کرامات یار در جمکران صفحه 27

صفحه 27

تو را به چشم تیر خوردۀ عمو جانت از خدا بخواه مرا شفا دهد، یک لحظه دستی به سرم کشیده شد و فرمود: «تو خوب شدی» بلند شدم کسی را ندیدم در حالیکه چشمهایم می دید.

مهدی ام من که مرا گرمی بازاری نیست***بهتر از یوسفم و هیچ خریداری نیست

ای که دائم به دعایی که ببینی رخ من ***تا که خالص نشوی با تو مرا کاری نیست

*******

آیین دست های شما شما مهربانی است***این دست ها کرامتشان آسمانی است

تقویم کُل سال برایم سه شنبه است ***این روزها هوای دلم جمکرانی است

*******

پیرمردی که در عرفات گُم شده بود

یا صاحب الزّمان (عجل الله تعالی فرجک الشریف) ادرکنی

در سال 72 سعادت پیدا کردم موقع حجّ تمتّع مشرّف به مکّه معظّمه شوم. در کاروان پیرمردی روستایی بود که او را استاد علی صدا می زدند. او دائم الذکر بود و حال خوش داشت.

در عرفات اذان صبح دیدم دم چادر نشسته و شدید گریه می کند. به او گفتم چه شده؟ به صورتش می زد و گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. تا اینکه بالاخره به حرف آمد و گفت یکی دو ساعت قبل بیدار شدم وضع ناجوری داشتم از چادر بیرون آمدم و سریع به طرف سرویس بهداشتی رفتم چون فاصله

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه