بهار روزگاران صفحه 75

صفحه 75

اصفهان به سمت تهران حرکت کرد، در آن زمان وسیله هم نبود، یک سری وسائل قیمتی هم همراه داشت، غلامش را برداشت و با هم به طرف تهران حرکت کردند؛ در راه به غلامش گفت: ما باید نوبت بگذاریم. مقداری من می‌خوابم تو بیدار باش و مقداری تو بخواب من بیدار می‌مانم، مراقب اموالمان باشیم تا دزد آن‌ها را نبرد.

مقداری از راه را طی کردند تا خسته شدند، به غلام گفت : تو استراحت کن، من بیدار می‌مانم، غلام استراحت کرد و آقا نشست تا خوب که خواب‌هایش را رفت، بیدار شد، آقا گفت: حالا من می‌خوابم تو بنشین و مراقب باش. خوابید، اما نگران بود که نکند غلام خوابش ببرد و دزد بیاید و اموالش را ببرد. بیدار شد، دید غلام نشسته است، گفت: غلام خوابی؟ بیداری؟

گفت: بیدارم. گفت چه کار می‌کنی؟ گفت: فکر می‌کنم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه