ندبه های دلتنگی صفحه 2

صفحه 2

از هر كرانه تير دعا كرده ام رها باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود [ صفحه 26] بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كار فروبسته ما بگشاينداگر از بهر دل زاهد خودبين بستند دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايندبه صفاي دل رندان صبوحي زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشايندهيچ صبحي نيست كه شرمسار از تيره بختي خود، در عزاي غيبت تو، با سپيده چنين بيگانه نباشد. هيچ گلشني نيست كه زردروي از خزان فراق، به خاري پناه نبرده باشد. و هيچ شمعي نيست كه به اميد سپيده ظهور، تا صبح فرج، در شبستان انتظار نسوزد. با تو از كدام دلتنگي خود بگوييم؟ از تلخي فراق، يا سختي طعنهايي كه مي شنويم و دلخسته از آن مي گذريم؟ اي آن كه هر گياهي در اين باغ، سبزينگي خود را، وامدار طراوت توست، واي آن كه هر مرغي در آسمان، پرواز را از نگاه تو آموخت! [ صفحه 27] جرعه اي از جام نيايش خود را در جان ما فرو ريز، تا ما نيز پيوستگي لطف مدام را بنوشيم. اي خوبترين! نمي گويم: با من به از آن باش كه با خلق جهاني كه مي دانم تو با هر كس هماني كه اوست... و اين آغاز ماجرايي است كه ميان ما افتاده است. اما نه، اين حكايت تلخي است ميان ما و ما. يعني هر گرهي كه هست در صورت مساله هست، نه بر جبين پاسخ... و ما مانده ايم كه با خود چگونه باشيم. آيا دري هست كه به روي تو بسته باشد؟ آيا سري هست كه زير بار منت تو خاكساري نكند؟ آيا چراغي هست كه در سخاوت نور، پيش تو فروغي داشته باشد؟ و آيا همه آنچه اهل دل گفته اند - از فراق و وصال و... - جز در آستان تو معنايي دارد؟ اي همه خوبي و لطف! روي به كدام كعبه، نماز عهد بگزاريم؟ كه تو خود مقصود كعبه اي و موعود قبله. حضور غايبانه تو آخرين معجزه آسمان است، و جهان از روزي كه اين شگفتي نازل شد، از حضور غيبت تو سرشار است. [ صفحه 28] شگفتا! اين چه غبتي است كه همه حاضران را به وي نمي خرد، و خرمني از شاهدان را به خوشه اي بر نمي گيرد! غيبت، بهانه اي است براي انتظار، و انتظار بهايي است كه با آن مي توان يك خروار بهشت خريد. حضور تو كه هرگز غايب نمي شود، همان ظهور است، بي نمك انتظار. و ما حضور مليح تو را كه بهانه آن - نه بهاي آن - انتظار كودكانه است، بيش از آن داريم كه آسمان ستاره را. اي بقيت خدا! از ما جز چشمي براي انتظار و دلي براي اميد، باقي نمانده است. اين چشم و دل را نيز خاك راه تو كرده ايم، باشد كه غباري از آن بر گوشه اي از قباي تو بنشيند. اي پاكتر از نسيم و صادق تر از صبح! بزرگوار مقامي است، و نيك بخت كسي است، آن كه يك بار از در او، چون تويي فراز آيد. [9] .ما را رسد كه بگوييم:هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست و رنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست [ صفحه 29] و دهان را زيبد كه بگويد:از رهگذر خاك سر كوي شما بود هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاداي آخرين پيغام سبز! نقاش صبا، چمنها آراست، و فراش خزان، ورقها افشاند، و بس بانگ مرغ و بوي گل برخاست، اما هنوز نوبت انتظار است و قيامت غيبت. ما، هم عريضه دل تنگ مي خوانيم، و هم نامه شكر، طومار مي كنيم، باشد كه از اين دو راهه منزل، يكي به مقصد رسد.فراش خزان ورق بيفشاند نقاش صبا، چمن بيار استما را سر باغ و بوستان نيست هر جا كه تويي، تفرج آنجاست [10] . [ صفحه 31]

يك نامه به يك دوست

با خون دل نوشتم، نزديك دوست نامه اني رايت دهرا من هجرك القيامه [ صفحه 32] سلام. حال من خوب نيست، اما هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن مي كنم. مدتي است كه همه را از خود، بي خبر گذاشته ايد. حتما مي دانيد كه پدر بزرگ مرد. براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعه پيش، سخت بيمار بود. از بستر بر نمي خاست. چشمهايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لبها بالا آمده بود، و همان جا مي تپيد. زمزمه مي كرد. مي گفت: دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است گو بران خوش، كه هنوزش نفسي مي آيدمادر و مادر بزرگ، خيلي بي تابي مي كنند. هر سال كه نرگس باغ، شكوفه مي دهد، آنها هم به خود وعده مي دهند كه امسال مي آيي. مادر، ديگر خانه داري نمي كند. معلم شده است. دعاي عهد، درس مي دهد، به ماهيهاي حوض. زنگهاي تفريح، سماور را آتش به جان مي كند و حافظ مي خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي سپارد. هميشه مي گويد: حافظ، مگر همين يك شعر را دارد؟ بعد مي خواند: مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد [ صفحه 33] از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي آيداين از خانه. دو سه جمله اي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نمي دانم چرا آسمان بخيل شده است، نمي بارد. زمين سنگدلي مي كند، نمي روياند. ماه و خورشيد، چشم ديدن هم ديگر را ندارد. خيابانها پر از غولهاي آهني شده اند. كوچه ها امن نيستند. مردم، جمعه هاي خودشان را به چند خنده تلخ مي فروشند. هيچ حادثه اي ذائقه ها را تغيير نمي دهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شده ايم. عجيب است! دامادها از حجله مي ترسند. عروسيها را در كوچه هاي بن بست، مي گيرند. اذان، رنگ پريده به خانه ها مي آيد. نماز، زمين گير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را مي ماند كه سر زده، بزم مردم را بر هم مي زند. از روزه در شگفتم كه چرا افطار را خوش نمي دارد. حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانه گير شده است. آدمها، كيسه هايي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويخته اند. [ صفحه 34] نپرس موريانه ها، چه به روزگار مسجد، آورده اند. از همه تلختر اين كه، عصرهاي جمعه، دلم نمي گيرد. شنيده اي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نمي گذارد؟ و شاعران، يعني زمين خوردگان وزن و قافيه؟ نمي دانم وقتي اين نامه را مي خواني، كجا ايستاده اي. هر جا هستي، زودتر بيا. از بس شما را نديده ايم، چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبه خوانهاي مسجد، پيرتر شوند. آدمها همه دير باورند، و زود رنج. بهانه مي گيرند. مي گويند: او نيز ما را فراموش كرده است. اما من مي دانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شمعدانيها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي كنند. راست مي گويد. از وقتي كه مرتب آبشان مي دهم، دستهاي سبزشان را رو به آسمان گرفته اند. هنوز هم تفال مي زنم. پيش از نوشتن اين نامه، فال زدم. آمد:ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت سلامي و كلامي نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكي ندوانيد و سلامي نفرستادو السلام [ صفحه 35]

آرزونامه

شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گري كرد و روي بست [ صفحه 36] اي هميشه مهربان! سلام! خواهش ما را اجابت نيست؟ گريه، تا كدامين سحر؟ هنوز هم شربت تلخ انتظار؟ و هنوز تو در آن سوي پرده غيبت؟ از مادر، گمنام زاده شديم، با پدر از تو بسيار گفتيم، عروسان چمن را خواهران خود ناميديم، به تشييع هر شهيد كه رفتيم، با داغ برادر برگشتيم، چه قصه ها كه از تو، مادر بزرگ نمي گفت! چه مهربانيها كه شيارهاي پيشاني پدر بزرگ از تو حكايت نمي كرد! همه را يكايك به سرانگشت دلواپسي ورق زديم تا نام تو را ميان آنها بيابيم. تو از ما گمنام تر بودي، شگفتا! ما از تو غايب تر، حسرتا! تو مهرباني را از خداي خود، آموختي، خرما! از ما، آن چه بر نيامد، تو بر آوردي، مرحبا! تا ديدار، راهي بيش از آنچه پيموده ايم، مانده است، آيا؟ غبار راه خستگي بر سر و رويمان ريخت. ريخت و با اشك در آميخت. [ صفحه 37] از آن خاك و اين آب، گلي ساختيم، و كلبه اي، و پنجره اي و ايواني پر از قناريهاي آزاد. روز، آن گاه كه به بدرقه خورشيد، نيلگون مي شد، من بودم و يك ايوان قناري، و يك جام پر از خالي. مي نشستي، نگاهي به آسمان مي انداختي، نگاه تو بر نمي گشت كه با خود رودخانه اي از افق مي آورد، رودخانه اي شتابان چون تير ارش، و شادان مثل زمزم، مي آمد و جام خالي مرا از پر، سرشار مي كرد. من از آن جام، در كام قناريها مي ريختم، و تو در نيلگون روزي ديگر، افقي و رودخانه اي ديگر وعده مي كردي. اي هميشه بيدار! سلام! نمي خواهي خواب آلوده اي را از تلخي خواب ناكام، بر پا دهي؟ دست گيري و تا چشمه صبحگاهي، شانه به شانه، پيش بري؟ تا آب، خواب از او بسترد، تو ماهي كلك آري به تحرير، و تنديس اميد بنگاري؟ اي خيال انگيزترين كلك مانا! هزار شاهد خندان، بر سر و روي من بوسه مي زنند، اگر تو يك بار گريه خود به من بنمايي. ستارگان، يك يك بر پاي من مي ريزند، اگر تو در بازار قلب من، به آسمان نگاه بفروشي. [ صفحه 38] چه خرم درختاني در باغچه من، شاخه درهم كنند، اگر گردي از قباي تو بر دامان من بنشيند. چه صبحها كه به تاريكي شب، حسرت برند، اگر باد از طره مشكبوي تو نافه گشايي كند. اگر ترنم دعاي تو در گوش باغ، رقصيدن گيرد، ديگر هيچ عندليب آواز بر نياورد. اگر سياهي شب را ببيند كه چه گون، ماه نقره تاب، تو را در آغوش مي گيرد، هرگز به خود نخواهد باليد، سپيدي. هنوز دست موسي مي درخشد، هنوز افسون عيسي جان مي بخشد، هنوز خون يحيي مي جوشد، هنوز آواز داود، آب را به پشت بر مي گرداند، هنوز تخت سليمان، حجله بلقيس است، هنوز خشتهاي كعبه، ابراهيم را از ميان آتش به سوي خود مي خواند، هنوز اسماعيل ذبيح خداست، اگر... اگر ثناگوي تو باشند. اي ديدار تو را هزار جان رايگان! كمينه دانش نو آموختگان عشق، فرياد جانسوزي است كه در كوچه باغهاي حيرت، دست مي افشاند، پاي مي كوبد، سر مي سايد و گريه مي راند. مرا كه در اين بن بست آسمان نما، حنجره مي درانم. به خار خار ترديد مبتلا مكن. فرياد از آن روزي كه در نيايش خدا، به خواهش تو ننشينيم. [ صفحه 39] نفرين به آن دعايي كه تو را نمي خواند. مباد و هرگز مباد آن روز سياهي كه شام آن، چاه غيبت را بيارايد و ماه فرج را از ياد برد. اي خورشيد! هميشه از نور محروم باشي اگر در خون نشستن غروب را اشارت روزگار هجران نداني. اي فلك! هميشه حيران به گرد خود، بيهوده بچرخي اگر قد خميده ما را سهل گيري. [11] .اي خورشيد شل افروز! اي ماه! هميشه به كور سويي از كرم شب تاب، محتاج باشي، اگر گهواره انتظار مادران ما را نجنباني. اي همه آدمها! به هر آستين خود، هزار ابليس پروريد، اگر مهدي موعود را از ياد بريد. و تو اي موعود! به خدايي كه تو را به پيران نوبخت، وعده داد، سوگند، كه تو هميشه از نظر غايب نخواهي ماند، كه پرده هاي غيبت افتادني است، و پرچم ظهور از هم اينك، اهتزاز خود را بر بام هستي، سماع مي كند. [ صفحه 40] تا خوبي تو ادامه دارد دمخانه من، نفس بر آردهر نقش كه از تو مي زند كلك تصوير خيال مي نگاردمردي نه، كه نرد عشق بازد ابري نه، كه عاشقانه بارديك عمر، مرا بيازموديد بي پرده بگو: قبول يا رد؟يك سجده به خاك عشق بهتر ار هر چه كه آدمي گزاردنه چشم كه ابر نقره بار است از بس كه ستاره مي شماردجز آب زلال مهرباني در كام عطش نمي گواردمن رفتني ام، ولي بدانيد اين قصه هنوز ادامه دارد [ صفحه 41]

نغمه هاي شوق

نفس بر آمد و كام از تو بر نمي آيد فغان كه بخت من از خواب در نمي آيدقد بلند تو را تا به بر نمي گيرم درخت كام و مرادم به بر نمي آيد [ صفحه 42] اي شوكت نماز! شكوه روزه! اصالت حج! كرامت زكات! شرافت دين و هيبت عدل! بار غيبت بر زمين بگذار و بال فرج بگشاي. ديگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبي آسمان است. زمين بي تو كشتزار ظلم شده است، و باران، اشك فرشتگان را همسفر. آه، ديگر حوصله ما را ندارد، ناله از ما مي نالد، و گريه پايان خود را نگران است. اي صبح! شام ما را سينه بشكاف. اي سپيده! سپاه سياهي را درهم شكن. اي شكوهمندي دين! تيرگي بخت ما را بر متاب. اي شهسوار دشتهاي پي در پي غيبت! تيز ترك گام زن، منزل ما دور نسيت . شام تو اندر يمن، صبح تو اندر قرن، ريگ درشت وطن، پاي تو را ياسمن. اي چو غزال ختن! تيز ترك گام زن، منزل ما دور نيست. [12] نماز، روي به قبله تو ايستاده است، كه قبله كعبه تويي. روزه، لب تشنه ياد توست، كه شادي افطار تويي. حج، بيابانهاي غيبت را به شوق تو مي پيمايد، كه سعي او صفاي [ صفحه 43] توست. جهاد، انتظار ذوالفقار تو را مي كشد، كه تيزي شمشير وي، فرمان توست. زكات، خرقه درويشي به تن كرده است، سخاوت را به او بياموز! امامت، عزدار غيبت است، كه بي تو كناره نشين گودها شده است. حسن، ديگر به خود نمي بالد، خواستار ديدار توست. يادها از ياد رفته اند، بي وفايي را از آنان بازگير! باز تو گلها، همه مي خندند، بي تو هر گلي، دهانه زخمي چركين است. با تو باران، پيامبر طراوت و زندگي است، بي تو باران، هق هق آسمان است. با تو، هر بيگانه اي آشناست، بي تو آشنايان، كينه وران بي رحمند. با تو، هر روز، امروز است، بي تو روزها همه ديروزند. با تو، همه خويشان منند، بي تو، برادرانم يوسف كشان كنعانند. با تو، من مي خندم، مي گريم، مي بالم، مي شورم، مي نازم، مي تازم، و مي مانم، بي تو، من، ماندن را نيز از ياد برده ام. با تو، من غم گنجشكان زمستاني زرا هم مي خورم. بي تو مرا با خود نيز كاري نيست. با تو، رمز هر رازي گشوده است، بي تو هر كلمه رازي است، هر گرد، [ صفحه 44] كوهي از پوشيدگي است، هر قطره دريايي از حيرت و شگفتي است، و هر لحظه، يك تاريخ حسرت. با تو رفتگان حسرت خوران ماندگانند، بي تو من شرمسار بودن خويش است. دريغا! كه در بن بست ناگزيري، جز دريغ نمي بارد. حسرتا! كه دمي بي حسرت نزيستيم. دردا! كه درد و درمان چنان به هم آميخته اند كه از يكي به ديگري گريزي نيست. و افسوس كه افسانه خود را افسون كرده ايم. تو را به انتظاري كه مي كشي سوگند كه نگاه ما را چنين خيره مخواه، و بخت ما را چنين تيره مپسند. ديروز، روزهاي غيبتت را مي شمردم، روز بيگاه شد، و ماه اقبال در چاه.در غم ما روزها بيگاه شد روزها با سوزها همراه شدروزها گر رفت گو روباك نيست تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست [13] .ديروز، هزار جرثمه ي ياس، چنگ و دندان نشانم مي دادند، و من همه [ صفحه 45] را به اشارت يك نويد روحاني از خود راندم. اينك، كريمانه ترين وعده هاي خداي تو را، بر سينه دل نگاشته ايم، تا حرز جان از چشم زخم مايوسان باشد، كه هيچ زنده دلي، مژده هاي رباني را به پاي نغمه هاي شوم نوميدي نمي ريزد.ز آن شبي كه وعده كردي، روز وصل روز و شب را مي شمارم، روز و شب [14] .دير گاه است. و از سحر به خبز نيز خشنوديم. سپيده آبستن خورشيد است، زرد و سرخ و آبي مي شود، اما زادن نمي داند. هزار جان مقدس، برگ برگ بر زمين ريخت، تا مگر صداي شكستن خود را به زير گامهاي تو بنيوشد، ولي جز هياهوي زاغچه هاي بيابان، كسي نبض باغ را عيادت نكرد. كسي نگفت كه فردا، روز ديگري است، و تقدير هر روز، ماهي مي شكافد و عصايي اژدها مي كند. شعر تو را كسي موزون نتوانست خواند، كسي نبض غيبت را شمردن نتوانست، جز ملاحت تو، زخم ما را كسي نشود. [ صفحه 46] ما را به خار و خس، حوالت مي دهند، مي پسندي؟ گندم نمايان، جو مي فروشند، نشسته اي؟ آب و زمين ما را روي ميزهاي سودا، حراج كرده اند، بر مي تابي؟ نگفتي اگر ذوقكي از باده ما نوش كنيد، با شما آن كند كه نايد از صد خم شراب ؟ [15] .ما حلق و حلقوم گشاده ايم، ابري به اين سوي، فرمان ده. من به همسايه، پيغام تو را گزاردم: گفت: اگر شراب خوري، از كف هر خسي مخور باده بيا منت دهم، پاك شده زخار و خس [ صفحه 47]

فراچاه

جمال يار ندار نقاب و پرده، ولي غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد [ صفحه 48] [نا] كسي گفت: انتظار، چرا؟ ظهور، يعني چه؟ فرج، ديگر چه افسانه اي است؟ غيبت، كدام گريه از فصل روضه الشهداست؟ مهدي، نام كيست؟ و چرا موعودش صدا مي زنند؟ اينها پرسش نيستند، پستي روح در قبر نشسته ترديد و ناباوري است. آخرين ناله هاي شمع زمين خورده ويرانه هاي عصر آهن و پولاد است. بانگ زرد پاييز، در گوش غنچه هاي معصوم باغ است. سخن نيست، سختي قلبي است كه مسيح از علاج آن عاجز است، و هيهات كه عصاي موسي آن را بشكاند! روبهان بيشه خالي از شير، چه دليرانه نعره مي زنند! داندانهاي تيز گرگ ديروز، چه مهربانيها كه امروز به همايش نياورده است! كاش نوباوگان پيرسال، مي دانستند كه شير از سينه چه آهن دلي مي خورند! [ صفحه 49] شگفتا از اين همه كفتار كه گرد ميز تمدن نشسته اند! و دريغ از شيريني يك حبه قند، در ظرفهاي هيچ بار مصرفي كه در آن حلواي صنعت، خيرات مي كنند. اين گل پاره ها را با خورشيد روي تو چه كار؟ كلوخ را چه رسد كينه باران؟ مگر چند شتر از سوزن غيرتشان گذشته است كه چنين عربده مي كشند؟ اين گل پاره ها را با خورشيد روي تو چه كار؟قصد كردستند اين گل پاره ها كه بپوشانند خورشيد تو رادر دل كه لعلها حيران توست باغها از خنده مالامال توستمحرم مرديت را كو رستمي تا ز صد خرمن يكي جو، گفتميچون بخواهم كز سرت آهي كنم چون علي سر را فراچاهي كنمچون كه اخوان را دل كينه ور است يوسفم را قعر چاه، اولي تر است [16] . [ صفحه 51]

صبح ترين خواب يوسفان

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه