چنان شیرین است این سخن ابوحبیب نباجی که هوش از سر می برد و آگاهی ما را به آن امام رئوف، صدچندان می کند:
در عالم رؤیا، پیامبر را دیدم که به نباج آمد و به مسجد حجاج وارد شد. خدمت او رسیدم و سلام کردم. حضرت بر حصیری نشسته بود و مقابلش طبقی از خرمای صیحانی بود. مشتی به من داد. شمردم. هجده دانه بود... . از خواب بیدار شدم. بیست روز گذشت. روزی شنیدم در کوچه و خیابان بانگ می زنند: «حضرت رضا از مدینه رسیده؛ وارد نباج شده و به مسجد حجاج آمده است. سراسیمه به مسجد رفتم. حضرت همان جایی جلوس کرده بود که پیغمبر؛ بر همان حصیری نشسته بود که پیغمبر! مقابل وی نیز طبقی از خرمای صیحانی بود... . سلام کردم. جواب گفت و مشتی خرما به من داد. شمردم. هجده دانه بود. گفتم: «آقای من، بیشتر عنایت کنید.» فرمود: «اگر پیامبر بیشتر عطا می کرد، ما نیز بیشتر می دادیم.»(1)
هوش از سر می بَرَد این پیوند روحانی. ازاین رو مشهد برای ما همه جاست: مدینه است و کربلا و نجف؛ کاظمین است و سامرا.
و من در این نوشته می خواهم قدری از سجایای اخلاقی و جلوه های رفتاری صاحب این حرم بگویم که هربار به زیارت آمدید، بدانید کجا
1- . عیون اخبار الرضا، ج2، ص457.