مهر بیکران صفحه 12

صفحه 12

برای خرید روغن به همراه قافله ای به اطراف مسافرت کردیم بعد ازانجام کار در مسیر بازگشت قافله برای استراحت در بیابانی موقتا توقف کرد تا قدری خستگی راه را بگیریم و دوباره به راه ادامه دهیم , در این حین خواب مرا ربود و چون بیدار شدم نه قافله ای دیدم و نه نشانی از او .

تا چشم کار می کرد بیابان بود و سوز و گرما, راه را بلد نبودم ومنطقه را نمی شناختم , ترس سراپای مرا به لرزه درآورد اماماندن را صلاح ندیدم , شب در پیش بود و گرسنگی و عطش .

. .

روغنها را بار زدم و به راه افتادم , یکه و تنها بیابان را طی کردم اما گویا هر چه می روم دورتر می شوم و هر چه می جویم بیشترگم می کنم , سختی و گرما, تشنگی و ترس از مرگ از چهار سونهیبم می زدند, مضطر شدم با خود گفتم به بزرگان دینم متوسل شوم و از آنها کمک بگیرم و چون سنی بودم اولی را صدا زدم والتماسش کردم اما خبری نشد, به دومی متوسل شدم از او هم کاری ساخته نگشت و یکی یکی اما هیچ .

. .

ناگهان چیزی به یادم آمد, آن قدیمها مادرم می گفت : ما یک امام داریم که هر کس او را صدا کند جوابش را می دهد و هر که از او یاری بطلبد یاریش می کند بی پناهان را پناه است وضعیفان را دستگیر و اوست هادی هر گمشده .

. .

اما او را نمی شناختم ولی آنگونه که مادرم او را می ستود و ازرافتش می گفت

روزنی از امید در دلم گشوده شد, با خدای خود عهد کردم که اگر مرا جواب داد شیعه خواهم شد, و برقدمهای کرمش گونه خواهم سود, و بر درگاه لطفش تا ابدخواهم بود .

بی امان ناله زدم و نام مقدسش را که از مادر به یادگار داشتم برزبان راندم و آن صحرای مرده را با نوای [یا ابا صالح المهدی ادرکنی ] به وجد آوردم , چنان از نامش سرمست بودم که سوزعطش از یادم رفت و آنسان گرم عشق بازی با یادش که ندانستم از کدامین سوی آمد تا خانه اش را جویم و یا نشانی ازکویش یابم و . . .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه