کرامات الرضویه صفحه 171

صفحه 171

امام هشتم (ع) بجويم و عرض كنم يا شفا يا مرگ وگرنه من به محل خود برنمي گردم و سر به صحرا مي‌گذارم.

سپس براه افتاده به كفشداري صحن كهنه كه پهلوي ايوان طلا بود رسيدم كفشدار مرا مي‌شناخت و از لالي چند ماهه من با خبر بود پس كفش از پايم بيرون آوردم و چون قدم به ايوان مبارك نهادم حالتي در خود يافتم كه نمي‌توانستم قدم از قدم بردارم يا اينكه خَم شوم يا اينكه بنشينم مثل اينكه مرا به ريسمان بسته و نگاه داشته اند متحير بودم.

ناگهان صدائي شنيدم كه يكي مي‌گويد بلند بگو بسم الله الرحمن الرحيم والده ام كجاست خواستم بگويم نتوانستم بار ديگر همين ندا را شنيدم باز خواستم بگويم نتوانستم دفعه سوم فرياد بلند شد بگو بسم الله الرحمن الرحيم والده كجاست در اين مرتبه گويا آب سردي از فرق تا پايم ريخته شد و فرياد كشيدم بسم الله الرحمن الرحيم والده كجاست.

تا اين فرياد را كشيدم ديدم والده ام ميان ايوان پيش من است تا مرا ديد و فهميد زبانم باز شده است از شوق به گريه درآمد و دست به گردنم در آورده و مرا بوسيد!!

گفتم: مادر جان كجا بودي؟

فرمود: پشت پنجره فولاد بودم شفاي تو را از امام رضا ضامن غريبان (ع) مي‌خواستم كه ناگاه صداي تو را شنيدم كه مي‌گوئي بسم الله الرحمن الرحيم والده ام كجاست صداي تو را كه شنيدم دانستم كه حضرت امام رضا (ع) تو را شفا داده است لذا نزد تو آمدم.

سيد مي‌گويد آنگاه مردم گرد من جمع شده جامه هاي مرا پاره پاره كردند پس مرا نزد متولي آستان قدس رضوي (ع) بردند و او پنج تومان بمن داد و نيز مرا نزد حكومت وقت شاهزاده نير الدوله بردند او هم پنج تومان به من داد.

گر جان طلبي بكوي جانانه بيا

از عقل برون شو و چو ديوانه بيا

شمع رخ دوست در خراسان سوزد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه