ماه كنعاني من، مسند مصر آن تو شد وقت آن است كه بدرود كني زندان را [ صفحه 52] سلام بر تو، سلام بر تو كه عشق را مي شناسي و راه خانه دوست را مي داني. سلام بر سلامهاي تو، بر گريه هاي تو در دشتهاي زرد غيبت. سلام بر تو كه وعده خدايي، موعود زماني، شكوه زميني و ادامه الله. ديري است كه با ما سخن نمي گويي، نرگس باغ جمالت را در هزار توي جلال كبريايي پنهان كرده اي. ستارگان تمام شده اند، ديگر ستاره اي براي شمردن نمانده است. شب را سر بيداري نيست، و روز بهانه آمدن ندارد. فوج پرندگان، سينه آسمان را نمي شكافد. ديگر دلمردگان نيز به ما طعنه نمي زنند. آيا ما را كه روي مه پيكر تو سير نديدم از اين بيشتر از نظر مي اندازي؟ آيا گوسفندان معصوم دشت انتظار را با گرگ فراق، تنها مي گذاري؟ جمعه ها، چه دلگير روزهايي! [ صفحه 53] هفته ها، چه انباشته ايام خالي از لطفي! سالشمار عمر ما، به دست باد مجنون ورق مي خورد. برگ از گل مي هراسد و باد از ابر. ستارگان، نور ما دون سياه مي فرستند و با هر چشمك هزار رگ خون مي خورند. سخن گفتن با تو را از عندليبان باغ آموختم، همان مرغاني كه هميشه گل را ميان جنگل شاخه ها گم مي كنند. اين چه بخت تيره روزي است كه خرما را بر نخيل نشانده و مقصد را چنين دراز كرده است.يا رب اين آتش كه در جان من است سرد كن، آنسان كه كردي بر خليلپاي ما لنگ است و مقصد بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيلسيب درخت قامتت، با دستهاي ما قهر است، و ما از اين پس هميشه قهر را با مهر قافيه مي كنيم.گريه از قهرش شكايت مي كند خنده از مهرش حكايت مي كنداي صبح ترين خواب يوسفان! با اين همه يعقوب چه خواهي كرد؟ اي آتش خرم! تبار ابراهيم در گذر از آتش انتظارند. [ صفحه 54] با ابرها از تو مي گفتم، باريدند. فرجنامه ظهور مي خواندم، شورش باد، هنگامه كرد. آسمان آبي، معشوقه گلي مي خواست، تو را وعده كردم. و من چون دمساز عاشقانت شدم، شنيدم كه:آسمان مي گفت آن دم با زمين گر قيامت را نديدستي ببيندر روزگار ما، سامان يعني دامان كوه را گرفتن و در ابرها زيستن. پس بيراه نيست كه بي ساماني سرها، سامانكده فرج را فرا ياد آورد. و تو كه آسماني ترين پنجره رو به شرق كلبه ي مايي، ببين كه چه سان هر دري را به سوداي تو بسته ايم. غفلت ما، از غيبت تو، تلختر است. و من كه جامنوش آن همه تلخي بوده ام، اينك همه آشفتگان غيبت را مباركباد مي گويم! مبارك باد بر شما نهيب غيبت، كه خوابتان را چون دريا برآشفت و بي سر و سامان را در نگاهتان آراست!آخري نيست تمناي سر و سامان را سر و سامان به از اين بي سر و ساماني نيستمن همه مدادهاي گلي را دوست دارم. چون نام تو را در سينه آسمان آبي مي درخشانند، و چشمان خيره گرد من چقدر به اين درخشش [ صفحه 55] نيازمندند. آن خضر مبارك پي كه تواند اين تنها بدان تنها رساند، همان وفاي خداي تو به وعده هاي لا يخلف است، مگر خضر مبارك پي تواند كه اين تنها بدان تنها رساندعجب رازي است در غنچه هاي باغ: به يك حضور مي خندند، و از نه فلك تنگي، به خود نمي پيچند. از اين رازتر، خسوف چشم يعقوب، در غبار كنعان است. بي گريه هم مي توان زيست، آب از چاه بيرون كشيد، و ناني خريد؟ اما اين زيستن را آموزگار بي مزد و منت سامرايي، به ما نياموختروح پدرم شاد كه مي گفت به استاد فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشقبي انتظار گامهاي خورشيدي، چه تقويمها كه در يك سطر مي لولند. يكي گفت: زندگي؟ - كنار كعبه نشستن و سفره نان و سبزي گشودن. - مردگي؟ - از كينه وران عيسي، تابوت خريدن. - فريب؟ [ صفحه 56] - حرفهاي نازك از حلقوم انديشه هاي آهن آلود. - گمراهي؟ - نداني كه دجال توبه كرده است! و مجله مي فروشد. - بودن؟ - گمان كني با نبودن، مساله دارد. - من؟ - يك انتظار. - تو؟ - يك آغوش. - او؟ - در راه. [ صفحه 57]
انا المهدي
منم آن ساقي مه رو كه به هر بزم طرب هر دلي را به يكي موي، بر آويخته ام [ صفحه 58] انا المهدي، من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس، و آورنده عدل خدا. من مهدي، قائمه گيتي، خرد هستي و ادامه خدايم. شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخي آسمانها و نجابت زمين. من گريه هاي شما را مي شناسم. با انتظار شما هر شام ديدار مي كنم. نغمه گر ندبه هاي شما در ميان كاجهاي غيبتم. اشكهاي شما آيندگان من است. دلتنگي هاي من، گشايش بخت شماست. من موي گره در گره ام را نذر پريشاني شمايان كرده ام. انا المهدي، من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار، [ صفحه 59] از تيرگي شبهاي غيبت، از هيمنه جور. از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با ندبه هاي شما مي بالم. من تنگي دل شما را مي شناسم. من برق چشم شما را مي مانم. گرمي دستهاي شما، چراغ خيمه صحرايي من است. انا المهدي، من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. از دوري و ديري، با من بگوييد. جز من كسي حرف شما را باور نمي كند. جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگاري است؟ جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟ گريه شما، جاري چه اندوهي است؟ و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟ مرا باور كنيد. من تنهايي شما هستم. اسب آرزوهاي شما، تنها در چمن ظهور من چابك است. پرنده اميد شما را من پرواز مي دهم. و آشناترين رهگذر شهر شما منم. [ صفحه 60] انا المهدي، من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. مرا بخوانيد و بخواهيد. مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد. مرا كه چون پدران روستايي، با دستمالي از مهرباني به سوي شما مي آيم. با يك سبد انار، يك طبق سيب. و يك سينه سخن. من شما را از گريه هاي شما مي شناسم و شما مرا از اجابتهايم. امسال، باران گرسنه خاك است. ابرها ديگر نمي بارند. خورشيد به ناز نشسته است. بهار خرمي نمي كند. آيا از ياد برده اند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟ نمي دانند شما شبها مرا، در گهواره روياهاي خود مي خوابانيد؟ و روزها زمين را با آهن اندوه مي شكافيد؟ امسال زمين ركاب نمي دهد، و گريه انتظار، شما را امان. [ صفحه 61] من مي آيم، كه هر سال، بهار آمدني است. من مي آيم كه سفره شما بي نان نباشد. و هفته شما، بي جمعه. انا المهدي، من موعود زمانم، صاحب عصر، قائمه گيتي، خرد هستي، پرورده دامن نرگس، و آورنده عدل خدا. هيچ روز نيست كه مرا نديده باشيد، كه شام و سحر درهم آميخته اند. كدام عندليب است كه بي گلزار بخروشد، و كدام بيداري است كه در غيبت خورشيد، هيمنه ي خواب را از خود رفته باشد؟ [17] و شما در خروشيد و به تازيانه انتظار، خواب را چند فرسخ از خود، دور باش داده ايد. من شما را به محكمه عاطفه ها مي برم، اگر وصله غيبت را به نخ افترا بر قباي سبز من بياويزيد. من ميان شما هستم و شما آغاز من... انا المهدي، من موعود زمانم، صاحب عصر، قائمه گيتي، خرد هستي، پرورده دامان نرگس و ادامه الله. [ صفحه 62] بدانيد اگر دشت آسمان را آهويي است، در چمن من مي چرد. و اگر كهكشهان را باز سپيده است، گرد سر من مي پرد. [18] .انا المهدي [ صفحه 63]
حديث جمعه
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار ببر اندوه دل و مژده ديدار بيارنكته روح فزا از دهن دوست بگو نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار [ صفحه 64] صد گونه زمين زبان بر آورد در پاسخ آنچه آسمان گفتاي عاشق آسمان، قرين شو با آن كه حديث نردبان گفتآنها، نه دلها كه گلهاي بي نجابت اند كه ترا انتظار نمي كشند. و آنها نه سرها، كه سنگهاي بي صلابت اند، اگر از شميم فرج، چون گل نشكفند. مادران، ما را به روزگار غيبت بر زمين نهادند، و در كام ما حلاوت ظهور ريختند. پدران، هر صبح آدينه، دستان دعاي ما را ميان انگشتان اجابت خود مي گرفتند و در كوچه باغهاي نيايش به ندبه مي بردند. آموزگاران، نخست حرفي كه در گوش ما خواندند، دلواژه هاي مهر با خورشيد سپهر بود.روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق [ صفحه 65] از ياد نمي برم آن روز را كه با پدر گفتم: كدامين كوه ميان ما و او غروب افكند؟ گفت: فرزندم! دانستم كه بالغ شده اي، كه نابالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز نينديشند. گفتم: در كنار كدامين بركه بنشينم، تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟ گفت: فرزندم! دانستم كه از من ميراث داري، كه پدران تو همه بركه نشين، بودند. گفتم: پدر جان! چرا عصر آدينه ها پرواي ما نداري؟ گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنين اند. گفتم: مادر مرا چه روزي زاد؟ گفت: جمعه. گفتم: و شما. گفت: جمعه. گفتم: برادران و خواهرانم؟ گفت: جمعه. گفتم: چگونه است كه ما همه جمعگانيم؟ گفت: در روزگار نامرادي، هر روز جمعه است، و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند. با گوشه جامه سبز دعا، اشك از چشم هاي خود دزديد و، گفت: فرزندم! [ صفحه 66] امروز چه روزي است؟ گفتم: جمعه. گفت: تا جمعه موعود، چند آدينه راه است؟ گفتم: يك يا حسين ديگر. گفت: حسين را، تو مي شناسي؟ گفتم: همان نيست كه صبحهاي جمعه، پرده خوان ندبه خون است؟ گفت: و عصرهاي جمعه، كبوتران فرج را، يك يك بر بام انتقام مي نشاند. مادرم به ما پيوست. دلگير بود، اما مهربان. چادر بي رنگ و روي شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود كه از بيت الاحزان پرسيد. نگاه پدر به سوي ما لغزيد و چشمهاي من، در افق خيره ماند. پدر يا مادر، نمي دانم، يكي گفت: شايد امروز، شايد فردا، شايد... همين جمعه.بس جمعه كه در فصل تو افسرد بس خنده آينه كه پژمردپروانه چه بسيار كه در پاي تو اي شمع خنديد و ندانست كه اقبال سحر مرد [ صفحه 67]
باغ خيال
ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد؟ ابري كه در بيابان، بر تشنه اي ببارداي بوي آشنايي، دانستم از كجايي پيغام وصل جانان، پيوند روح داردباشد كه خود به رحمت ياد آوري تو ما را و رنه كدام قاصد، پيغام ما گذارد؟ [ صفحه 68] شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است، و خورشيد جمالت هنوز ديباي زرين خود را بر زمستان سرد جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شبهاي تار غيبت، سو سوزنان، چراغ دلهاي افسرده است. نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه ها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمي گريزم، و در نامهربانيهاي دوران، پدر را فرياد نمي كشم، ديگر رنج خار، مرا به رنگ گل نمي كشاند، ديگر باغ خيالم، آبستن غنچه هاي آرزو نيستند، ديگر هر كسي را محرم گريستنهاي كودكانه ام نمي كنم. حوالت، بس است. حكايت حضور، براي من ياد آور صبحي است كه از خواب سياهي برخاستم و بهانه بدر گرفتم. من هميشه سرماي غم را ميان گرمي دستهاي پدرم گم مي كردم. كاشكي كلمات من بي صدا بودند، كاشكي نوشتن نمي دانستم، و فقط با تو حرف مي زدم، كاشكي تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ باز [ صفحه 69] مي گرفت و در سراپرده دل مي نشاند، كاشكي دلدادگان تو مرا هم با خود مي بردند، كاشكي من جز هجر و وصال، غم و شادي نداشتم! مي گويند: چشمهايي هست كه تو را مي بينند، دلهايي هست كه تو را مي پرستند، پاهايي هست كه با ياد تو دست افشان اند، دستهايي هست كه بر مهر تو پاي مي فشارند. مي گويند: تو از همه پدرها مهربانتري. مي گويند هر اشكي كه از چشم يتيمي جدا مي شود، بر دامان مهر تو مي نشيند. مي گويند... مي گويند: تو نيز گرياني! اي باغ آروزهاي من! مرا ببخش كه آداب نجوا نمي دانم. مرا ببخش كه در پرده خيالم، رشته كلمات، سررشته خود را از كف داده اند، و نه از اين رشته سر مي تابند و نه سررشته را مي يابند. عمري است كه از اشكهايم را در كوزه حسرتها انباشته ام و انتظار جمعه اي را مي كشم كه جويبار ظهورت از پشت كوههاي غيبت سرازير شود، تا آن كوزه و آن حسرتها را به آن دريا بريزم و سبكبار، تن خسته ام را در زلال آن بشويم. اي همه آرزوهايم! [ صفحه 70] من اگر مشتي گناه و شقاوتم، دلم را چه مي كني؟ با چشمهايم كه يك دريا گريسته اند، چه مي كني؟ با سينه ام كه شرحه شرحه فراق است، چه خواهي كرد؟ به ندبه هاي من كه در هر صبح غيبت، از آسمان دلتنگيهايم، فرود مي آيند، چگونه خواهي كرد نگاه؟ مي دانم كه تو نيز با گريه عقد برادري بسته اي و حرمت آن را نيك پاس مي داري. مي دانم كه تو زبان ندبه را بيشتر از هر زبان ديگري دوست مي داري. مي دانم كه تو جمعه ها را خوب مي شناسي و هر عصر آدينه خود در گوشه اي نشسته اي. اي همه دردهايم! از تو درمان نمي خواهم، كه درد تنها سرمايه من در اين آشفته بازار است. تنها اجابتي كه انتظار آن را مي كشم، جماعت ناله هاست، تنها آرزويي كه منت پذير آنم، خاموشي هر صدايي جز اذان يا مهدي است. مرا نفرستاده اند كه بازار نان و دوغ را از اين گرمتر كنم. من به طلبكاري آن صورت گندمگون آمده ام. و جز اين طلب و آن مطلوب، نمي شناسم.گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم؟ [ صفحه 71]
ندبه هاي دلتنگي
به فيض جرعه جام تو تشنه ايم، ولي نمي كنيم دليري، نمي دهيم صداع [ صفحه 72] بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيدجمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت كمال عدل به فرياد داد خواه رسيدز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن قوافل دل و دانش، كه مرد راه رسيدعزيز مصر به رغم برادران غيور ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسيدكجاست صوفي دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيدصبا بگو كه چه ها بر سرم در اين غم عشق ز آتش دل سوزان و برق آه رسيدز شوق روي تو جانا بر اين اسير فراق همان رسيد كز آتش به برگ كاه رسيدغبار چرخ زمان، آينه انتظار را تيره نكرد، [ صفحه 73] ظهور هزار ستاره، از شكوه حضور تو نكاست. كودكانه ترين بهانه هاي دل، تو را آرزومندند، پيران تو را مي جويند و جوانان تو را فرياد مي كشند. امروز بهانه گريستن، تويي، بهاي بودن، تويي، سرزمين اجابت، دعاي توست. فواره ها، دستان دعا خيز منند، گريه، دشت زلال بي قراريهاست. آه! كه فرشته انتظار، چه پر بسته و شكسته بال است! فرج، افسانه ترين غزل مكتب وقوع شده است و من: تبه شده ساماني، افسانه رسيده به پاياني. ديروز را به خاطر سپردن نمي يارم. امروز را تتمه ديروز كرده ام و فردا... گفته اند كه نيامده، فرياد مكن. آه! اي شكوهمندترين قله رجا! انگشت مهر به لب لعل تر كن و صفحه اي چند از برابر چشم بگذران. نمي خواهم امروز را كه فردا نيست، بيش از اين روي در روي نشينم. و فردا را چه زيبا به نام تو آدين بسته اند! من هميشه فردا را بيشتر از ديروز دوست داشته ام، و صميمي تر از امروز. فردا، قاب نقره فامي است كه عكس تو را در آغوش دارد، مي بوسد، مي نوازد، مي بويد، و مي گريد. [ صفحه 74] من ميان حضور و ظهور تو سر گردانم، نمي دانم از تو كدام را بخواهم؟ غريبانه مي گريم، اما، آشناترين گريه اين فصلم، خموشانه مي مويم، اما، بلندترين آواز اين در آمد م. مرا كه از تو يك نگاه وام دارم، وامدار هزار تير نگاه شرم آگين مكن. وامدار عروسك سازان خيمه شب باز مخواه! به حرمت جمعه هايي كه شمرده ام، به پاس شبهايي كه از روز نشناخته ام. تو را فرياد كشيدن، به گوارايي نوشيدن آب است. تو را جستن، معقول تر است از جستن پيري عصايش را، و يا جواني، دل رميده بي قرارش را. بيا كه شاهنامه عمر، آخري بدن خوشي نخواهد داشت، و اين شعر طويل را بي قافيه مپسند. ديگر به نرگسهاي باغ سلام نمي كنم، هيچ ياسي را خيره نمي شوم، هيچ اقبالي را نمي بوسم، من تمام شده ام، بيا! آيا دلتنگ ندبه هاي من نيستي؟ آيا ندبه هاي مرا از اين دلتنگ تر مي خواهي؟ من تمام شده ام، بيا. [ صفحه 75]