خدا کند که بیایی صفحه 12

صفحه 12

آبی دریا

گر آفتابِ رُخت، از نقاب سر بزند

خدا نکرده، تو را عاشقی نظر بزند

تمامِ عمر بر آن بودم ای عزیز، مگر

شبی خیالِ تو بر من ز لطف سر بزند

همیشه با تو ز دل گفتم و ز جان هرگز

که سنگِ جان، نتواند دلم به سر بزند

که جانْ متاعِ حقیری است، پیشِ پای تو خوب

چه افتخار که بر تاج، این گهر بزند

به دستِ قافیه ها دل سپرده ام هر چند

دلم چو حرف زند، با تو، مختصر بزند

بگو به زهره که چشمانت آبیِ دریاست

به تارِ عاطفه ها زخمه تا سحر بزند

و از برای دلم مطربِ طربْ صائم

اگرچه ناز کند، عاشقانه تر بزند

سه شنبه، سوم دی 1387

کنگره سراسری شعر عاشورایی

تبریز

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه