کرامات الرضویه صفحه 322

صفحه 322

چند ماه هم براي تكميل زيارت توقف نمودم و سخن آن مرحوم كه جواب نامه را بگيرم و بياور از نظرم محو شده بود، تا شبي كه صبحش عازم بر حركت بودم براي زيارت وداع مشرف شدم. و چون پس از نماز مغرب و عشاء مشغول نماز زيارت شدم شنيدم صداي قرق باش بلند شد كه زائرين از حرم بيرون روند و خدام آن حضرت حرم را تنظيف نمايند.

من متحير شدم كه اول شب كه وقت در بستن نيست ولي تا من از نماز زيارت فارغ شدم ديدم در حرم مطهر كسي نمانده به غير از من پس من برخاستم كه از حرم بيرون روم ناگاه ديدم بزرگواري در نهايت عظمت و جلالت از طرف بالا سر با كمال وقار قدم مي‌زند. چون برابر من رسيد فرمود:

حاج ميرزا حسن وقتي كه به اشرف رسيدي سلام مرا به حاجي اشرفي برسان و بگو:

آئينه شو جمال پري طلعتان طلب

جاروب زن بخانه و پس ميهمان طلب

آنگاه از برابر من گذشت و غائب گرديد. من بفكر افتادم كه اين بزرگوار كه بود كه مرا باسم خواند و پيغام داد. پس برخاستم و گردش كردم در حرم مطهر او را نديدم و يكمرتبه ملتفت شدم كه اوضاع حرم به مثل اول است و مردم در حرم مطهر بعضي ايستاده و بعضي نشسته اند و مشغول زيارت و عبادتند.

حال ضعفي بمن روي داد و چون بحال آمدم از هر كس پرسيدم چه حادثه در حرم روي داد مردم از سئوال من تعجب كردند كه حادثه اي نبوده تو چه مي‌پرسي آنوقت فهميدم كه عالم مكاشفه اي براي من روي داده بود و عقيده ام به حاجي زياد شد و بر غفلت خود متأثر شدم.

پس از مشهد حركت كردم تا به اشرف رسيدم و يكسره رفتم در خانه مرحوم حاجي تا پيغام حضرت رضا (ع) را به او برسانم و چون در را كوبيدم صداي حاجي بلند شد كه حاجي ميرزا حسن آمدي قبول باشد بلي. [73].

آئينه شو جمال پري طلعتان طلب

جاروب زن بخانه و پس ميهمان طلب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه