به سوی خورشید صفحه 22

صفحه 22

خدایا کمکم کن!

باز به شوق دیدار امام به خواب رفت و در خواب امام حسن عسکری علیه السلام را دید که به او فرمود:برای اینکه پیش ما بیایی، زمانی که پادشاه روم برای جنگ با مسلمانان حرکت کرد تو به صورت ناشناس همراه آنان بیا. ملیکه هم طبق فرمان امام عمل کرد.

وقتی به بغداد رسید، یک نفر از طرف امام هادی علیه السلام (پدر بزرگوار امام عسکری علیه السلام ) به نام بشربن سلیمان او را نزد امام آورد و ملیکه زندگی آرام خود را در شهر سامرا آغاز کرد.

بعد از آن دیگر او را نرجس می نامیدند او دیگر به عنوان همسر امام عسکری علیه السلام در خانه ایشان بود. قرار بود فرزندی به دنیا بیاورد که امید همه جهانیان باشد. مدتی گذشت تا اینکه یک روز امام عسکری علیه السلام به عمه خود«حکیمه» فرمود امشب را پیش ما بمان که فرزندم متولد خواهد شد.

بله انتظار به سر آمد و نوزادی پاک و معصوم متولد شد.

حکیمه خانم نوزاد را پیش امام عسکری علیه السلام آورد و حضرت او را بر روی کف دست چپ نشاند و دست برسر اوکشید و بعد به او فرمود: سخن بگو؛ و نوزاد این جملات را گفت:

اشهد ان لا اله الا الله...

و بعد این آیه را خواند:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه