ترجمه کتاب الغیبة صفحه 488

صفحه 488

قال: فلمّا دخل إلی الدار الّتی کان فیها دکّانه نهض له من کان هناک جالساً غیر رجل رآه جالساً فی الموضع فلم ینهض له ولم یعرفه أبی فلمّا جلس وأخرج حسابه ودواته کما یکون

[برادر شیخ صدوق]، به من خبر دادند که پسر حلاج به شهر قم آمد و به فامیل و نزدیکان ابو الحسن[پدر شیخ صدوق]و خود ابوالحسن نامه نوشت و آن‌ها را به سمت خودش دعوت کرد [از خودش تبلیغ کرد] و می‌گفت: من فرستاده و وکیل امام‌علیه السلام هستم.

وقتی نامه به دست پدرم [ابو الحسن] رسید ضمن پاره کردن دعوت نامه، به آورنده نامه گفت: چه چیزی تو را به این نادانی ها کشانده است؟ فرستاده و آورنده نامه - که من گمان می‌کنم گفت که پسر عمه یا پسر عموی اوست - گفت: این مرد ما را دعوت کرده، پس چرا نامه را پاره می‌کنی؟ همه حاضرین در آنجا به حرف او خندیدند و او را مسخره کردند.

بعد از آن پدرم بلند شد و با چندتن از دوستان و غلامانش به دکان و تجارت خانه‌اش رفت. وقتی وارد ساختمانی شد که تجارت خانه‌اش آنجا بود، همه کسانی که در آنجا حضور داشتند، نسبت به پدرم تواضع کرده و از جایشان بلند شدند، به جز یک نفر که سرجایش نشسته و بلند نشد، و پدرم او را نمی‌شناخت. همین که نشست، طبق عادت و رسم تجّار، دفتر و مرکّب را برداشت تا حساب و کتاب کند، در همین موقع رو به التّجار أقبل علی بعض من کان حاضراً، فسأله عنه فأخبره، فسمعه الرجل یسأل عنه فأقبل علیه وقال له: تسأل عنّی وأنا حاضر؟ فقال له أبی: أکبرتک أیّها الرجل وأعظمت قدرک أن أسألک، فقال له: تخرق رقعتی وأنا أشاهدک تخرقها؟ فقال له أبی: فأنت الرجل إذاً.

ثم قال: یا غلام برجله وبقفاه، فخرج من الدار العدوّ للَّه ولرسوله، ثمّ قال له: أ تدّعی المعجزات علیک لعنة اللَّه؟ أوکما قال فأخرج بقفاه فما رأیناه بعدها بقم.

ومنهم ابن أبی العزاقر

378 - أخبرنی الحسین بن إبراهیم، عن أحمد بن نوح، عن أبی نصر هبة اللَّه بن محمّد بن أحمد الکاتب ابن بنت أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ‌رضی الله عنه قال: حدّثتنی الکبیرة أمّ کلثوم بنت أبی جعفر العمریّ‌رضی الله عنه قالت: کان أبوجعفر بن أبی العزاقر وجیهاً عند بنی بسطام.

طرف یکی از حضار کرده، در مورد آن مرد سؤال کرد و جوابش دادند. مرد متوجّه این مسأله شد و رو به پدرم کرده و گفت: من خودم اینجا هستم، چرا درباره من از دیگران سؤال می‌کنی؟ پدرم متوجّه او شده و گفت: به جهت احترام و بزرگی که برای شما در نظرم بود، از خودت سؤال نکردم. او گفت: [با این حال] در حضور خودم نامه‌ام را پاره می‌کنی؟ پدرم به او گفت: پس آن مرد [حلاج] تویی؟ سپس خطاب به غلامی گفت: او را با لگد و پس گردنی [بیرون کن] حلاج که دشمن خدا و رسولش بود از خانه بیرون رفت،[در همین حین] پدرم به او گفت: خدا لعنتت کند، ادعای معجزات می‌کنی؟ یا این‌که گفت: او خودش بیرون نرفت و وی را با پس گردنی بیرون انداخت، بعد از آن او را در شهر قم ندیدیم.

ابن ابی عزاقر

10 / 378 - ابی نصر هبة اللَّه بن محمّد بن احمد کاتب، نوه ام کلثوم دختر ابوجعفر عمری‌رضی الله عنه گفته است: آن زن بزرگوار، ام کلثوم گفته است: ابوجعفر بن ابی عزاقر در نظر طایفه بنی بسطام دارای آبرو و وجاهت زیادی بود، و این آبرومندی به دلیل آن بود که وذاک أنّ الشیخ أباالقاسم رضی اللَّه تعالی عنه وأرضاه کان قد جعل له عند النّاس منزلة وجاهاً، فکان عند ارتداده یحکی کلّ کذب وبلاء وکفر لبنی بسطام، ویسنده عن الشیخ أبی القاسم، فیقبلونه منه ویأخذونه عنه حتّی انکشف ذلک لأبی القاسم‌رضی الله عنه، فأنکره وأعظمه ونهی بنی بسطام عن کلامه وأمرهم بلعنه والبراءة منه، فلم ینتهوا وأقاموا علی تولّیه.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه