دوکشتی نجات صفحه 3

صفحه 3

غرق در این خوشحالی و غم بودم که احساس کردم جواب خانم دارد دیر می شود، پس کاغذی برداشتم و روی آن نوشتم: خانم گلم، امروز  صبح با مادرم رب گوجه درست می کردیم، وقتی لباس پوشیدم به مدرسه بیایم مادرم صدا زد و گفت: کنار قابلمه بایست تا ته نگیرد تا من به خاله زنگ بزنم اگر شیشه دارند برای رب گوجه از آنها بگیرم. فکر کنم آن چند لحظه که مادرم تلفن می زد یا به لباسم رب گوجه ریخته یا بوی آن را گرفته یا دماغ شما خیلی تیزه.

خلاصه خانم ببخشید عوض آن یک شیشه رب گوجه درجه یک برای این که بوی رب گوجه می دادم برایتان می آورم، جریمه این که دیگه بوی رب گوجه ندهم.

در پایان نوشتم: مخلص شما از طرف شرکت رب گوجه سازی مامانم اینا و آن را امضا کردم و به خانم دادم.

خانم احمدی نوشته را خواند و لبخند ملیحی زد و سرش را تکان داد.

انشای بچه ها را گوش می دادم که احساس کردم خانم به فکر فرو رفته است. یک لحظه سرم را نزدیک کردم وگفتم:

ببخشید خانم، فکرش را نکنید حتماً رب گوجه را می آورم خاطرتان جمع باشد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه