- مقدمه 1
- کویر غیبت 4
- فصل اول رافت در غیبت 4
- غمخوار شیعه 5
- پدر دلسوز 6
- خروش محبت 7
- سترگترین واژه 9
- معجزه بزرگ 10
- کهف امان 10
- سفینه نجات 11
- پدر گمشده 14
- رافت بر تخت ظهور 20
- فصل دوم ظهور رافت 20
- عفو بیکران 21
- ارمغان صلح 23
- نفوذ در قلبها 24
- هدف نهائی 26
- نوش عشق 28
- حاکمان هنگام ظهور 29
- تحقق آرزوها 32
- دشمنان و رافت مهدوی 34
- رحمت بیکران 36
- صاحبان مصحف 39
- باب توبه الهی 41
- پناهجویان 44
- فرجام کفر و نفاق 45
- فصل سوم فرجام کار 45
- انتقام خون شهیدان 47
- دزدان خدا 49
- سرانجام ناصبیان 50
- قسمت اول 50
- قسمت دوم 53
اللهم سد فقرنابغناک .
اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک .
اللهم اقض عنا
الدین , واغننا من الفقر, انک علی کل شی ءقدیر . ( ( 52 ) ) پروردگارا, سرور را بر ساکنان قبرها وارد کن و همه را غنی ساز, و گرسنه گان را سیر نما و برهنه گان رابپوشان , و قرض مقروضان را ادا فرما, و گره از کارهمه بگشای , و غریبان را به وطنهایشان برگردان .
و اسیران را آزاد فرما, و نابسامانیها از امورمسلمانان برطرف فرما, و مریضان را شفا بده , و فقرما را به غنای خود برطرف فرما, و بد حالی ما را به خوشحالی مبدل نما, و دیون ما را ادا فرما, و از فقرنجاتمان بخش که تو بر هر کاری قادری .
آری , اینان ظهور باهر النور آن امام ( ع ) را می خواهند,زیرا اجابت تمام این دعا تنها در دولت کریمه آن بزرگوارخواهد بود و در آن زمان است که سرور و شادی بر تمام ممکنات جاری می شود از اهل عرش تا ساکنان فرش و ازپرندگان قله نشین تا ماهیان پهلو گرفته در قعر دریاها و از قلب سوزان مظلومان بی پناه تا قبر منتظران چشم به راه .
اکنون جای این سئوال باقی است که این همه تغییر و تبدل چگونه ممکن است آنهم با این وسعت ؟ کجا رفت آن سوزها ودردها ؟ و چه شد آن غم ها و غصه ها ؟ و کجاست آن ناله ها وآهها ؟ و چه شد طعم تلخ بردگی که شهد زنبوران نیز کامها راشیرین نمی ساخت ؟ و کجاست غل و زنجیرهای اسارت واستبداد که لذتهای دنیا دردها را تسکین نمی داد .
در واقع با کدامین
برهان و منطق و یا تحلیل و توجیه می توان این شور و سرور را معنا کرد و چگونه دلخستگان ظلم و جور وپژمردگان نبود عدالت و انصاف و زجر کشیدگان تعدی وتجاوز, لبخند شادی به لبهای بی رنگشان می نشیند و چگونه است که کالبد سردشان گرمی می گیرد و به پایکوبی برمی خیزند ؟ آیا جز این است که خال سیاهش نقطه عطف وجود است ودهانش چشمه حیات ؟ و آیا جز این است که آنچه از صفا ومحبتش می بینند آنها را حیاتی دوباره می بخشد و تلخی را ازکامشان بیرون می کشد و چنان محو طلعتش می شوند که دیگرحاجتی به خورشید خاور نیست و آنسان نقاب از رخ می گیردکه خفاشان فریفته انوارش می شوند و دشمنانی چون سفیانی طمع در رافتش می برند .