ترجمه کتاب الغیبة صفحه 486

صفحه 486

روزی من و برادرش ابو طیب و ابن حرز و تعدادی از طرفدارانش در کنار او بودیم که غلامش وارد شد و گفت: ابوجعفر عمریّ دم در ایستاده است. تمام آن جمع با شنیدن این خبر مضطرب شدند، و از آمدن او کسی خوشش نیامد. ابوطاهر به غلام گفت: بگو وارد شود. پس ابی جعفر وارد مجلس شد و ابی طاهر و طرفدارانش در مقابل او تواضع کرده و جلوی پایش بلند شدند. او هم رفت و در صدر مجلس نشست. ابو طاهر هم مثل یک شاگرد نشست.

ابوجعفر مدّتی مهلت داد که جلسه ساکت و آرام شد و بعد گفت: ای ابا طاهر! تو را به خدا سوگند می‌دهم! آیا صاحب الزمان‌علیه السلام به تو دستور ندادند که اموالی را که در دست توست به من تحویل بدهی؟ ابی طاهر گفت: بله، حضرت دستور داده است.

در همین زمان ابی جعفر از جایش بلند شد و از آنجا بیرون رفت. حضار همگی مبهوت شده بودند، وقتی که اوضاع آرام و طبیعی شد، برادرش ابو طیب به ابوطاهر گفت: تو صاحب الزمان‌علیه السلام را کجا دیده‌ای؟ ابو طاهر گفت: روزی ابو جعفر مرا داخل خانه خودش برد، یکدفعه دیدم که حضرت از بالای خانه تشریف آورد و به من فرمودند: بحمل ما عندی من المال إلیه، فقال له أبوالطیّب: ومن أین علمت أنّه صاحب الزّمان‌علیه السلام؟

قال: (قد) وقع علیّ من الهیبة له ودخلنی من الرعب منه ما علمت أنّه صاحب الزّمان‌علیه السلام، فکان هذا سبب انقطاعی عنه.

ومنهم الحسین بن منصور الحلّاج

376 - أخبرنا الحسین بن إبراهیم، عن أبی العباس أحمد بن علیّ بن نوح، عن أبی نصر هبة اللَّه بن محمّد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ قال: لمّا أراد اللَّه تعالی أن یکشف أمر الحلّاج ویظهر فضیحته ویخزیه وقع له أنّ أباسهل إسماعیل بن علیّ النوبختیّ‌رضی الله عنه ممّن تجوز علیه مخرقته وتتمّ علیه حیلته، فوجّه إلیه یستدعیه وظنّ أنّ أباسهل کغیره من الضعفاء فی هذا الأمر بفرط جهله، وقدّر أن یستجرّه إلیه فیتمخرق (به) ویتسوّف

اموالی را که در دست توست تحویل ابوجعفر بده. برادرش گفت: از کجا فهمیدی که او امام زمان‌علیه السلام است؟ ابو طاهر گفت: وقتی که او را دیدم، هیبت و عظمتی از او دیدم که رعب، همه وجودم را فرا گرفت و از آنجا فهمیدم که ایشان صاحب الزمان‌علیه السلام است. پس به همین دلیل از او جدا شدم.

حسین بن منصور حلاج

8 / 376 - ابونصر هبة اللَّه بن محمّد کاتب، نوه امّ کلثوم دختر ابوجعفر عمریّ گفته است: وقتی خداوند متعال اراده کرد که حقیقت امر حلاج را معلوم فرماید و او را رسوا و خوار کند، این موضوع به ذهن حلاج آمد که ابا سهل اسماعیل بن علی نوبختی رضی الله عنه هم از جمله افرادی است که زود فریب کلک او را می‌خورد و فریفته حیله و نیرنگ او می‌شود.

بنابراین کسی را به سراغ او فرستاد و او را به خودش دعوت کرد و گمان می‌کرد که ابا سهل مانند دیگرانی که ایمانشان ضعیف بود، جاهل و نادان است، از این رو دائماً او بانقیاده علی غیره، فیستتبّ له ما قصد إلیه من الحیلة والبهرجة علی الضعفة، لقدر أبی سهل فی أنفس النّاس ومحلّه من العلم والأدب أیضاً عندهم، ویقول له فی مراسلته إیّاه:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه