نهی از قیام در بوته نقد و تحلیل روایی صفحه 3

صفحه 3

بررسي طريق سوم نعماني‌

در سند آن، فردي به نام «علي بن أحمد بندنيجي» است. گفته‌اند، او، ضعيف و تناقض‌گو است، و به گفته‌هاي او توجّه نمي‌شود. [35] علّامه‌ي حلي نيز او را در قسم دوم رجال اش آورده و او را ضعيف و تناقض‌گو شمرده و فرموده: «لا يلتفت إليه»؛ [36] .بنا بر اين، تمامي طرق اين روايت، مورد اشكال سندي است و هرگز قابل اعتماد نيست.

بررسي دلالت روايت‌

مناقشه اول، دعوت به دو گونه است:1 دعوت حق؛ دعوت مردم براي به پا داشتن حق و باز گردانيدن زمام امور حكومت به دست اهل بيت‌عليهم السلام. البته، چنين دعوتي، مورد تأييد امامان معصوم‌عليهم السلام هست.2 دعوت باطل؛ دعوت مردم براي مطرح كردن خود، دعوت باطل است. و مراد از «كلُّ راية» همين قسم دوم است در مقابل قسم اوّل؛ يعني، دعوت، در عرض و مقابلِ دعوتِ اهل بيت‌عليهم السلام باشد، نه در طول و مسير آن.بنا بر اين، قيام‌هاي بر مبناي دفاع از حريم اهل بيت و دعوت مردم به سوي آنان، تخصّصاً، از اين روايت، خارج است.ممكن است گفته شود، «حديث، ظهور دارد در بطلان تمامي قيام‌هاي قبل قيام قائم‌عليه السلام؛ يعني ملاك بطلان، اين نيست كه دعوت براي خود و در عرض نهضت امامان معصوم‌عليهم السلام باشد، بلكه ملاك، قبل بودن نهضت و سبقت گرفتن آن بر قيام حضرت مهدي‌عليه السلام است، خواه دعوت، حق باشد و يا دعوت باطل.»در مقام جواب، دو پاسخ مي‌دهيم:اوّلاً: احتمال قوي اين است كه روايت، ناظر به بعضي از قيام‌هاي آن زمان باشد و به اصطلاح، «قضيه‌ي خارجيه‌ي» است، و ناظر به تمامي قيام‌ها نيست و به اصطلاح، «قضيه‌ي حقيقيه‌ي» نيست، و ملاك حق و باطل بودن، همان دعوت به طريق مستقيم است. در روايت امام محمد باقرعليه السلام نسبت به «راية يماني» فرمود:«لأنّه يدعو الي الحق و إلي طريق مستقيم».ثانياً، روايات بسياري از امامان معصوم‌عليهم السلام وارد شده كه بعضي از قيام‌ها را كه بعدها و پيش از ظهور امام زمان اتّفاق مي‌افتد، كاملاً، تأييد كرده‌اند و مردم را براي ملحق شدن به آنان، تشويق مي‌كند همانند «راية اليماني».و ما اگر آن روايت را قضيه خارجيه ندانيم، با اين روايات، تعارض پيدا مي‌كند. اينك، به دو روايت، اشاره مي‌كنيم:1 عن الباقرعليه السلام«ليس في الرايات راية أهدي من راية اليماني هي راية هديً؛ لأنّه يدعو إلي صاحبكم. فإذا خرج اليماني حرم بيع السلاح علي الناس، و كلِّ مسلم، و إذا خرج اليماني فانهض إليه؛ فإنّ رايته راية هدي. و لا يحلّ لمسلم أنْ يلتوي عليه. فمَنْ فعل ذلك فهو من أهل النار؛ لأنه يدعو إلي الحق و إلي طريق مستقيم.». [37] .يعني، در ميان اين قيام‌ها، قيامي هدايت كننده‌تر از پرچم يماني نيست. آن پرچم، پرچم هدايت است؛ چون، مردم را به سوي حضرت قائم‌عليه السلام دعوت مي‌كند. پس زماني كه يماني قيام كرد، فروش سلاح به ديگران حرام است. حتماً، به سوي او بشتابيد؛ چون، پرچم او، پرچم هدايت است. و بر احدي سرپيچي و تخلّف از او، جايز نيست و هر كسي كه تخلّف كند، اهل جهنم است؛ چون، يماني، به سوي حق و راه مستقيم دعوت مي‌كند.2 عن الباقرعليه السلام:«كأني بقوم قد خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلا يُعطَونه، ثم يطلبونه فلا يعطونه، فإذا رأوا ذلك، وضعوا سيوفهم علي عواتقهم، فُيعطَون ما سألوه، فلا يقبلونه حتّي يقوموا، و لا يدفعونها إلّا إلي صاحبكم. قتلاهم شهداء...». [38] .ترجمه: گويا گروهي قومي را مي‌بينم كه از سمت مشرق قيام مي‌كنند و حق را مي‌طلبند، ولي به آنان داده نمي‌شود، دوباره در خواست حق مي‌كنند، ولي باز هم به آنان داده نمي‌شود. چون وضع را اين گونه ببينند، دست به شمشير اسلحه برده و قيام مي‌كنند. پس به آنان، هر چند بخواهند، داده مي‌شود يعني به خواسته آنان رسيدگي مي‌شود ولي آنان نمي‌پذيرند و به قيام و نهضت خود ادامه مي‌دهند و زمام امور را در دست گيرند و به احدي جز حضرت مهدي نمي‌سپارند. كشته‌هايي اينان شهيد هستند.نكته‌ي جالب توجّه در اين روايت، اين است كه از كشته‌ها و مقتولان در اين قيام، به «شهدا» تعبير شده است و اين، به معناي تأييد كامل امام معصوم از اين نهضت‌ها است.3 هنگامي كه در باره‌ي وظيفه‌ي شيعيان در مقابل قيام مختار از امام زين العابدين‌عليه السلام سؤال شد، ايشان فرمود:«لو ان عبداً زنجياً تعصب لنا اهل البيت، لوجب علي الناس موازرته...»؛ [39] .يعني، اگر برده‌اي زنگي، براي ياري ما، عصابه به پيشاني بست و آهنگ قيام كرد، بر مردم، كمك و ياري او واجب است. و من، به تو، محمّد بن حنفيه ولايت اين امر (مسئله‌ي مختار) را سپردم، پس هر گونه كه صلاح مي‌داني، رفتار كن.» چون آن افراد، اين فرمايش را از امام شنيدند، گفتند: «حضرت امام زين العابدين‌عليه السلام و محمّد بن حنفيه، به ما اذن دادند.»4 احاديثي از امام صادق‌عليه السلام وارد شده كه قيام زيد شهيد را كاملاً تأييد مي‌كند، همانند روايت عيص بن القاسم از امام صادق‌عليه السلام:«لا تقولوا: «خَرَجَ زيد» فإنَّ زيداً كان عالماً و كان صدوقاً و لمْ يدعكم إلي نفسه. إنّما دعاكم إلي الرضا من آل محمدصلي الله عليه وآله و لَوَ ظهر لوفي بما دعاكم. إنّما خرج الي سلطان مجتمع لينقضه.»؛ [40] .يعني، قيام زيد را به رخ نكشيد؛ زيرا، او، مردي عالم و راستگو بود و شما را به سوي خود دعوت نكرد، بلكه به سوي آل محمدعليه السلام و رضايت آنان دعوت كرد. هر آينه، اگر پيروز مي‌شد، به وعده‌ي خود وفا مي‌كرد. او، در برابر سلطنت و حكومتي قيام كرد كه محكم و يك پارچه بود و مي‌خواست اركان آن را متلاشي كند.مرحوم مجلسي، اين روايت را «حسنه» شمرده و به اصطلاح، تأييد كرده است، و جمله‌ي «إنّما خرج إلي سلطان...» را بيان براي علّت عدم پيروزي قرار داده و فرمود: «أي: لذلك لم يظفر». [41] .مناقشه‌ي دوم اين روايت، با روايات بسياري كه در باب امر به معروف و نهي از منكر و باب جهاد وارد شده است، منافات دارد. [42] بويژه آن كه بعضي از فقهاي معاصر، در دوران غيبت حضرت مهدي‌عليه السلام جهاد ابتدايي را نيز واجب و فتوا به وجوب آن داده‌اند. مرحوم خويي در ملحقات منهاج الصالحين چنين فرمودند:«و قد تحصّل من ذلك أنّ الظاهر عدم سقوط وجوب الجهاد في عصر الغيبة و ثبوُتُه في كافة الأعصار لدي توفّر شرائطه. و هو في زمن الغيبة، منوط بتشخيص المسلمين من ذوي الخبرة في الموضوع أنَّ في الجهاد معهم مصلحة للإسلام علي أساس أنّ لديهم قوة كافية من حيث العدد و العُدة لدحرهم بشكلٍ لا يحتمل عادةً أنْ يخسروا في المعركة. فإذا توفرتْ هذه الشرائطُ عندَهم و وجبَ عليهم الجهادُ و المقاتله وجب عليهم الجهاد والمقاتلة معهم؛» [43] .يعني: از مجموع مطالب گذشته، چنين به دست آمد كه ظاهراً، وجوب جهاد در دوران غيبت، ساقط نمي‌شود، بلكه در تمامي زمان‌ها، جهاد، واجب است، البته، در صورت جمع بودن شرايط جهاد. و آن، منوط است به تشخيص اهل خبره كارشناسان مسائل نظامي و آن كه جهاد، به مصلحت اسلام است و نيرو و سلاح كافي براي راندن دشمن وجود دارد، به گونه‌اي كه هرگز احتمال شكست در جنگ متصور نيست.پس در اين صورت كه شرايط جمع است، جهاد و جنگ با آنان دشمن واجب مي‌شود. سپس فرموده است:«و امّا ما ورد في عدة من الروايات من حرمة الخروج بالسيف علي الحكّام و خلفاء الجور قبلَ قيام قائمنا، صلوات الله عليه، فهو أجنبي عن مسألتنا هذه و هي الجهاد مع الكفار رأساً، و لا يرتبط بها نهائياً؛» [44] .امّا رواياتي كه در باره‌ي حرمت قيام مسلّحانه عليه حكّام و خلفاي ظلم، بيش از قيام حضرت قائم ما وارد شده، پس ربطي به بحث ما ندارد و بيگانه از موضوع ما جهاد با كفار است و آن جهاد مستقيم با كفّار است.گويا مرحوم خويي، اصل روايات را پذيرفته و دلالت آن را نيز قبول كرده، امّا مورد آن را قيام عليه حكومت‌هاي به ظاهر اسلامي مي‌داند، نه كفار، ولي با بررسي گسترده‌ي سند و دلالت روايات، ظاهراً، جواب معلوم باشد.مناقشه سوم، احتمال مي‌رود كه مراد از «القائم» در روايت «كلُّ راية ترفع قبل قيام القائم» خصوص حضرت مهدي‌عليه السلام نباشد، بلكه يك يك ائمه‌ي طاهرين‌عليهم السلام باشد. در روايات، كلمه‌ي «قائم» بر همه‌ي ائمه‌ي اطهارعليهم السلام اطلاق شده است. مرحوم كليني هم در كتاب كافي، بابي را به عنوان: «أنَّ الأئمة كلهم قائمون بأمر الله» عنوان كرده و سه روايت را هم در آنجا آورده است:1 عن أبي خديجة، عن أبي عبدالله‌عليه السلام أنّه سئل عن القائم، فقال:«كلّنا قائم بأمر الله، واحد بعد واحد، حتّي يحبي صاحب السيف...» [45] .يعني، همه‌ي ما، قائم به امر خداوند هستيم.2 عن الحكم بن أبي نعيم...: أتيتُ ابا جعفرعليه السلام... فقال:«يا حكم! كلنا قائم بأمر الله». قلت: «فأنت المهدي؟» قال: «كلّنا نهدي إلي الله». قلت: «فأنت صاحب السيف؟» قال: «كلّنا صاحب السيف و وارث السيف» [46] .امام، به حَكَم كه در باره‌ي «قائم به امر خداوند» سؤال مي‌كرد، فرمود: «همه‌ي ما ائمه قائم به امر و دستور خداوند هستيم.»...، البته، اين مناقشه را بعضي از اعلام [47] معاصر فرموده‌اند، ولي گمان مي‌رود كه اين، نه تنها دفع اشكال نمي‌كند، بلكه دامنه‌ي اشكال را گسترده‌تر مي‌كند، زيرا، معناي آن، زير سؤال بردن تمامي قيام‌ها در تمامي دورانِ حضور ائمه‌ي طاهرين‌عليهم السلام باشد. لذا به مناقشات اول و دوم بسنده مي‌كنيم.البته، روايات ديگري را در وسائل و مستدرك نقل كرده‌اند، ولي يا صراحت در موضوع ندارد و يا مبتلا به اِشكال سندي است و يا بالاخره توجيهات واضح و روشني دارد. شايد، تنها رواياتي كه خيلي صراحت در موضوع داشت، همين دو روايت كافي و نعماني بود.اكثراً، همين دو روايت را مورد استناد قرار مي‌دهند و لذا از پرداختن به ساير نصوص، خودداري مي‌كنيم، مگر اين كه بعدها، نيازي در مطرح كردن ببينيم.

پاورقي


[1] الكافي، ج 8، ص 264، ح 382؛ وسائل الشيعة، ج 15، ص 50، ح 1، باب 13.
[2] مراة العقول، ج 26، ص 256.
[3] رجوع شود به كتاب معجم رجال الحديث، ج 7، ص 160.
[4] مراة العقول، ج 26، ص 259.
[5] الغيبة، نعماني، ص 199، باب 11، ح 14، مستدرك الوسائل، ج 11، ص 37.
[6] معجم رجال الحديث، ج 2، ص 168 و ج 11، ص 110 و ج 17، ص 185؛ مستدركات علم الرجال، ج 1، ص 378.
[7] رجال نجاشي: 88، معجم رجال الحديث، ج 4، ص 118.
[8] معجم رجال الحديث، ج 4، ص 118.
[9] قاموس الرجال، ج 2، ص 682.
[10] مستطرفات السرائر، ص 48، ح 4، وسائل الشيعة، ج 15، ص 54.
[11] رجال النجاشي.
[12] تنقيح المقال، ج 1، ص 87.
[13] تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 3.
[14] المناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 362، بحار الأنوار، ج 47، ص 123.
[15] دراسات في ولاية الفقيه، ج 1، ص 222.
[16] الكافي، ج 8، ص 295، ح 452، وسائل الشيعة، ج 15، ص 52، ح 6، بحار الأنوار، ج 52، ص 143.
[17] مرآة العقول، ج 26، ص 325.
[18] شرح اصول كافي مولي صالح مازندراني، ج 12، ص 391، مرآة العقول، ج 26، ص 325.
[19] همان.
[20] نساء: 60.
[21] بقره: 257.
[22] مراة العقول، ج 26، ص 325.
[23] تنقيح المقال، ج 1، ص 344.
[24] خلاصة الأقوال، ص 338، شماره 1333.
[25] الكافي، ج 1، ص 311، ح 1.
[26] معجم رجال الحديث، ج 6، ص 86.
[27] قاموس الرجال، ج 3، ص 532.
[28] الغيبة، نعماني، ص 114، باب 5، ح 9 و 11 و 12.
[29] همان، ح 11.
[30] همان، ح 12.
[31] معجم رجال الحديث، ج 11، ص 214؛ قاموس الرجال، ج 7، ص 273.
[32] خلاصة الأقوال، ص 362، شماره 1426 و ص 421، شماره 1717.
[33] معجم رجال الحديث، ج 11، ص 226.
[34] معجم رجال الحديث، ج 15، ص 191.
[35] معجم رجال الحديث، ج 11، ص 256، شماره 7910، قاموس الرجال، ج 7، ص 363.
[36] خلاصة الاقوال، ص 369، شماره 1451، تنقيح المقال، ج 2، ص 268.
[37] الغيبة، النعماني، ص 255، باب 14، ذيل حديث 13.
[38] همان، ص 273، باب 14، ح 50، بحار الأنوار، ج 52، ص 243، سنن ابن ماجة، ج 2،ص 1366.
[39] بحار الانوار، ج 45، ص 365.
[40] كافي، ج 8، ص 264، ح 381.
[41] مراة العقول، ج 26، ص 256.
[42] وسائل الشيعة، ج 15 و 16.
[43] ملحق منهاج الصالحين، ص 368.
[44] همان، ص 368.
[45] كافي‌ج 1، ص 536.
[46] همان.
[47] دادگستر جهان، ص 295.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه