- مقدّمه 1
- اشاره 23
- عریضه امام صادق علیه السلام 23
- الف: سلب آسایش وامنیت 31
- توضیح 31
- ب: دین ستیزی 32
- ج - پیدایش ابزارهای غفلت وسرگرمی جدید 33
- 1 - حکایت میرزا محمّد حسین نائینی 36
- 2 - حکایت سید محمّد جبل عاملی 40
- 3 - دو حکایت از آیه اللَّه سید کاظم قزوینی 43
- اشاره 43
- حکایت اول 44
- حکایت دوّم 46
- 4 - حکایت ورّام بن ابی فراس 49
- 6 - حکایت آیه اللّه العظمی گلپایگانی رحمه الله 52
- 7 - حکایت شیخ صدوق رحمه الله 54
- 8 - حکایت ابوالعباس کشمردی 58
- 9 - حکایت ابو عثمان سعید بن بندقی 63
- توضیح 67
- 10 - چند حکایت از آیه اللَّه صافی گلپایگانی (مدظله العالی) 67
- ب 68
- الف 68
- ج 70
- اشاره 72
- چند تذکّر 77
- 1 - 77
- 2 - 78
- 3 - 80
- 4 - 81
- 5 - 84
- نامه ای به «موعود» 99
- دل نوشته 99
- درد دل با محبوب 101
- جمعه حضور 104
- انتظار خورشید 106
- سخنی با معشوق آسمانی 108
- ظهور خورشید هدایت 110
- ای پر از شادی 114
- موعود دلها 115
مکّه معظمه صحت دارد عنایتی بفرمایید، این پول را حواله کنید تا بتوانیم مشکل طلاب را برطرف نماییم». سپس در همان شب عریضه را در ضریح مقدّس اباعبداللّه الحسین علیه السلام انداختم.
صبح زود، بین الطلوعین بود که دیدم کسی درِ منزل را می زند، وقتی در را باز کردم، دیدم شخصی از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف کرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خوردیم، وقتی سفره صبحانه جمع شد، ایشان آماده خداحافظی گشت. خواستم که او را بدرقه نمایم، او پولی را از جیب خود در آورده وبه من داد و گفت:
این پول را هر کجا که لازم می دانید صرف کنید.
من وقتی وضع را به این منوال دیدم، حالت بسیار عجیبی به من دست داد، ولی بهر زحمتی که بود خودم را کنترل کردم تا او از در خانه بیرون رفت. آنگاه بی اختیار در حالی که اشک مجالم نمی داد خطاب به امید عالمیان عرض کردم:
«آقا جان! آن قدر بزرگواری فرمودید که نگذاشتید حتی آفتاب طلوع کند؟».
حکایت دوّم
آیت اللّه قزوینی در این زمینه باز فرمودند:
یک وقتی در استرالیا بودیم و دوستی داشتیم به نام آقای سید