- مقدمه 1
- کویر غیبت 4
- فصل اول رافت در غیبت 4
- غمخوار شیعه 5
- پدر دلسوز 6
- خروش محبت 7
- سترگترین واژه 9
- معجزه بزرگ 10
- کهف امان 10
- سفینه نجات 11
- پدر گمشده 14
- رافت بر تخت ظهور 20
- فصل دوم ظهور رافت 20
- عفو بیکران 21
- ارمغان صلح 23
- نفوذ در قلبها 24
- هدف نهائی 26
- نوش عشق 28
- حاکمان هنگام ظهور 29
- تحقق آرزوها 32
- دشمنان و رافت مهدوی 34
- رحمت بیکران 36
- صاحبان مصحف 39
- باب توبه الهی 41
- پناهجویان 44
- فرجام کفر و نفاق 45
- فصل سوم فرجام کار 45
- انتقام خون شهیدان 47
- دزدان خدا 49
- سرانجام ناصبیان 50
- قسمت اول 50
- قسمت دوم 53
حضرت امام محمد باقر ( ع ) از پدران گرامیش ( ع ) ازحضرت امیر المؤمنین ( ع ) در وصف فرزندش مهدی آل محمد ( ع ) چنین نقل فرموده است که : اوسعکم کهفا, واکثرکم علما, واوسعکم رحما .
( ( 12 ) ) ( حضرت مهدی ( ع ) ) از همه شما بیشتر مردمان راپناه می دهد و از همه شما علمش افزونتر است ورحمت و لطفش از همه فراگیرتر .
این کلام که به نقل علامه حر عاملی چهار معصوم آن رانقل فرموده اند گوهری از خزائن معرفت آن ولی اللّه الاعظم است که در نهایت ظرافت , عمق رافت او را بیان می کند ووسعت رحمت او را بر عموم یادآور می شود و از آنجا که مولی الموحدین حضرت امیر المؤمنین ( ع ) رافت او را به کهفی تشبیه می فرماید, می توان نکته ها فهمید که چگونه لطف عامش نه تنها شیعیان و محبان , که حتی عموم مردمان را فراگرفته است , همچون کهفی که ملجا هر پناهجوئی است وآغوش امن و امان بر بی پناهان گشوده است و هر که به او روی آورد ایمن خواهد بود .
با استناد به این روایت می توان گفت که : هر که به آن جناب پناهنده شود و از او تقاضای لطف و رحمت کند ناامید نخواهدگشت و آن حضرت او را امان خواهد داد و چون همگان رامی پذیرد به همین خاطر کهف امانش از همه وسیعتر است ورحمتش از همه واسعتر, همانگونه که درباره بشیر یکی ازسپاهیان سفیانی در خسف بیداء و خود سفیانی که از مهمترین دشمنان امام زمان ( ع ) است خواهید خواند, مگر آنکه خود ازسایه مهرش دوری کند و در برابر این مواج لطف به ستیزگی برخیزد که قطعا به خاک هلاکت خواهد افتاد .
سفینه نجات
آنچه تا بدینجا, بر آن گوش جان
سپردید شمه ای بود ازرافت آن والا مقام آنهم در آن زمان که خلق و خوی زیبایش همچون جمال دلارایش مستور و محجوب است و این همه نور و ضیاء پرتوئیست از روزنه ای و رایحه ای است که از میان هزاران حجاب به مشام جان می رسد و ما سخن را در این فصل با نقل حکایتی به پایان می بریم , بدان امید که بی پرده به زیارت آفتاب نائل شویم .
از مرحوم ملا علی رشتی نقل کرده اند که فرمود : از زیارت کربلای معلی باز می گشتم , سوار قایقی شدم که عده ای از اهل حله نیز بر آن سوار بودند, آنها مشغول شوخی و خنده بوده وجوانی را استهزاء می کردند و مذهبش را مسخره می گرفتند, اماجوان با سکینه و وقار, به آنان اعتنائی نمی کرد, آنچه جای تعجب بود آنکه با این همه , هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ایشان نشست , منتظر فرصتی بودم تا از حقیقت امر جویا شوم .
قایق در بین راه به جائی رسید که آب رودخانه کم شده بالاجبارهمه پیاده شدیم و در کنار رودخانه به راه افتادیم , فرصت رامناسب دیدم خود را به جوان رسانده در صحبت را گشودم وعلت مسخره کردن آنها را جویا شدم .
جوان گفت : اینها همه از اقوام من هستند که از اهل سنت اند,پدرم نیز سنی بود اما مادری داشتم شیعه و محب خاندان عصمت ( ع ) و خود در حله سکونت دارم و شغلم روغن فروشی است و جریان من از آنجا شروع می شود که سالی