ترجمه کتاب الغیبة صفحه 360

صفحه 360

فقالت: یقول لک - ولم تذکر أحداً - لا تخاشن أصحابک وشرکاءک ولا تلاحهم، فإنّهم أعداؤک ودارهم، فقلت لها: من یقول؟ فقالت: أنا أقول، فلم أجسر لما دخل قلبی من الهیبة أن أراجعها، فقلت أیّ أصحابی تعنین؟ فظننت أنّها تعنی رفقائی الّذین کانوا حجّاجاً معی

وقتی که این مسائل را دیدم، شکّ به قلبم راه پیدا کرد و به وضع موجود مشکوک شدم، بنابراین با پیرزن ملاطفت کردم و دوست داشتم که از مردی که می‌آمد خبر به دست بیاورم. به پیرزن گفتم: ای فلانی! دلم می‌خواهد مسائلی را از تو بپرسم، بی‌آن‌که رفقای من در جریان قرار بگیرند و دوستانم نباشند ولی این امر برای من ممکن نیست، دوست دارم وقتی که دیدی من در خانه تنها هستم به اتاق ما بیایی تا این‌که مسأله‌ای را از تو بپرسم، او هم فوراً به من گفت: من قصد داشتم که رازی را برای تو بازگو کنم امّا به خاطر کسانی که همراه تو بودند نتوانستم. گفتم: چه می‌خواستی بگویی؟ گفت: به تو می‌گوید - واسم کسی را نبرد - با اصحاب و همراهانت و شریکانت درشتی و مخاصمه نکن و با آن‌ها مدارا کن چون که دشمنان تو هستند. گفتم: چه کسی این را می‌گوید؟ گفت: خودم می‌گویم. من دیگر جسارت نکرده و دوباره نپرسیدم، چرا که هیبت و عظمتی که در درون قلبم ایجاد شده بود مانع شد تا دوباره سؤال کنم. گفتم: کدام اصحاب و دوستانم را می‌گویی؟ گمان کردم که مقصود او یارانی هستند که با من به سفر حجّ آمده‌اند، گفت: قالت: شرکاؤک الّذین فی بلدک وفی الدار معک، وکان جری بینی وبین الّذین معی فی الدار عنت فی الدّین، فسعوا بی حتّی هربت واستترت بذلک السبب فوقفت علی أنّها عنت أولئک، فقلت لها: ما تکونین أنت من الرضا؟

فقالت: کنت خادمة للحسن بن علیّ‌علیه السلام فلمّا استیقنت ذلک قلت: لأسألنها عن الغائب‌علیه السلام فقلت: باللَّه علیک رأیته بعینک، فقالت: یا أخی لم أره بعینیّ فإنّی خرجت وأختی حبلی وبشّرنی الحسن بن علیّ‌علیه السلام بأنّی سوف أراه فی آخر عمری، وقال لی: تکونین له کما کنت لی، وأنا الیوم منذ کذا بمصر وإنّما قدّمت الآن بکتابه ونفقة وجّه بها إلیّ علی یدی رجل من

کسانی که در شهر تو شریک بودند و الآن هم در این خانه با تو هستند. بین من و همراهانم در سفر حجّ بر سر مذهب و اعتقادات، اختلافی در گرفت و آن‌ها پشت سر من سخن چینی کردند، به همین دلیل فرار کرده و مخفی شدم و اینجا فهمیدم که منظور پیرزن از اصحاب همین اشخاص است.

بعد از پیرزن پرسیدم: تو با امام رضاعلیه السلام چه نسبتی داری؟ گفت: من خدمت‌کار امام حسن عسکری‌علیه السلام بودم. وقتی یقین کردم که او از جمله دوستداران اهل بیت‌علیهم السلام است، با خودم گفتم: از امام غائب‌علیه السلام از او می‌پرسم. بنابراین گفتم: تو را به خدا قسم می‌دهم که به چشم خودت ایشان را دیده‌ای؟ گفت: ای برادر! من او را به چشم خودم ندیده‌ام، چون وقتی که از خانه امام حسن عسکری‌علیه السلام بیرون آمدم، خواهرم حامله بود(162) امّا امام حسن عسکری‌علیه السلام به من مژده داد که در آخر عمرم حضرت را می‌بینم و به من فرمودند: در نزد قائم‌علیه السلام چنان خواهی بود که در نزد من هستی.

قبلاً مدّتی در مصر بودم و الآن به حجّ و مکه آمده‌ام، آن هم به خاطر نامه و خرجی که سی دینار بود و حضرت توسط مردی از اهالی خراسان که نمی‌توانست به عربی أهل خراسان لا یفصح بالعربیّة، وهی ثلاثون دیناراً وأمرنی أن أحجّ سنتی هذه فخرجت رغبة منّی فی أن أراه. فوقع فی قلبی أنّ الرجل الّذی کنت أراه یدخل ویخرج هو هو.

فأخذت عشرة دراهم صحاحاً، فیها ستّة رضویّة من ضرب الرضاعلیه السلام قد کنت خبأتها لألقیها فی مقام إبراهیم‌علیه السلام، وکنت نذرت ونویت ذلک، فدفعتها إلیها وقلت فی نفسی أدفعها إلی قوم من ولد فاطمةعلیها السلام أفضل ممّا ألقیها فی المقام وأعظم ثواباً، فقلت لها:

ادفعی هذه الدراهم إلی من یستحقّها من ولد فاطمةعلیها السلام وکان فی نیّتی أنّ الّذی رأیته هو الرجل، وإنّما تدفعها إلیه، فأخذت الدراهم وصعدت وبقیت ساعة ثمّ نزلت، فقالت: یقول لک: لیس لنا فیها حقّ اجعلها فی الموضع الّذی نویت، ولکن هذه الرضویّة خذ منّا بدلها وألقها فی الموضع الّذی نویت، ففعلت وقلت فی نفسی: الّذی أمرت به عن الرجل.

صحبت کند به من رسانده بودند و [در نامه] به من امر فرموده بودند که امسال به حجّ مشرف می‌شوم و من هم از شدت اشتیاق زیارت حضرت از مصر خارج شدم.

در همین حین به دلم افتاد که مردی را که می‌دیدم وارد و خارج می‌شود، همان حضرت است. ده درهم صحیح که شش عدد آن سکه ضرب شده به نام امام رضاعلیه السلام بود و نذر کرده بودم که آن‌ها را در مقام ابراهیم بیندازم و به همین منظور در همیان پنهان کرده بودم را به پیرزن دادم و با خودم گفتم که این پول‌ها را به فرزندان فاطمه‌علیها السلام بدهد بهتر از این است که در مقام ابراهیم بیندازم و ثوابش هم بیشتر است، بنابراین به او گفتم: این درهم‌ها را به کسی از اولاد فاطمه‌علیها السلام که نیازمند و مستحق به آن باشد پرداخت کن. در نیّتم این بود که پیرزن درهم‌ها را به همان مردی می‌دهد که من دیده‌ام. پیرزن درهم‌ها را گرفت و به طبقه بالا و اتاق خودش رفت و ساعتی بعد برگشت پایین و گفت: به تو می‌فرماید: ما حقی در این درهم‌ها نداریم، آن‌ها را همان جایی که نیت کرده‌ای [مقام ابراهیم] قرار بده، امّا در مورد سکه رضویّه، بدلش را [به همان مقدار] از ما بگیر، بعد در آنجا که نیت داشتی بینداز. من هم عیناً همین کار را کردم و با خودم گفتم: آنچه که پیرزن امر کرد از طرف همان مرد است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه