کرامات الرضویه صفحه 429

صفحه 429

آن زن هرچه خواست مرا برگرداند قبول نكردم و بيرون شده و يكسره بحرم مشرف گرديدم و فرياد زدم با حال گريه من جدت علي را كشته ام من جدت حسين را كشته ام من چشم مي‌خواهم.

پاسدار حرم دست به شانه من زد كه اين اندازه داد مزن وقت مغرب است مگر تو نماز نمي‌خواني چون در بالاسر مبارك بودم گفتم مرا رو به قبله كن.

پس مرا در مسجد بالاسر رو به قبله نمود و مهري نيز براي من پيدا كرد و بمن داد و گفت نماز بخوان لكن ملتفت باش عقب سرت دو نفر از اشخاص محترمند ايشان را اذيت نكني.

پس نماز مغرب را خواندم و باز شروع بناله و گريه و استغاثه نمودم شنيدم كه آن دو نفر به يكديگر مي‌گفتند اين سگ هرچه فرياد مي‌زند حضرت رضا جواب او را نمي‌دهد. اين سخن بسيار بر من اثر كرد و دلم بي نهايت شكست چند قدم جلو رفتم تا خود را به ضريح رسانيدم و بشدت سرم را به ضريح زدم بقصد هلاك شدن و يقين كردم كه سرم شكست پس حال ضعف بر من روي داد.

شنيدم يكي مي‌گويد محمد چه مي‌گوئي؟ تا اين فرمايش را شنيدم نشستم باز سرم را بشدت كوبيدم.

دو دفعه شنيدم: محمد چه مي‌گوئي اگر چشم مي‌خواهي بتو داديم.

از دهشت آن صدا سربلند كردم و نشستم ديدم همه جا را مي‌بينم و مردم را ديدم ايستاده و نشسته مشغول زيارت خواندن مي‌باشند و چراغها روشن است از شدت شوق باز سرم را به ضريح زدم.

در آن حال ديدم ضريح شكافته شد آقائي ايستاده و بمن نگاه مي‌كند و تبسم مي‌نمايد و مي‌فرمايد محمد محمد چه مي‌گوئي چشم مي‌خواستي بتو داديم.

ديدم آن بزرگوار از مردم بلندتر و جسيم تر و چشمان درشت و محاسن مدور و با لباس سفيد و شالي بر كمر مانند شال شما گفتم سبز بود گفت بلي سبز بود و ديدم تسبيحي در دست داشت كه مي‌درخشيد نمي‌دانم چه جواهري بود كه مثل آن نديده بودم. و آن حضرت همي مي‌فرمود چه مي‌گوئي چه مي‌خواهي؟

من به آن حضرت نگاه مي‌كردم و به مردم نگاه مي‌كردم كه چرا متوجه آن جناب نيستند مثل اينكه آن حضرت را نمي‌بينند و هرقدر آنروز فرمود چه مي‌خواهي مطلبي بنظرم نيامد كه چيزي عرض كنم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه