کرامات الرضویه صفحه 393

صفحه 393

آن زن بيچاره شد و در آن جزيره ماند و شروع كرد بفرياد زدن و گريه كردن و ناله درآمدن و آن طرف و اين طرف دويدن هيچ علاجي براي او نبود و ما دور شديم و ديديم آن بيچاره روي درختي رفت و نظر حسرت به ما مي‌كرد و اشك مي‌ريخت تا وقتي كه ما از نظرش غائب شديم.

پسرها كه از مادر نااميد شدند ناله و گريه و اضطراب شان زياد شد و گريه ايشان گويا نمكي بود كه بر روي جراحات دلم پاشيده مي‌شد لكن چون به وسط دريا رسيديم ترس دريا آنها را ساكت كرد و كشتي ما هفت روز در حركت بود تا وقتي كه به كنار دريا رسيده فرود آمديم و از آنجائيكه همه برهنه بوديم روي رفتن به طرفي را نداشتيم.

همانجا مانديم تا اينكه غروب شد و تاريكي شب عالم را فرا گرفت آنگاه خودم بر بلندي برآمدم و نظري انداختم به روي شهر و روشني آتش را از دور ديدم.

پسرها را در آن كشتي گذاشتم و خود بسوي آتش براه افتادم تا به در خانه اي كه درگاهي عالي داشت رسيدم در را كوبيدم مردي از آن خانه بيرون آمد.

من قدري عنبر اشهب كه با خود داشتم به او دادم و چند لباس و فرش گرفتم و فورا برگشتم و خود را به فرزندان خود رساندم و لباس‌ها را به آنها پوشانيدم و صبح آنها را به شهر آوردم و در اين سرا حجره اي گرفته و شبها جوالي برداشته و مي‌رفتيم عنبرها را كه در كشتي داشتم مي‌آوردم تا تمامي را آورده و اسباب زندگي را فراهم ساختيم و اكنون نزديك يكسال مي‌شود كه در اينجا با پسرها بسر مي‌برم و تجارت مي‌كنم ليكن شب و روز از دوري آن زن مهجوره و بي كس و بيچارگي او در ناراحتي و حزن و اندوهم.

راوي گويد از شنيدن اين قضيه رقت تمامي به من دست داد به قسمي كه به گريه افتادم. سپس گفتم (لا راد لقضاءالله و تدبيره و لا مغير لمقاديره و حكمه) گره تقدير را به سر انگشت تدبير نمي‌توان باز كرد و حكم الهي را به چاره گري نمي‌شود تغيير داد.

آنگاه گفتم اگر تو خود را به آستان قدس امام هشتم حضرت رضا (ع) برساني و درد دل خود را به آن بزرگوار عرضه بداري اميد است كه درد تو را علاج كند و اين غم و اندوه تو برطرف شود و تو به مقصود خود برسي. زيرا او پناه بي كسان است و او ياري و كمك مي‌كند.

اين سخن من در او زياد اثر گذاشت و با خدا عهد كرد كه از روي اخلاص يك چراغ قنديلي از طلاي خالص بسازد و پياده به آستان آن حضرت مشرف شود و زوجه خود را از امام رضا (ع) طلب كند.

پس فورا برخواست و همان روز طلاي خوبي تحصيل كرد و بعد از آن قنديلي از طلا ساخت و با دو پسرش بكشتي نشست و روبراه نهاد و بعد از پياده شدن از كشتي راه بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد.

شب آنروزي كه وارد مي‌شد متولي آستان قدس حضرت رضا (ع) را در خواب ديد كه به او فرمود فردا يك شخصي به زيارت ما مي‌آيد تو بايستي او را استقبال كني.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه