گفتم: جان و روحم فدای پدرم! گفت: چطور مگر؟ گفتم: تو نمی دانی چه آقاست! گفت: مگر چه کرده است؟ گفتم: بسیار شده است خطا کرده ام، با اینکه حرفهای او به نفع خودم بوده اما سرپیچی فرمان او را نموده ام، تمرد کرده ام. لیکن وقتی لب به پوزش گشوده ام با عطوفت مرا پذیرفته و به آغوش کشیده و گفته فرزندم قول بده که دیگر... و من قول داده ام. اما چند روز دیگر، باز اسیر شیطان شده ام و دوباره تمرد... و پدر دوباره بخشش... یک روز آن قدر خطایم بزرگ بود که دریای عطوفت او از [ صفحه 78] جوشش افتاد. خیلی جسارت کرده بودم و خطایم بسیار بزرگ بود. دیگر از نظر او افتاده بودم که گفت: - از پیش چشمم دور شو. برو بیرون که دیگر در این خانه نباشی، تو را نبینم... و من مغرور از خانه بیرون زدم و گفتم می روم جای دیگر، بسیار جاها مرا با گرمی می پذیرند. اما هر کجا رفتم با سردی برخورد کردند و یا اگر گرم گرفتند، موقتی بود و ظاهری و بوی منت و سردی و کاسبکاری می داد که در عوض مرا به بیگاری بکشند و امکانات جوانی مرا با باد دهند... آخر شب سر به بیابان گذاشتم. سرما بود و سوز بود و تنهائی و غربت. نه از لحاف گرم خبری بود و نه از غذای آماده مادر و نه صمیمیت خانه و دیوارهای آشنای اتاق و نه دست گرم عطوفت پدر... در عوض زوزه گرگ بود از راه دور و سرمای طاقت سوز و لختی بیابان و تاریکی که دهان باز کرده بود تا مرا ببلعد و هزاران دام برای اسیر کردن این مرغ از خانه دور شده که می توانست یک وعده یا چند وعده سفره، آنها را رنگین کند و شکمی از عزا در آورند... بغض گلویم را می فشرد و داشت خفه ام می کرد. اگر اشک به سراغم نمی آمد، خفه شدم بودم. همراه با اشک، گلایه هایم آغاز شد: [ صفحه 79] - بابا، تو که این قدر نامهربان نبودی؟ (ثانیه ای طول نکشید که خود پاسخ دادم:) - خیلی بدی، این چه کاری بود کردی؟ تو و این همه سقوط؟ تو و این همه ناجوانمردی و نالوتی بازی؟ چهره بابا وقتی بدی تو را شنید، می خواست غرق خون شود. چطور انتظار داری باز با تو مهربانی کند؟... (دوباره به خود جواب دادم) باشد آخر تو بابائی و من بچه. بچه، بچگی می کند دیگر. (دوباره جواب دادم) بچه وقتی دوبار دستش به بخاری گرفت و سوخت، دیگر دست به بخاری نمی زند. تو چرا بدتر کردی و خطای بزرگتری انجام دادی؟ (جوابی نداشتم که بدهم اما فریاد زدم) - آخر من در این بیابان تلف می شوم، این برای بابا مهم نیست؟ گفت: برگرد و برو به سوی خانه، زنگ اف اف را بزن. وقتی گفتند کیست، هیچ نگو. بعد که پدر آمد پائین ببیند کیست، به پایش بیفت، گریه کن، ناله کن و بگو غلط کردم و دیگر از این کارها نمی کنم و بعد بخواه که توبه ات را بپذیرد. چند لحظه دیگر در این بیابان باشی، تلف می شوی... گفتم: باشد... و بعد برگشتم به سوی منزل، با دوی سرعت خودم را رساندم به خانه... همان گونه شد که فکر کرده بودم. پدرم با اینکه ابتدا از من رو برگرداند ولی وقتی بیچارگی و پشیمانی مرا دید، تصمیمش را عوض کرد. ناگهان احساس کردم سرم گرم شده، این دستان پر عطوفت پدر بود که همه وجودم را گرما می بخشید و من همچون همان بچه قبلی [ صفحه 80] بابا، پریدم در آغوشش... این است که گفتم واقعا آقاست... گفت: حالا معنی آن فراز زیبا در دعا را می فهمی. گفتم: کدام فراز؟ گفت: هر یرجع العبد الابق الا الی مولاه... گفتم: معنی آن چیست؟ گفت: همان کاری که تو کردی، آیا بنده گریخته و گنهکار، جز به پیشگاه مولایش باز می گردد؟! گفتم: کدام مولا؟ کمی فکر کردم و بعد یک باره زدم زیر گریه و دیگر آرام نگرفتم... احساس شرمندگی عظیمی وجودم را فرا گرفته بود، نمی دانستم چه کنم و به شدت می گریستم... گفت: واقعا ما نسبت به آقای حقیقی خود همان گریخته ایم. همان بنده گنهکار و شرمنده و فرار کرده از آغوش پدر. همان بی حیای گریخته که آغوش گناهان را به آغوش گرم پدر ترجیح داده و در بیغوله ها دنبال چند روز شکمبارگی و فساد می گردد. اف بر ما و این همه جسارت. حالا چه باید کرد؟ گفت: تو که راه را می دانی، همان کن که با پدرت کردی، فرار کرده و گریخته از آغوش گرم آقا، با دعا و توبه، زنگ در را به صدا [ صفحه 81] در می آوری و چون در را باز کردند به پایشان می افتی و می گویی: - آقا جان هل یرجع العبد الابق الا الی مولاه...؟ [ صفحه 83]
بر بال نور
امشب حدیث عشق خود را فاش می گویم، تا آسمان پولک نشان، چشمک زنان، بر قدسیان، بارانی از عطر شقایق ها بریزد. می گویم امشب، نیمه شعبان، یک تکه از انوار یزدان، یک گوشه از عرش الهی، فرش زمین را مهبط نور خدا کرد. تندر، حدیث شوق ما شد، برقی جهید و آذرخشی، بوم ما را از سپیدی روز روشن کرد. از شادیش خندید شبنم، یاس سپید مرغ ما - زهرا سلام الله علیها - این بار از زیبا گل نرگس، گل پاکی، گل شادی، گل سرشار از عطر حقیقت، هدیه ای می خواست. [ صفحه 84] نوید شادمانی، بانگ آزادی، خروش عدل، گلبانگ رهائی را طلب می کرد. و نرگس - این گل پاکی - پذیرا شد. و عالم چشم بر نرگس، پر از عشق و تمنا شد. بلورین یادگار فاطمه، از دامن نرگس، جهانی را گلستان کرد: بگو با آن که می گوید به یک گل کی بهار آید گل نرگس، جهانی را گلستان می کند امشب در خزان زندگی، مقدم سبز بهاران تو را، لاله افشان، نقل پاشان کرده ایم ای مسافر، ای غریب ای آفتاب! کوچه های شام غیبت غارهای فصل حیرت گشته است. جان خفته در ورای قرنها، بی خبر، صد مهر غفلت خورده است. [ صفحه 85] دستهای خالی نسل فراق، پشت درها همچنان وامانده است. دستبند بندگی بر دستهاست، مرگ تدریجی به ما افتاده است. آنک ای آموزگار صبر و عشق، در پگاه روزی از این روزها پرده را یکسو بزن، روح ها افسرده است، آرمان ها مرده است. تکسوار دشت بیداری، بیا آفتاب صبح پیروزی، بیا خوشا آن روزگار وصل، خوشا آن لحظه موعود، خوشا آن قامت رعنای ایمان، ترجمان وحی. کنار کعبه - خانه توحید - بیت رب، خوشا هنگام گردش گرد کعبه، همگام تو بودن، [ صفحه 86] مقام و رکن و حجر و باب را دیدن، به گردت گشتن و با کعبه بودن، و دیدن پرچم پیروز مهدی (عج) را. - سوار دشت پاکی را، - حقیقت را مجسم در کنار کعبه با بانگ خدا دیدن - ای که ز دیده غایبی، در دل ما نشسته ای - حسن تو جلوه می کند، وین همه پرده بسته ای خوشا از او شنیدن، چمیدن در کنار او، لوای او و یک دنیا درستی را و پاکی را، چشیدن قطره قطره از زبان او. ای نهان گشته در آفاق، بیا چشم عالم به تو مشتاق، بیا کز دم گرم تو و فیض حضور عالم تیره شود آیت نور ای جمال ملکوتی به در آی یوسف مصر، به سوی پدر آی [ صفحه 87] قاصدکی عاشق، پیام شادمانی را از دیار شعبان آورده است که: - مولود محبوب به سرای ما رسیده است: آن تکسوار آینه رویش، آن شهسوار قافله ایمان، آن آبی زلال محبت، آن شاهکار جاودانه خلقت، آن سبز سبز سبز از دیار ملائک، آن کهکشان شیری فطرت، آن یوسف دیار غریبان زندگی، آن چشمه چشمه نور، آن خوشه خوشه عشق... خوبی و از سلاله پاک سپیده ای از باغ پر لطافت گل ها رسیده ای خورشید پر حرارتی در آسمان عشق در دیدگان عاشق من آرمیده ای باران خوب رحمتی بر دشت سینه ام سر سبزی هماره صحرایی دیده ای خون پر از نجابت عشقی که بی امان [ صفحه 88] در کوچه های ساکت قلبم دویده ای آهوی پر کرشمه دشت اصالتی در دشت بیکرانه قلبم چمیده ای... هزار سپیدار در بوستان قلب ما، ترا صدا می زنند، و هزار پرنده در آسمان اشتیاق ما به کاشانه تو کوچ می کنند. لحظه ای به تبار تو چشم می دوزم: از آدم تا خاتم، چشم به راه تو بوده اند، از اولین امام تا یازدهمین رهبر، به ظهور تو نوید داده اند. رسالت ناتمام همه انبیاء اولیاء، در انتظار توست تا آنها را به اتمام رسانی. بر چکاد البرز، نام تو رقم خورده است و بر پیشانی کعبه، نشانی تو. ای از تبار پاکان، نه ما چشم به راهیم که افق چشم به راه توست. ای خورشید بی غروب، از پس ابرها، انتظار را به پایان رسان... غم آن رفته سفر ما را کشت داغ آن غایب جان، ما را کشت [ صفحه 89] بر بلندای زمان تنها اوست چلچراغ شب این میهن اوست رنگ شادی به شقایق بزنید اوست او، حلقه به این در بزنید... همخوانی انبیاء، در سرودی جاودانه روی این مصراع متوقف شد: آینده به نام توست ای مظهر غیب وای اگر دیدارت برای ما میسر نشود، توجیهمان برای زنده ماندن چه خواهد بود؟ نامهای مبارکت را بر صفحه جان نوشته ایم و هر شب با آن دیدار تازه می کنیم و با خواندن آن ترا صدا می زنیم ای: خاتم الاوصیاء: آخرین جانشین پیامبر، ولی العصر: ولی خدا در این زمان، بقیه الله: باقی مانده خدا در روی زمین، حجه الله: رهبر و راهنمای الهی، صاحب الزمان: دارنده و اختیار دار دوران ما، صاحب الامر: مالک امر هستی، موعود، قائم، مهدی... برای ما گفته اند که: [ صفحه 90] بهار انسانهائی: ربیع الانام. و طراوت روزگاران: نضره الایام و عزت بخش دوستان: مغز الاولیاء و خوار کننده دشمنان: مذل الاعداء تو بار سفر بستی و ما پریشان چو اخگر از این در به آن در، به دنبال شایسته رهبر به دنبال میر دلاور، چو موجی کبوتر گهی سوی مغرب دویدیم و گه سوی خاور ز دریا زمانی گذشتیم و خشکی زمانی گهی دشت و نیزار و جنگل، نشسته به روی صنوبر به مویه، به ناله سرودیم نغمه، نوشتیم نامه ببین حال ما را چو یک دسته گل های پرپر هلا یوسف مصر ثانی، گذر کن به کنعان و بنگر چسان عاشقانت به دریای هجران شناور خوشا ماه شعبان که آورده بویی ز پیراهن او خوشا نام رهبر، خوشا یاد دلبر، خوشا راه سرور خوش آمدی به دیار ما خاکیان، آنک، مس وجود ما را زرین و پنجره دلها را با یک تابش، [ صفحه 91] روزنه هماره نور کن ای مسیحا نفس. این زمزمه همه جویباران است که به نیابت از یاران در گذران قرنها می سراید: دل سراپرده محبت اوست دیده آئینه دار طلعت اوست بی وجودش مباد گوشه دل ز آن که این گوشه جای خلوت اوست بوسه باران کنم قدومش را ز آنکه چشمم به راه مقدم اوست دل من جایگاه مهر حبیب جای کس نیست، خانه، خانه اوست بس کنم این حدیث هجران را موسم مولد مبارک اوست کی دهی مژده ای نسیم صبا حالیا، وقت دیدن رخ اوست!