ماه سامرا: بسته مناسبتی ویژه امام حسن عسکری علیه السلام صفحه 114

صفحه 114

را به بازی گرفت. امام صحبت کرد. ابوهاشم هر سؤال که می کرد، امام با خوش رویی و تأمل جواب می داد. ابوهاشم چنان محو حرف های امام شد که نگین انگشتر را از یاد برد. ساعتی را با امام صحبت کرد. آفتاب به لبه دیوار خانه رسیده بود که ابوهاشم گفت: اجازه مرخصی می دهید؟

امام با تبسم، انگشتری را به طرف ابوهاشم گرفت و فرمود: «... خداوند این انگشتر را برای تو مبارک گرداند.» ابوهاشم به یاد آورد چند روز بود که می خواست نگین انگشتری را از امام بخواهد، اما یادش رفته بود که خواسته اش را بگوید، اما امام از کجا می دانست؟ ابوهاشم بارها این سؤال را از خودش پرسید، اما جوابی پیدا نکرد. (1)

این هم کیسه هایتان

مشکلات مالی، عرصه زندگانی را بر وی و پسرش تنگ کرده بود. نمی دانست چگونه باید اژدهای فقر را از خانه خود بیرون کند. شنیده بود امام عسکری علیه السلام مردی بخشنده و غم خوار مستمندان است.

به همراه پسرش ناراحت و پریشان به سوی خانه امام حرکت کرد. میان راه به پسرش گفت: «ای کاش امام پانصد درهم به من بدهد؛ دویست درهم آن را لباس بخرم، دویست درهم آرد، و بقیه را صرف مخارج دیگر زندگی مان کنیم».

پسرش نیز با خود گفت: «ای کاش سیصد درهم نیز به من بدهد. صد درهم آن را مرکبی می خرم، صد درهم لباس و صد درهم دیگر را خرج سفر کنم».

در همین فکر و خیال بودند که به در منزل امام رسیدند و در زدند. غلام امام بیرون آمد و بدون مقدمه گفت: «اگر علی بن ابراهیم و پسرش محمد هستید وارد شوید».

آنان با تعجب وارد خانه امام شدند و به او سلام کردند. امام خطاب به علی بن ابراهیم فرمود: «چرا تاکنون نزد ما نیامدی تا نیاز تو را برطرف سازیم؟»


1- داستان های شنیدنی، صص 200 و 201.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه