کرامات الرضویه صفحه 386

صفحه 386

ولي پاي چپم همان طور باقي ماند بطوريكه با عصا نمي‌توانستم بخوبي حركت كنم پس با نااميدي تمام به تبريز برگشتم و در آنجا هم خيلي خرج معالجه كردم و هر كس هرچه گفت و تجويز كرد اجراء كردم و دكان عطر فروشي و خانه و زندگانيم را به پول تبديل كرده و صرف و خرج معالجه كردم و دوباره به تهران برگشتم و به بيمارستان شوروي مراجعه نمودم.

ولي آنجا هم پس از معالجات زياد گفتند معالجه اثري ندارد و پاي تو براي هميشه فلج خواهد بود.

به تبريز برگشتم و روز اول عيد نوروز به خانه يكي از اطباء تبريز به نام دكتر منصور اشرافي كه با خانواده ما و همچنين مرض من آشنائي كامل داشت رفتم و با التماس از او خواستم كه اگر راهي براي معالجه پايم باقي است بگويد و اگر هم ممكن نيست بگويد تا من ديگر باين در و آن در نزنم آن دكتر پس از معاينه دقيق سوزني بپايم فرو كرد و من هيچ احساس دردي نكردم.

آنگاه مقداري از خون مرا براي تجزيه گرفت و پس از تجزيه گفت ميرعلي معالجه پاي تو ثمري ندارد متأسفانه تو براي هميشه فلج خواهي بود.

اين بود من در آن روز بسيار ناراحت شدم با اينكه آنروز روز عيد بود و مردم همه غرق شادي و سرور بودند پس من با دلي شكسته به خانه يكي از رفقاي خود رفتم و سخنان دكتر را براي او گفتم آن دوستم كه مردي سالخورده بود مرا دلداري داد و گفت ميرعلي تو كه جوان با تقوي و متديّني هستي خوب است به طبيب واقعي يعني حضرت رضا (ع) مراجعه كني و براي پابوسي آن حضرت به مشهد مشرف شوي.

به محض اينكه آن دوستم چنين سخني گفت اشكهاي من جاري شد و همان لحظه تصميم گرفتم براي تشرف به زيارت و پس از تهيه وسائل سفر حركت كردم و ساعت هفت و نيم روز پنجشنبه وارد شهر مشهد شدم.

از آنجائيكه خيلي اشتياق داشتم بدون آنكه منزلي بگيرم و استراحت كنم با هر زحمتي بود خود را به صحن مطهر رساندم و قبل از تشرف بحرم برگشتم و غسل زيارت كردم و تمام افرادي كه در حمّام بودند باين حال من تأسف مي‌خوردند.

در هر حال بحرم مشرف شدم و بيرون آمدم و چون خيلي گرسنه بودم به بازار رفتم و قدري خوراكي تهيه كردم و خوردم و دوباره بحرم باز گشتم و ديگر خارج نشدم تا شب ساعت يازده در گوشه اي نشسته بودم و يكي از پاسداران حرم مواظبت مرا داشت كه زيردست و پاي جمعيت انبوه حرم لگدمال نشوم.

در همين مواقع بود كه با زحمت زياد به ضريح مطهر نزديك شدم و با صداي بلند به ناله و زاري پرداختم و از بس گريه كردم از حال طبيعي خارج شدم و چيزي نفهميدم و در همان حال اغماء و بيهوشي نوري به نظرم رسيد كه از آن صدائي بلند شد و امر كرد و فرمود سيد علي اكبر بلند شو خدايت تو را شفا عنايت نمود از حال اغماء خارج شدم و ملاحظه كردم پايي را كه توانائي نداشتم سنگيني آنرا تحمل كنم و انگشت آن پا را تكان بدهم بحركت آمده پس بدون كمك عصا به كناري رفتم و نماز خواندم و شكر خدا را بجاي آوردم و در اين وقت يكي از همشهريها را كه كاملا بحال من آگاه بود در حرم مطهر ديدم و او خيلي از حال من تعجب نمود و مرا به اطاق خود در مسافرخانه ميانه برد و امروز عده اي از كسبه و كارگران حمام مرا كه باين حال ديدند متعجب شدند و مرا به خدمت آيت الله سبزواري بردند و اشخاصي كه مرا ديده بودند شهادت دادند و جريان را طي نامه اي به آستان قدس نوشتند و باين مناسبت ساعت ده از صبح نقاره شادي زدند به جهت اطلاع عموم و خشنودي مسلمين پس من بايستي هرچه زودتر به شهر خود بروم. و اين مژده بزرگ را به مادر و همسر و دو فرزند و شش برادرم بدهم و البته دوباره در اولين فرصت براي زيارت حضرت رضا صلوات الله عليه باز خواهم گشت. [16].

با حبّ رضا سرشته ايزد گل ما

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه