- چش_م ان_داز 2
- 1 _ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 8
- اشاره 8
- خاندان رحمت 8
- 2 _ امیرالمؤمنین علیه السلام 11
- 3 _ حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام 12
- 4 _ امام حسن مجتبی علیه السلام 13
- 5 _ حضرت سیّدالشهدا صلوات الله علیه 15
- 6 _ امام سجاد علیه السلام 17
- 7 _ امام محمد باقر علیه السلام 19
- 8 _ امام جعفر صادق علیه السلام 20
- 9 _ امام موسی کاظم علیه السلام 21
- 10 _ امام رضا علیه السلام 23
- 11 _ امام محمد جواد علیه السلام 24
- 12 _ امام علی النقی علیه السلام 25
- 13 _ امام حسن عسکری علیه السلام 27
- 14 _ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه 29
- ای جلوه رحمت الهی! 31
- آیینه تمام نما 39
- عدالت موعود و دشمنان آن 48
- به ما نگفتند 54
- فه_رست 58
وقتی احمدبن اسحاق خدمت آن حضرت رسید، عرض کرد: ای پسر پیامبر! چرا به من اذن ورود ندادی، با آنکه از شیعیان و دوستداران شمایم؟
فرمود: از آن رو که پسر عموی ما را از درِ منزل خود برگرداندی. احمد بسیار گریست و سوگند به خداوند یاد کرد که کار او هیچ علّتی نداشته، مگر آنکه حسین بن حسن را از شرب خمر باز دارد.
امام علیه السلام فرمود: راست گفتی، امّا به هر حال باید ایشان را در هر حال گرامی بداری و حقیر نشماری و به آنها اهانت نکنی، از آن رو که با ما نسبت دارند، وگرنه زیانکار خواهی بود.
احمد به قم بازگشت. بزرگان به دیدنش آمدند. حسین بن حسن نیز در میان ایشان بود. احمد، حسین را در میان جمعیت دید. از جای خود برخاست، از او استقبال کرد، او را بزرگ داشت و در صدر مجلس نشانید. حسین، از این کار احمد شگفت زده شد و علّت را پرسید. احمد، قضایایی را که بین او و امام عسکری علیه السلام پیش آمده بود، برای حسین باز گفت.
حسین، در اندیشه فرو رفت، از کارهای زشت خود پشیمان شد، از شرب خمر توبه کرد و ابزارهای آن را شکست. سپس،