سربازان خورشید صفحه 238

صفحه 238

صدای ابراهیم لرزید. چشم هایش خیس اشک شد. ادامه داد: «همون جا به خودم گفتم: ابراهیم! اگر تو بودی، توی این لحظه که پات قطع شده و چند جای بدنت مجروح شده، آیا به فکر آقات صاحب الزمان بودی؟...»(1)

زمانی که ابراهیم مجروح شد، در لحظات آخر، مدام نام مولایش را بر لب زمزمه می کرد تا به شهادت رسید، و این نشانه شدت عشق و علاقه به ساحت مقدس صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. یکی از هم رزمان «شهیدابراهیم امیر عباسی» در این باره نقل می کند:

بلند و درد آلود گفت: «یا مهدی!» نگران شدم. انبوه نیروهای دشمن طوری بر ما مسلط شده بودند که توی جایم نمی توانستم جم بخورم؛ چه برسد به این که بخواهم بروم طرف او. بلند گفتم: چی شد ابراهیم؟ گفت: «گلوله خوردم، ولی چیز مهمی نیست.» آهسته سر بلند کردم و نگاهی به طرف او انداختم؛ گلوله، پهلویش را شکافته بود. دست گذاشت روی پهلویش. به حالت سجده، زانو زد بر زمین. معلوم بود درد زیادی می کشد. توی آن لحظه ها فقط می گفت: «یا مهدی!» چند دقیقه گذشت. در آن عالمِ محاصره و زد و خورد، توانست زخمش را ببندد. دوباره شروع کرد به تیراندازی به طرف دشمن. از موقعی که تیر خورد تا وقتی


1- سعید عاکف، سالکان ملک اعظم، ج5، ص88.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه