کرامات الرضویه صفحه 33

صفحه 33

خسرو عرش وجودي و شه عرش آفرين

مظهر اسماء حسنائي و حسن ذوالجمال

يك نظر اي نور جانان بر حقير افكن ز مهر

از ره لطف و كرم شايد كه تا يابد كمال

شفاي ميرزا

ميرزا آقاي سبزواري در اداره ژاندارمري توپچي بود. مأمور مي‌شود با پنج نفر از توپ چيان يك گاري فشنگ و باروت به شهر تربت ببرند و چون از مشهد خارج مي‌شوند در بين راه يكي از آنها اتفاقا آتش سيگارش به صندوق باروت مي‌رسد و فورا آتش مي‌گيرد و بلا تأمل سه نفر از ايشان هلاك و سه نفر ديگر زخمي مي‌شوند.

خود ميرزا آقا مي‌گفت من يكمرتبه ملتفت شدم ديدم قوه باروت مرا حركت داده و ده زراع (5 متر) بخط مستقيم بالا برد و فرود آورد و گوشتهاي رگهاي پاهاي من تا پاشنه پا تمامي سوخت. پس مرا به مشهد به مريضخانه لشكري بردند و حدود يكماه مشغول معالجه شدند.

سپس مرا از آنجا به مريضخانه حضرتي بردند و مدت هشت ماه در آنجا تحت معالجه بودم تا اينكه جراحت و چرك التيام شد ولي ابدا قدرت حركت نداشتم. زيرا كه رگهاي پا بكلي سوخته بود. تا شبي با حالت دل شكستگي گريه بسياري كردم. آنگاه توجه ب حضرت رضا (ع) نموده عرضه داشتم يابن رسول اللّه، من كه سيدم و از خانواده شما مي‌باشم، آخر نبايد شما بداد من بيچاره برسيد.

از گريه شديد خوابم برد در عالم خواب ديدم كه سيد بزرگواري نزد من است و مي‌فرمايد ميرزا آقا حالت چطور است؟

تا اين اظهار مرحمت را نمود فورا دستش را گرفتم و گفتم شما كيستيد كه احوال مرا مي‌پرسيد؟ آيا از اهل سبزواريد يا از خويشاوندان من هستيد؟ فرمود مي‌خواهي چه كني من هر كس هستم آمده ام احوال تو را بپرسم. عرض كردم: نمي‌شود، مي‌خواهم بفهمم و شما را بشناسم. چرا كه تاكنون هيچكس احوال مرا نپرسيده است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه