2.شربت گوارا و اخبار ناگوار
ابن جهم هر چه اصرار کرد که باید زودتر به مدرسه و درس و بحث برسد، خالد اجازه نداد و او را به اجبار به مغازه خود برد و در بهترین نقطه نشاند. به سرعت شربتی از بهترین میوه هایی که در مغازه داشت، آماده کرد و پیش روی ابن جهم نهاد. ابن جهم که دیگر نمی توانست از آن شربت گوارا بگذرد، یک نفس شربت را سر کشید و رو به خالد گفت:
«واقعا که شربتِ گوارایی بود! از شما سپاس گزارم».
خالد با خوشحالی گفت:
«گوارای وجود ای ابن جهم بزرگوار! اگر بدانم شما از اینِ شربت خوشتان آمده، به خادمِ