ماه سامرا: بسته مناسبتی ویژه امام حسن عسکری علیه السلام صفحه 113

صفحه 113

همچنان سر جایش میخ کوب شده بود و چشم از مولایم برنمی داشت. ابامحمد لگام را روی سر استر مرتب کرد و وقتی کارش تمام شد، به سمت خلیفه بازگشت و حاضران نفسی به راحتی کشیدند. خلیفه گفت: مرحبا حالا برو و حیوان را زین کن! ابامحمد رو به پدرم کرد و از او خواست این کار را انجام دهد. هنوز پدرم چند قدمی سمت استر نرفته بود که خلیفه خطاب به ابامحمد گفت: می خواهم خودت این کار را انجام دهی. ابامحمد زین را برداشت و جلو رفت و آن را آرام بر پشت حیوان گذاشت. حیوان یکی دو قدم جلو آمد و حاضران از ترس عقب تر رفتند. ابامحمد دوباره بر پشت حیوان دستی کشید و زین کردن را به پایان رساند و برگشت. خلیفه که می خندید، پرسید: می خواهی بر آن سوار شوی؟ ابامحمد گفت: آری. سپس نزدیک حیوان رفت و آرام بر آن نشست. خادمی که به دنبال ابامحمد آمده بود، گفت: شگفتا! انگار این استر چند دقیقه پیش نیست! ببین چه آرام ایستاده، درحالی که کم مانده بود، آن مرد را شل کند! ابامحمد استر را در حیاط خانه مستعین می دواند و حیوان بسیار زیبا حرکت می کرد. پس از یکی دو دور، مولایم استر را در جای اولش گذاشت و به سمت خلیفه آمد. خلیفه از روی تخت بلند شد و به ابامحمد گفت: امیرالمؤمنین، آن استر را به تو هدیه می دهد. حسن بن علی رو به پدرم کرد و گفت: «لگامش را بگیر!» پدرم حیوان را از حیاط خانه مستعین بیرون آورد، درحالی که بزرگان شهر به تماشا ایستاده بودند و با تعجب پچ پچ می کردند.

انگشتر

فاطمه بختیاری

ابوهاشم قبل از آنکه وارد اتاق شود، با خودش گفت: یادم می ماند.

ابوهاشم مدت ها بود که در فکر نگین انگشتری امام بود. در رؤیاهایش با انگشتر نماز خوانده بود و در سفر و حضر در انگشتش بود. امام حسن عسکری علیه السلام وارد اتاق شد. ابوهاشم خواست سلام کند. امام پیش دستی کرد و سلام گفت. ابوهاشم با شرم جواب سلام را داد و با دست گوشه حصیر کف اتاق

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه