- چش_م ان_داز 2
- 1 _ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 8
- اشاره 8
- خاندان رحمت 8
- 2 _ امیرالمؤمنین علیه السلام 11
- 3 _ حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام 12
- 4 _ امام حسن مجتبی علیه السلام 13
- 5 _ حضرت سیّدالشهدا صلوات الله علیه 15
- 6 _ امام سجاد علیه السلام 17
- 7 _ امام محمد باقر علیه السلام 19
- 8 _ امام جعفر صادق علیه السلام 20
- 9 _ امام موسی کاظم علیه السلام 21
- 10 _ امام رضا علیه السلام 23
- 11 _ امام محمد جواد علیه السلام 24
- 12 _ امام علی النقی علیه السلام 25
- 13 _ امام حسن عسکری علیه السلام 27
- 14 _ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه 29
- ای جلوه رحمت الهی! 31
- آیینه تمام نما 39
- عدالت موعود و دشمنان آن 48
- به ما نگفتند 54
- فه_رست 58
آمد. با خود گفتم: الآن مرا غارت می کند!. امّا وقتی به من رسید، به زبان عربی بدوی با من سخن گفت و مقصد مرا پرسید. گفتم: مسجد سهله.
فرمود: خوردنی همراه داری؟ گفتم: نه.
فرمود: دستت را در جیبت ببر. گفتم: در آن چیزی نیست.
چند بار تکرار کرد و به درشتی فرمود. از این رو، دست در جیب خود کردم. در آن مقداری کشمش یافتم که برای فرزند کوچکم خریده بودم و فراموش کرده بودم که به او بدهم. از این رو، در جیبم مانده بود.
آنگاه به من کلامی فرمود، به این مضمون که: «تو را سفارش می کنم به پدر پیرت». این جمله را سه بار فرمود و از نظرم غایب شد.
دانستم که او حضرت مهدی علیه السلام است. از آنجا فهمیدم که حضرتش، به جداییِ من از پدرم راضی نیست، حتی در شب چهارشنبه. لذا دیگر به مسجد سهله نرفته ام.(1)
1- بحارالانوار، ج 53، ص 245، منتهی الآمال، ج 3، باب 14، فصل 5، حکایت 21.