کرامات الرضویه صفحه 113

صفحه 113

گفت مرا پسري بود كه مايه حيات من بود و او در جنگ اسحق آباد مفقود شده و هيچ خبري از او ندارم و او را مادري است كه شب و روز پيوسته در فراقش گريه و بي قراري مي‌كند و من چون شنيده ام كه دعاي من در اين مشهد شريف مستجاب ميشود لاجرم خود را باين عتبه مقدسه رسانيده ام تا اظهار حاجت كنم و به مقصود خود برسم.

من چون بر اين قضيه مطلع شدم دلم به حالش سوخت و دستش را گرفته و با يكديگر از حرم بيرون آمديم و من باين خيال بودم كه او را به منزلم برده پذيرائي و دلجوئي و مهماني كنم تا از مسجد بيرون شديم ناگهان جواني بلند قامت و تازه خط ديدم كه جامه اي كهنه اي دربر داشت تا آن جوان نظرش به آن مرد افتاد دستهاي خود را بر گردن او انداخت و هر دو شروع به گريه كردند معلوم شد كه اين جوان همان كسي است كه مرد ترك خبر او را از خدا به توسط حضرت رضا (ع) مي‌طلبيد و باين زودي دعاي پيرمرد مستجاب شد.

از آن جوان پرسيدم كه تا حالا كجا بودي و چطور به اينجا آمدي؟! گفت من پس از جنگ در طبرستان واقع شدم در آنجا شخصي از اهل ديلم مرا تربيت كرد تا بزرگ شدم و در جستجوي پدر و مادر خود بود چون خبري از آنها نداشتم.

در اين اثناء گروهي را ديدم كه رو به مشهد مقدس آورده منهم همراه آنها شدم تا باين مكان شريف رسيدم.

آنگاه آن مرد ترك كه پدر آن جوان بود گفت حال كه چنين پيش آمدي شد من ديگر بر خود قرار دادم كه تا زنده هستم دست از اين مشهد شريف بر ندارم. [50].

درمانده ام دستم بگير مولا علي موسي الرضا(ع)

افتاده ام دستم بگير مولا علي موسي الرضا(ع)

پاسخ ده از لطف و كرم از در مرانم با كرم

آواره ام دستم بگير مولا علي موسي الرضا(ع)

اي ملجا درماندگان اي چاره بيچارگان

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه