتیب با آن نوشته ها که حاوی دانش راستین نبود، وداع کرد.
خالد در مغازه خود نشسته بود که ناگهان صدایی او را به خود آورد:
«ای خالد گرامی! ای دوست عزیز!».
خالد سر بلند کرد و ابن جهم را دید که با اشتیاق به سمت او می آمد. با دیدن ابن جهم خوشحال شد و گفت:
«به به! خوش آمدید؛ چه عجب به این جا تشریف فرما شدید! اکنون که ساعت درس و مباحثه شماست!».
ابن جهم در حالی که کنار خالد می نشست، خنده ای کرد و گفت