را ببوسيدند استحلال نمودند و دانستند كه آن حضرت، امام به حق است و وارث انبياست كه حق تعالي باد را در فرمان [51] آن حضرت كرده، همچنانكه در حكم سليمان بود. [52].
في الجمله اوقات آن حضرت با مأمون بدين نسق ميگذشت تا آنكه بني العباس با مأمون مخالفت كردند و در بغداد، ابراهيم بن مهدي را كه عم مأمون بود خليفه ساختند و احوال ممالك بر مأمون شوريده شد و بعضي از امرا از تقصيرات فضل بن سهل شمردند و خاطر مأمون را با فضل متغير ساختند و در امر ولايت عهد حضرت امام فضل بن سهل ساعي بود و او در باطن از شيعه و موالي حضرت امام بود. [53] اين معني را خاطرنشان مأمون كردند و با او گفتند: اگر قصد حضرت امام نميكني و دفع فضل بن سهل نمينمايي، خلافت از دست تو بيرون رود. مأمون - عليه اللعنه - به سخن ايشان فريفته شد و در قصد حضرت امام شد و از خراسان متوجه بغداد گشت جهت تدارك امر ابراهيم بن مهدي و استمالت خاطر بني العباس را مقصود بر قصد حضرت امام دانسته حضرت امام آن معني را از جفر و جامعه دانست بود كه گويند مأمون يك خوشه انگور را نصفي مسموم ساخته بود و در طبقي نهاده بفرستاد و حضرت امام را عليهالسلام طلب نمود و آن روز در موضع سناباد از مملكت طوس كه حالي اسم آن موضع مشهد است نزول كرده بود.
چون حضرت امام عليهالسلام حاضر شد آن خوشه انگور در دست گرفت و از آن نصف كه زهرآلود نبود ميخورد و چون آن نصف بخورد گفت: اي ابوالحسن اين بسيار انگوري خوبست و ميخواهم كه تو از اين خوشه بخوري. حضرت امام ميدانست كه آن مسموم است فاما به قضاي حضرت حق تعالي راضي بود. امتناع از خوردن آن نتوانست نمودن، خوشه را از دست مأمون بستد و چند دانه از آن تناول فرمود و مزاج