طرفداران این اصل در همه دگرگونیهای اجتماعی، شاخ و برگهای زیادی برای
چگونگی انقلاب و تحوّل اجتماعات درست کرده اند که نه همه آنها مستدل است، و نه منطبق بر روند مسائل تاریخی و شواهد عینی، ولی نمی توان انکار کرد که این اصل در موارد بسیاری قابل قبول است.
توضیح اینکه:
آنچه به واقعیّت نزدیکتر به نظر می رسد این است که درجه فساد اجتماعات با هم متفاوت است، آنجا که فساد به صورت همه گیر، و همه جانبه در نیامده، اصلاحات تدریجی می تواند اساس برنامه های اصلاحی را تشکیل دهد.
امّا آنجا که فساد همه جا را گرفت و یا در بیشتر سازمانهای اجتماعی نفوذ کرد جز با یک انقلاب بنیادی و جهش، نمی توان بر نابسامانیها چیره گشت.
و این درست به آن می ماند که یک بنای با عظمت را با تعمیرات تدریجی مرمّت می کنند و شکوه نخستین را به آن باز می گردانند; امّا هنگامی که شالوده ها از درون رو به ویرانی گذارد; و پایه های اصلی در حال پوسیدن و فرو ریختن بود; آن را بکلّی در هم می کوبند و بر ویرانه آن بنایی تازه بر پا می کنند.
شواهد زیادی بر درستی این عقیده در دست داریم:
1 اصلاحات تدریجی همیشه بر همان شالوده های قدیمی گذارده می شود و تأثیر آنها وابسته به آن است که شالوده های سالم باشد، و به تعبیر دیگر، در «رفورمها» الگوها و ضوابط همان الگوها و ضوابط پیشین هستند و این در آنجا به درد می خورد که الگوها سالم مانده باشند، در غیر این صورت به «نقش ایوان» پرداختن ثمری ندارد چه اینکه «خانه از پای بست ویران است». در اینجا باید به سراغ
الگوهای جدید رفت و مسائل زیر بنایی را در مسیر دگرگونی مورد بررسی مجدّد قرار داد.