ترجمه کمال الدین جلد2 صفحه 101

صفحه 101

حسن بن وجناء برخیز، (1) گوید: برخاستم: کنیزی بود زرد و لاغر و سنّش چهل یا بیشتر بود، پیش روی من حرکت کرد و من نیز سؤالاتی از وی کردم تا آنکه مرا به خانه خدیجه علیها السّلام برد و در آنجا اتاقی بود که درش در وسط حیاط بود و پلّکانی چوبی و ساجی داشت آن کنیز بالا رفت و ندایی آمد که ای حسن بالا برو، من نیز بالا رفتم و پشت در ایستادم و صاحب الزّمان علیه السّلام به من فرمود: ای حسن آیا می‌پنداری که از من نهانی؟ به خدا سوگند در همه اوقات حجّ همراهت بودم و شروع کرد اوقات مرا برشمرد، من به روی درافتادم و احساس کردم دستی مرا نوازش می‌کند برخاستم و به من فرمود: ای حسن در مدینه در خانه جعفر بن محمّد علیهما السّلام اقامت کن و در اندیشه طعام و شراب و لباس مباش، سپس دفتری به من داد که در آن دعای فرج و صلواتی بر وی بود و فرمود: این دعا را برخوان و این چنین بر من درود بفرست و این دفتر را جز به دوستان لایقم مده که خدای تعالی تو را توفیق دهد گوید: گفتم: آیا بعد از این شما را نمی‌بینم؟ فرمود: ای حسن! اگر خدای تعالی بخواهد. گوید: از حجّ برگشتم و در خانه جعفر بن محمّد علیهما السّلام اقامت گزیدم و گاهی از آنجا بیرون می‌آمدم و برای تجدید وضوء یا

ترجمه کمال الدین ،ج‌2،ص:177

خواب (1) و یا افطار بدان جا بازمی‌گشتم و چون هنگام افطار می‌آمدم کاسه‌ای بزرگ و پر آب و گرده نانی روی آن و طعامی که در آن روز دلم می‌خواست آنجا بود و آن را می‌خوردم و به حدّ کفایت بود و در هنگام زمستان لباس زمستانی و در هنگام تابستان لباس تابستانی بود من در روز آب می‌آوردم و در خانه می‌پاشیدم و کوزه را خالی می‌گذاشتم و گاهی طعام می‌رسید و بدان نیازمند نبودم و آن را شبانه به صدقه می‌دادم تا آنکه همراه من است از حالم مطّلع نشود.

18-

(2) ازدی گوید: وقتی در طواف بودم و شش شوط کرده بودم و می‌خواستم شوط هفتم را به جای آورم ناگهان جمعی را دیدم که سمت راست کعبه حلقه زده بودند و جوانی خوشرو و خوشبو و با هیبت و وقار نزدیک آنها ایستاده و با آنها سخن می‌گوید و من کسی را همچون او نیکو سخن و شیرین کلام و خوش مجلس ندیده بودم، پیش رفتم تا با او سخن بگویم امّا مردم مرا راندند از بعضی از آنان پرسیدم: این کیست؟ گفتند: فرزند رسول اللَّه است که در هر سال یک روز ظاهر می‌شود و برای خاصّان خود سخن می‌گوید: بدو گفتم: ای سرورم! به نزد شما

ترجمه کمال الدین ،ج‌2،ص:178

آمده‌ام تا مرا ارشاد کنید خدا هادی شما باشد، (1) ریگی به من داد و من برگشتم، یکی از همنشینان او به من گفت: به تو چه داد؟ گفتم: ریگی، دستم را گشودم دیدم طلاست، رفتم و به ناگاه به من ملحق شد و خود را در مقابل او دیدم، فرمود: آیا بر تو حجّت ثابت و حقّ آشکار گردید و کوری زایل گردید؟ آیا مرا می‌شناسی؟ گفتم: خیر، فرمود: من مهدی و قائم زمانه هستم، من کسی هستم که زمین را پر از عدل و داد کنم پس از جور، زمین از حجّت خالی نمی‌ماند و مردم بی‌پیشوا نباشند و این امانتی نزد توست و آن را جز به برادران حقّ جوی خود مگو.

19-

(2) ابراهیم بن مهزیار گوید: به مدینه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم در آمدم و از اخبار خاندان ابو محمّد حسن بن علیّ علیهما السّلام تفحّص کردم و به خبری دست نیافتم، آنگاه برای جستجو به مکّه آمدم و چون در طواف بودم جوانی گندمگون و زیبا و خوش‌سیما را دیدار کردم که مرا به دقّت نگریست به نزد او بازگشتم در حالی که امیدوار بودم مقصود خود را در او بیابم و چون به نزدیک او رسیدم سلام کردم و او پاسخ داد، سپس گفت: اهل کدام شهری؟ گفتم: مردی از اهل عراقم گفت: از

ترجمه کمال الدین ،ج‌2،ص:179

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه